نجواها و شلوغی های درونم نمی گذارد آرام باشم.. ولی فکر کنم دوباره باید همه شان را ساکت کنم... عین خوره افتاده اند به جان من..

در دو حال می آیند و بدجور هم می مانند.. تنها ماندن و تنها بودن، مثل انداختن فرش قرمزی است برای آمدن این حس و حال من.. بعدش هم انقدری بی ظرفیت هستم که هر اتفاقی هر اشتباه و هر خطایی از خودم یا از بقیه سر بزند، کارت دعوت برای هجوم این حال بد است...

ولی تو  جمعه ای چیزی انداختی توی دلم، توی ذهنم که شاید اگر پی اش را می گرفتم بهتر می شدم ولی خب آدم قوی می خواهد، توان می خواهد که بر خلاف این جریانات حرکت کنی.. که فکر نکنی گول زدن است.. توجیه است....

کمی شانه هایم را سبک کردی... شخصیت از دست رفته ام را برای چند دقیه ترمیم کردی، منتهی ای کاش اینقدری این حال من پیشرفته نبود و می شد با  سعه صدر بیشتری  بگذارم حرف بزنی.... و درست وسط حرف هایت حواسم پرت حال خودم نشود ..

که خب شد و می شود و ... زیادی سخت و بعید است که نشود... پیشرفت کرده است و ...

 تو گفتی که مواظب خودم باشم، تو گفتی که بیش از پیش مورد عنایت و نظارت تو هستم چون مدت ها پیش خواسته بودم و شروع کرده بودم که مخلصانه برای تو باشم، برای تو بجنگم، به هوای تو یک کارهایی بکنم.. برنامه هایی مطابق برنامه ی تو ریخته بودم،...و گفتی که همیشه اینجور وقت ها لشگری از شیاطین از جمله نفس خودت، از جمله نقطه ضعف های خودت، از جمله مشکلات و معادلات شخصی و غیر شخصی حل نشده درون و بیرونت، چیزهایی را که سر جای خودش نگذاشته ای و خب وسوسه ها و خیلی چیزها به سمت چنین بنده هایی هجوم می آورند....و گفتی که شیطان این رخصت را دارد که از چپ و راست و از درون و بیرون و... چیزهایی روانه ات کند که روانی ات کند...

که یک ذره هم دیگر جلوتر نروی... از حرکت بایستی.... که هوشیاری ات ذره و ذره و بعد بطور کامل گرفته شود..

خماری و عوارض اینها نگذارد حالی ات شود که کجای داستان این دنیا بودی و قرار بوده با بودنت چگونه باشی و  چه شود و.. بعدش هم چشمانت را باز کنی و ببینی دنیا تمام شده و واقعیت ها شروع شده... چشمانت را باز کنی و نتیجه ی تمام تلاش هایت را ببینی پس از بنده بودن، برای تسلیم بودن....

تو گفتی که حواسم باشد اینقدری آدم حسابی و مهم هستم که برای توقف من، انحراف من، حواس پرتی من، کلی برنامه ریخته می شود، کلی نقشه کشیده می شود، کلی وقت صرف می شود، که کنده شوم از این چیزها، که حواسم پرت شود، که هوشیاری ام اینقدری پایین بیاید که با چارپایانی که آفریده ای تفاوتی نکنم...

که اگر کمی هم  به دست شفای تو به هوش بیایم، وقتی باشد که یک سری گوسفند و خر توی مزرعه ای ببینم و ساعت ها فکر کنم که من با این ها چه فرقی دارم، که انگار دیگر فرقی ندارم...

به دهانشان موقع خوردن، به پاهایشان موقع راه رفتن، به .... نگاه کنم و بعد به خودم، و بعد انگار که یک چیزهایی بخواهد یادم بیاید، من که بودم؟ این ها که هستند؟ مزرعه ی زیر پای من با مزرعه ی زیر پای آنها چه فرقی دارد؟ مسیرمان یکی است؟ با آنها بروم یا ...

نگاهم را به خودم عوض می کنی، توی ذهنم همه چیز را می گذاری سر جایش ولی خدا نکند یک لحظه برگردم به چیزهایی که خراب شده اند، به پل های پشت سرم نگاه کنم...

درست میشوم مثل آدم سیل زده ای که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد، که کسی هم به دادش نمی رسد، که بی خانمان شده، که اصلا گنجایش فکر کردن به چیزهایی که باید درستشان کند را هم ندارد، که از همین فکر دارد قلبش از کار می ایستد، که تنهایی از پس این همه خرابی بر نمی آید...

اینقدر به او فشار آمده که آرزو می کند کاش او هم با سیل رفته بود...که حاضر است از تو بخواهد او را ببری...

که هنوز این فکر به جانش نیفتاده و آرزوی مرگ نکرده که تو سیلی نشانش می دهی..

 کمی نیمه جانش می کنی، تا بفهمد مرگ چیز آسانی نیست، اگر بیاید دیگر همه چیز تمام شده است...

به خودش بیاید و قدر همین گونه بودنش را هم بداند، که نخواهد برود، که بفهمد دستش را بگذارد روی زانوهای خودش و ذره ذره درست کند، ذره ذره گل ها را بشورد، ذره ذره با حال نزار خودش تلاش کند ...

خیلی دست تنهاست، خیلی ها دلشان برایش می سوزد، هستند خیلی ها که دوستش دارند ولی این خود اوست که اول و آخرش باید سر سامان خودش مردانه بایستد و خسته نشود و اگر شد چه اشکالی دارد، اشک هم بریزد، شکایت هم بکند، ....

ولی دوباره به خدایی ات قسم، به خدایی ات سوگند... الان که به او کمک فکری کرده ای، نا امیدش نکن...

بگذار کمی به خودش و زندگی اش نگاه کند و احساس کند دارد رو پا می شود... نگذار خستگی به جانش بماند... به جانش مانده... کمکش کن...

کمکم کن حافظه ام برگردد خدا...

خدایا اگر کسی این متن ها را می خواند بگو نخواند... بگو برود بگذارد من مطمئن باشم کسی اینجا نیست... اگر برای کسی اهمیت داشتم که....

قاطی کرده ام دوست دارم چرت و پرت بگویم... به هیچ کسی هم مربوط نیست... بگو نخواند کسی... برود بگذارد با درد خودم ... اینقدری از همه بدم می آید که نخواهم کسی صدایم را هم بشنود، نوشته هایم را هم بخواند.... 

بدتر فکر و خیال برش می دارد.... و من دوست ندارم ذره ای ذهن کسی را اشغال کنم... یعنی آشغال کنم...

یک روزی دیگر اینجا هم نخواهم نوشت...درش را گل می گیرم یا نه.. بهتر است همه اش را به باد دهم.... برود بپرد توی هوا... اینقدری با هوا قاطی شود که دیگر هیچ جایش نماند و دیده نشود....

این هم مسخره بازی است.. این نوشتن ها هم گول زدن است... فایده ای هم ندارد... اگر تو واقعا نزدیک باشی از توی این صفحه در می آیی.. اگر برای تو هم واقعا و همیشه مهم باشم، هستی. وقتی تو هم نامحسوسی، با حس و حال خوب من فقط می آیی، پس.... 

می خواهم تنها باشم.... 

می دانم تو تنهایم نمی گذاری... دو دستی حال و هوایم را داشته باش... خودت نگهدارت...

بدم نمی آید ساکت شوم...

بدم نمی آید بی صدا شوم...

از هیاهو بیفتم..

روی دور کند حرکت کنم...

انگار کمی برای اینطور بودن، آماده شده ام...

 

فقط امیدوارم ذهن باهوش من شوکه نشود؛ این وضعیت را با افسردگی اشتباه نگیرد، بدتر کار دستم ندهد...

 

ولی دلم از خلوت و خالی بودن اینطور نشده و من از این می ترسم......

هرجور تو صلاح می دانی.. هوایم را زیادی داشته باش..

من نه صلاح خودم را تشخیص می دهم نه صلاح بقیه را...

من فقط این را می فهمم که چیزی سر جایش نیست اینجا.. در من!

 خدایا من امروز از تو شکایت دارم همه اش را بخوان و آرامم کن....

 

 

 

نمی توانم بفهمم که آن همه آرزوی من درست مثل دار و ندار قاصدک ها، پر پر شود و هر کدامش برود در باد و گیر کند یک جا و من شاهد از دست دادنشان باشم.... 

بازار پر رونقی در سرم داشتم در این دنیا و الان پر از زیان و بیزار و... 

تو هم که  سرعت داده ای به همه چیز...

زمان دارد تند تند از کف می رود و تو باز هم در سکوت... هیچ وقت سکوت تو را نفهمیده ام...

در اوج فریاد خودم، سکوت تو را نمی فهمم ....

چقدر جدی هستی خدا.....

من خسته ام

یک کمی نگهدار همه چیز را...

سرگیجه گرفته ام...

همه چیز، همه کس دارد می چرخد و من می خواهم بایستم.... مرا پیاده کن..

 

 

خدای عزیز من

از این ده سحری که گذشت، فقط یک سحر را با تو و ....

بعدش هم که این مریضی و ....

یعنی آن همه تب و تاب من برای رمضان، به همین سادگی از دست رفت و به هیچ و پوچ تبدیل شد؟

یعنی اینقدر من از دست رفته ام که اصلاً برای تو مهم نیست که...

نمی فهممت...

 

حیاط خانه ی پدری و باغچه ی پر گلش..... یک روز شاید چندین سال پیش به هوای آب دادن به گل ها رفتم توی حیاط.... خواستم ببینم گل ها چه به هم می گویند... خوشحالن یا ناراحتن یا متعجب... مرا نگاه می کنند یا نه... کلاً من در جان دادن به اشیاء مهارت عجیب غریبی دارم دیگر گل و گیاه ها که خودشان هم جان دارند...

 

دوتا مورچه که مطمئنم قرابت نسبی یا سببی خیلی نزدیکی باهم داشتند مشغول حرف زدن بودند... آب رفت روی یکیشان و خلاصه از پس آب بر نیامد.. بعدش، آن یکی مثل پروانه دورش می چرخید... خیلی صدایش پر از دلهره و غم و استرس و محبت زیاد بود...

مدتها نگاهشان می کردم.. بعد که دیدم واقعا نمی تواند خودش را خوب کند و جلوی چشمان دیگری، دارد بال بال می زند، نمی دانم چرا به خودم جرأت دادم که او را از زمین بردارم بگذارمش توی باغچه تا بیشتر ازین جلوی چشمان او جان ندهد.. تحملش برایم سخت بود...

بعد با صحنه ی عجیب تری روبرو شدم.... وقتی آن ها را از هم جدا کردم، مورچه ی سالم به طرز عجیب و غریبی دیوانه وار دور خودش و دور جای خالی مورچه زخمی می چرخید... بی قراری عجیبی گرفته بود... انکار با هر چرخش سریع او، من صدای داد و گریه و استیصال و ناراحتی اش را می شنیدم... بدجور داد می زد.. خیلی حرفهای سنگینی می زد.. با گریه. می گفت به تو چه که در کار ما دخالت کردی.. مگر ما در کار شما دخالت می کنیم... تو یک ذره حالی ات نمی شود او که بود، چقدر دوستش داشتم.. چرا او را از من گرفتی.... او خوب می شد!

طاقت شنیدن حرف ها و دیدن رفتارش را نداشتم...

مورچه زخمی را آوردم پیشش ولی او (شاید نه از درد آب و زخم)، جان داده بود، و دوباره همه چیز روی سر مورچه ی سالم به یک باره و با دیدن این صحنه آوار شد..

این بار مرا نفرین کرد.. این بار گفت تو کلا دشمن خونی ما هستی..تو هر وقت خیر خواسته ای به ما برسانی مثل دوستی خاله خرسه ما را کشته ای...

بعد هم یادم آورد که یک روز توی خانه ی سازمانی بابا در دانشگاه، وقتی که برای کنکور درس می خواندم، مورچه های کنار سینک ظرف شویی را ندیدم و تابه ی داغ را گذاشتم روی آن ها و بعد.....

 انقدر گریه کردم که جلوی چشمم و به دست من چندین تا مورچه ی مظلوم سوختند و جزغاله شدند... راست می گفت من جلاد مورچه ها هستم.. من نفهم ترین آدم در شناخت و درک حال مورچه ها هستم... آن ها مرا از دور می شناسند و همیشه با ناراحتی مرا نگاه می کنند.. گاهی هم اصلا نگاه نمی کنند....

 

و امروز که یاد این جریان و این فراق سازی به خیال فراغ سازی، افتاده ام، ......

 ولش کن!

سربسته بماند بهتر است... فقط این که گاهی ما فکر می کنیم با دور کردن، اوضاع بهتر می شود... گاهی خیلی از قبل بدتر می شود.....

چند کلمه ای با شیطان؛ بلای جان

 

 

 

 

چطوری؟ خسته نشدی؟ ول کن ماجرا نیستی؟ پشیمان نیستی که یک سجده نکردی و یک عمر داری پشت هم خطا می کنی و به خطا می اندازی؟

شاید تو خیلی مرا نشناسی.. یعنی خیلی لازم نبوده خود تو به من فکر کنی و برایم نقشه بریزی... انقدری نوچه داری که کوچک ترینشان را به سمت من روانه کنی... که برای دست گرمی هم که شده با من یاد بگیرد و تمرین کند که چطور وسوسه کند و موفق شود...

ولی من دوست دارم تا از دنیا نرفته ام و تا تو جلوی همه پیش نگاه خدا، بخواهی دهن باز کنی و بگویی خودش خنگ بود، خودش سست بود... من فقط وسوسه کردم... من که با زور ... ،

می خواهم قبل از آن روز، این من باشم که با تو حرف میزنم پیش نگاه خدا...

شیطان خیلی کار کردی، خیلی فکر کردی.. از تو یک خواهش دارم شاید باورت نشود ولی حس می کنم تو اینقدری ضربه بابت دوری ات از خدا خورده ای که هیچ چیز برای از دست دادن نداری، تو مقرّب بودی، سال ها دردانه بودی، مدت ها محلِ غبطه بودی، ...... و الان این وضعت شده که نوچه هایت را بفرستی توی گوش و توی دل و توی فکر آدم کوچکی مثل من.... تا این اندازه حقیر شده ای که برنامه بریزی که دل کسی را ، روح کسی را، ذهن کسی را... هل بدهی سمت چیزی که نباید، اینقدری سیاه شده ای که مدام سنگ بچینی، چوب لای چرخ بگذاری... اینقدری لجباز شده ای که مانع نزدیکی آدم ها به خدا شوی... به هم اویی که همه کسِ تو بود یک روزی....

این ها را خودت بهتر می دانی.. این را هم می دانی که اینقدری ضعیف هستی که فقط می توانی هل دهی، قلقلک دهی، بخوانی... ذره ای نمی توانی کسی را مجبور کنی که نقشه های تو را مو به مو اجرا کند... دائم کاسه کوزه ات می ریزد به هم...

 ولی یک چیزی را می خواهم در گوش تو بگویم.... قبل از اینکه تو دست پیش بگیری و مرا رسواتر کنی.... قبل از آن روز... که مرا پیش خدا سکه ی یک پول کنی... و حقیرترم کنی...

 

من مثل تو اینقدری مقرب نبوده ام... مرا حتی وسوسه هم نکن.....

کمی به خودت استراحت بده.. فایده ای ندارد... کاش برمی گشتی... من اینقدری بی شعور هستم که حتی دلم برای تو هم بسوزد... فکر می کنم شاید بتوانی برگردی... حیف نبود آن همه قرب و نزدیکی را از دست دادی؟ دلت تنگ نشده؟ دلت پر نمی کشد؟ 

 

از من بدبخت تر تویی.......

 

از آنجایی که من یک خانمم و خیلی بیشتر از خانم ها دوست دارم حرف بزنم، این صفحه همزمان با روشن شدن لپ تاب باز می شود.. هرجای کار روی رساله که ذهنم جایی پرید و حالی دست داد و ... حرف می زنم با تو....

 

 

 

مثلا الان دارم به این فکر می کنم که اگر دو روز پیش توی همین ساعت، دگرگونیِ به یک باره و عجیب حال من، خوب نشده بود و من مرده بودم ، الان دور روز بود که روی زمین، توی این اتاق، پشت این میز نبودم...

با خودم فکر می کنم که حال زمینیان که آن موقع می شدند بازمانده های من، بدتر بود یا حال خود من...

چه تفاوت بدی با هم داریم.. من اگر مرده بودم، هم داشتم تجربه ی ناشناخته ای را می گذراندم و هم بازمانده ها و حالشان را می دیدم و هم جسم خودم را... چقدر سخت است که همه ی این ها را همزمان ببینی... ولی آن ها فقط همین جان بی جان مرا می دیدند و حال خودشان را احیاناً و خب سخت است که یکی تا چند دقیقه پیش باشد و حالا کلاً بدون روح...

یعنی در فاصله ی این دو روز روح من چه چیزهایی را می دید... خیلی دوست دارم به این موضوع فکر کنم... خیلی دوست دارم راجع بهش بنویسم... هنوز ننوشته، دستانم دارد می لرزد... 

 

مرا نبردی... و من باید هر شب با خودم تا صبح فکر کنم که اگر رفته بودم چه می شد؟ حالا که فرصت دارم چه می شود؟.......

 

 

یاد چه چیزهایی که نیفتاده ام... بر هر کدامشان شکرانه ای تا آخر عمر لازم است...

 

 

 

 

 

یاد بازی های بعد از ظهر کوچه ی خانه ی پدری؛ بعد از ظهری که مادر مشغول نظافت بود و من آهسته رفتم توی کوچه، موتور سواری که تا آمد از موتورش پیاده شود و سمت من بیاید، دویدم توی خانه و از ترس داشتم سکته می کردم، هنوز صدای جاروبرقی مامان که در اوج ترس من، درست مثل یک لالایی امنیت بخش بود، توی گوشم هست...

 

یاد دوران نوجوانی و خامی ام که بعد از ظهر یک روز تعطیل با دختر خاله ام به قصد خانه ی آنها راه افتادیم، مثل دو تا بچه ی واقعا خنگ، هوس آبمیوه کردیم و وسط راه از اتوبوس پیاده شدیم و توی یک سوپری از خسته شدنمان و تنها بودنمان و کاش کسی بود ما را برساند و....بلند حرف می زدیم...بعدش  هم پیاده شروع به راه رفتن کردیم... اگر در آن روز که پرنده هم در خیابان پر نمیزد، آن چند خانم یک دفعه از آسمان نمی افتادند روی زمین و فرشته ی نجات ما نمی شدند، الان شاید 20 سال از مردنمان یا مفقود شدنمان می گذشت.. بعد از آن روز هنوز از پیکان می ترسم.. توی سوپری حرف ما را شنیده بودند، سه نفر بودند که دو تاشان با پیکان بعد از حرکت ما آهسته داشتند پشت سر ما می آمدند و یک نفرشان را هم جلوتر از ما دور زده بودند و پیاده شده بود... هنوز هم وقتی از کنار آن سوپری و پارک کناری اش رد می شوم، یاد آن ماجرا می افتم که هیچوقت برای کسی هم تعریفش نکردم....حتی دخترخاله ام هم نفهمید چرا دارم هولش می کنم و مسیر را عوض کردیم و دستش را محکم گرفته بودم و با آن خستگی داشتم می کشیدمش که سرعت بگیرد....

 

 یاد ایام جوانی ام که به فاصله ی دقیقا نیم اپسیلون، اتوبوسی در خط ویژه با سرعت آنی و خیلی زیاد، از نوک دماغ من رد شد و من.... ماندم... هنوز تصویر و صدای سرعت عجیب اتوبوس که مثل شبح از نزدیک ترین فاصله با من رد شد توی گوشم هست.

 

یاد اوایل متأهلی ام که جوری ضربه به مغزم خورد که نزدیک یک ساعت به کما رفتم و برگشتم...

 

یاد خوابی که پدربزرگ مرحومم پیش من آمده بود...ولی روی زمین نبود.. انگار من پیش او رفته بودم...مدتی ترحم آمیز نگاهم می کرد و بعد هم انگار که چاره نداشته باشد، دستش را به طرفم دراز کرد که اگر می گرفتم از زمین بطور کل کنده می شدم... همه چیز داشت در عین آرامش ولی با سرعت و روانی پیش می رفت که مادرم یک دفعه با یک نگاه پر از استیصالی که سراسر التماس و اشک بود، نگاه پدربزرگم را و بعد دستانش را مردد ساخت و او بعد از چند دقیقه سکوت و تردید، دستش را پس کشید..بعد هم من از خواب بیدار شدم.. یادش بخیر که تا چند سال خوابم جلوی چشمم بود و مطمئن بودم که تو مرا عمر دوباره داده ای....

 

یاد این آیه که می گویند یک لحظه ما را به دنیا برگردان تا آدم خوبی شویم... و خوب نمی شوند.... اگر  که برگردند.....

 

خدای عزیزم یک دفعه چی شد؟

 

 

 یعنی واقعاً یک دفعه و بی خبر و بدون آمادگی قبلی می خواستی مرا ببری؟؟

حالا چه شد که نبردی؟

چه شد که در عرض چند دقیقه از این رو به آن رو شدم؟

چه کارهایی می کنی ها... تلنگر عجیبی بود.. الان مطمئنی که حضرت عزرائیل (سلام تو بر ایشان باد) از دور من رفته یا هست هنوز؟

وصیت نامه ام را نوشتم ... رحمم کردی ولی...

خداجان اینقدر زود ولی مرا نبر.. بدم نمی آید بیایم ها... به خداوندی خودت راست گفتم...ولی الان نه. 

 در طول این سالها حضرت عزرائیل گاهی و دو بارش را مطمئنم که دور من چرخیده... سومی را به خیر کن... تا نبخشیده ای و پااااااااک پاک نکرده ای، نبرم...

ممنونم که دوباره نگهم داشتی...

 از مرگ نمی ترسم از یک بارگی اش ولی می ترسم.. از اینکه یک دفعه در عرض چند دقیقه شوک عظیمی به خودت و نزدیکانت وارد شود... 

بر همه ی ما رحم کن

 

خیلی زرنگی خدا... گاهی خیلی رو بازی می کنی... نمی شود خودم را به راه دیگری بزنم.... تاوان خیلی چیزها را پس می دهم... یک ساعت از یک عصبانیتم نگذشته که می گذاری توی کاسه ام... و من این را می فهمم... می بینم....

بمیرم که هنوز مهر ننگ عجله کردن های خودم خشک نشده، نازنین پسر را هم عجله ای می کنم... هول می اندازم توی دلش که زود باش،که زود کفشت را بپوش... و کلی دیوانگی هایی که نگاه عاقل اندر سفیه  بچه به سمت مادرش روانه شود...که لابد پیش خودش بگوید این دیگر چه رفتار عجیب و غریبی است...و شاکی شود که خودم می خواهم کفشم را بپوشم.... بمیرم که اینقدر بچه مانده ام مادر.... بمیرم برای نگاه معصومانه ات و اضطرابی که توی دلت انداختم مادر.....ببخشم بابت همه ی ناراسته هایم....

و بعد هم خیلی راحت تو مرا راه ندادی تا اول الفبای زندگی را هجی کنم، محفل انس با کلام تو پیشکشم.... راهم ندادی و قالم گذاشتی و برگشتیم... 

 

حالا ولی تو درِ آسمانت را به روی من نبند....

خب خیلی زود است که مسلط شوم بر اعصابم.... خودم هم ناراحتم زیاد.... خیلی زیاد... 

و حالا...

سکوتِ مریضی را دوست دارم... شاید به سنگین شدنم کمک بزرگی کند... مظلومیتِ مریض شدن را دوست دارم..... آدم را کمی بزرگ و آرام می کند...

یک چیزش را ولی اصلاً اصلاً دوست ندارم و آن اینکه موقع مریضی و کسالت و این حرفها دلت خیلی کوچک و بی تاب می شود... عین یک قناری می کوبد این طرف و آن طرف که رها شود.. می خواهد بپرد.. من تند تند باید بال و پرش را بچینم وگرنه از دستم فرار می کند..

مگر براحتی می شود یک جا بندش کرد، یک جا نگهش داشت... اصلاً مال یک جا بودن و یک جا ماندن نیست... دیوانگی های زیادی دارد... خل بازی در می آورد... هی می کوبد این طرف و آن طرف، که مثلاً آزاد شود... سبک شود... رها شود.... ولی این دل بیچاره نمیداند که اینقدری نحیف و ضعیف و جان نگرفته هست که وقتی پرید، شکار شود.... دنبال دانه می گردد ولی به دام می افتد....

درآوردنش کار سختی است... ولی چه کند، دل است، اهل قرار داشتن نبوده و نیست... عجول است... بهانه گیر است.. دلتنگ است...

 

ولی خدایا جدی جدی اش اینکه ما را ببخش.... 

اگر رفتنمان نزدیک شده است، ببخش و ببر... 

دیشب صدای جوشن کبیر را گذاشته بودم توی گوشم... فکر کن چشمهایت را ببندی و صاحب و مالک خودت را با القاب و اسامی و صفات غیرقابل وصف هی تصور کنی... با شنیدن برخی هاشان لبخند بزنی.. با شنیدن برخی دیگر خودت را جمع و جور کنی... بعضی هایش را اصلاً نفهمی و به فکر فرو روی...

خیلی متفاوت و آزاده تر از همیشه ی شنیدن و خواندن این دعا، چشمهایت را ببندی و فقط مزه مزه کنی و کیف کنی با شنیدن تک تک آن تعریف و تمجیدها...

قند توی دلت آب شود.. تند تند باد به غبغب بیندازی که فرشته ها دلشان آب شود که چه کسی به چه کسی اختیار داده و تحویلش گرفته و چقدر برایش داستان و ماجرا چیده و چقدر جدی اش گرفته...

چشمانت را ببندی و افتخار کنی که یک همچین موجود فوق العاده دوست داشتنی و با کمالاتی، تو را تحویل گرفته و از خود تو برای یک مهمانی خصوصی دعوت کرده...

که چشمهایت را ببندی و با شنیدن برخی اوصافش، آب دهنت را قورت دهی.. با بعضی هاشان، تصویرسازی کنی.. روحت پر بکشد به یک جاهایی، به یک راه هایی، به یک کارهایی... تمام شدنی هم نیست... انگار این دعا با این همه طولانی بودنش باز هم جا کم دارد برای ذکر خیر تو...

چقدر با هر کدام از اسامی تو می شود رؤیا بافت، می شود شعر گفت.. می شود عاشق شد.. می شود عاقل شد.... هی می گوید و می خواند و باز هم حق مطلب ادا نمی شود... خود واقعی تو در هیچ کدام از این کلمات انگار جا نمی شود.. مطمئنم که جا نشده است...

ولی خیلی هم سنگین است برای همچو منی.... خیلی زیاد است برای همچو منی....

ولی من هم خودم را قاطی این ماجرا کرده ام، بقیه می خوانند و از تو می گویند، من هم گوش می دهم و با تو خیال می بافم... آرزو در سرم می پرورانم که مثلاً من اگر آنچه تحب و ترضی است، انجام دهم، یک همچو تویی قرار است به من نزدیک تر شود، به من افتخار کند... آن هم پیش ان همه فرشته و معصوم و زمان و زمین و.... چه روزهای خوشی می شود با تو داشت... 

بابت بودنی که هنوز کوچکم برای فهمیدن عمقش، تو را شکر..... تو را با تمام آن القاب و اسامی و اوصاف، شکر......

خدای عزیزم تو خیییلی خوب می دانی که بار هیجانات من کلاً زیادی بالاست... یک آدم هیجانی!! هیجانی در حرف زدن، در گفتن چیزهای معمولی حتی.. و این را بارها اطرافیانم به من گفته اند... حالا فکر کن هیجانت بالا باشد و تنهایی بخواهی بارش را به  دوش بکشی!... شدنی نیست... حرف معمولی هم نیست... رمضان دارد می آید و من امسال از هر سالی هیجان عجیب و غریب تری دارم.. سرشار از ذوق آمدنش هستم... انتظار رسیدنش را می کشم...... دلم قنج می رود برای شب ها و روزهایش... امروز حتی بیشتر از دیروز و فردا قطعاً خییلی بیشتر خوشحالم خدا.... خوشحالم که زنده ام... وقتی فکر می کنم تو پشت سر این ماه چه ها که نگفته ای، سر جایم بند نمی شوم... چقدرررر خوش موقع می آید.. قدمش مبارک....

آی آدم ها رمضانتان مبارک.

خدای عزیزم عرض ارادت 

کارم گیر است... شوخی نیست رمضان با تمام اقتضائات خواستنی اش دارد می آید.....

روزه که... ولی روزه که فقط خوردن و نخوردن نیست.. بگو نه نیست!

چه ماهی همین فردا پس فردا بیاید... چه رنگ متفاوتی بپاشد توی زندگی ها.. توی شهرها.. توی سحرها....

خدایا مرا جدی بگیر توی این ماه.. همانطور که خوبانت را جدی می گیری..

من می خواهم مناجاتهای نیمه شب آمنه خاتون را بروم... به خدا اگر نروم بدجور غیرقابل جمع میشوم ها.. به خودت قسم دارم جدی میگم.. ول نکنی مرا بروی ها...

به خداوندی خودت، تهدیدم را جدی بگیر . بیش از حد جدی و محکم... (حالا ببخش دیگه! توی نوشتن که حلوا خیرات نمی کنند!)

من اگر مناجات شبانه را نروم بدجور قاطی می کنم.. همه جا را و همه چیز را هم بهم میریزم... حتی این را هم قبول نمی کنم که خودم حوصله ی رفتن نداشته باشم چه رسد به اینکه...

مرا می بری پس!!!

چه اوضاعی شده.... ببین! ماه رمضان که عجب ماه پر تأمل و خواستنی است، دارد می آید و مهم تر از آن شعبان دارد می رود...عجب!
حرف که زیاد دارم ولی همه ی حرفهایم را جمع و جور می کنم یک کلمه اش می کنم و تا آخر ماه مبارک هرشب و هر روز، صدبار مشقش می کنم..

تو را...

تو را...

تو را...

همه ی جزییات و تفصیلاتش با خودت.... 

رمضان که تمام شد، میخواهم یک سال بزرگتر شده باشم و یک عمر نزدیک تر....ببین و تعریف کن..

 فکر کن من همان لات بی سر و پا.... جوانمردی اش ولی با تو!

بله ... بابا بله.. بله....می دانم این قله است و خلاصه راه بسیار و فعلا همین سنگ ها را هم که از جلوی پایم بردارم خودش خیلی کار است..

ولی خدا من تهش را گفتم که هر بلایی سرم آمد تو بدانی چه می خواستم و چه در سر داشتم.. بعد که آمدم پیش خودت، فقط همین یادت باشد.. میدانم برای آن روز بهشت و جهنمت، پر از بند و تبصره است .. من اصلا با آن ها کاری ندارم...

جهنم  که بلاخره با این پرونده باید مدتی یا مدددددتی بروم..... خوب فرض کن رفتم و پوستم هم کنده شد، بعدش را بگو... مشق شبم درست بوده؟  آن یک کلمه واقعی می شود؟ اگر برای آن خیلی پر غلطم، غلط گیری کن و قبولم کن... 

خدایا ولی کمی صبر کن...

 

میخواهم تصور کنم که هدیه ای که خواستم را آماده کرده ای... چه اشکالی دارد درست وسط همین نابه سامانی ها و سرگیجه ها، دقیقاً وسط همین حال مزخرف، تو بگویی بیا چشمانت را ببند تا بگذارمش توی دستت؟

از تو که بعید نیست وسط اوضاع سخت، کسی را نرم و لطیف کنی؟ دستگیری کنی از وسط یک منجلاب، بکشی اش بیرون...

من به تو گمان خوب می برم برعکس همیشه ام.. می خواهم تو را مستجاب الدعوه بخوانم با تمام وجود...

خب پس یک بار دیگر... فرصت دوباره می دهم به خودم و زندگی... به ذهنم، به گامهای ارادی ام... فرصت دوباره می دهم که کمی نفس عمیق بکشم. 

فقط یک خواهش زیادی جدی و فوری؛ به من توان بده بفهمم انسان، معصوم نیست... باید از جا بلند شود وقتی گناه کرد، وقتی خطا کرد.... خدایا به من بفهمان وقتی اشتباه می کنم دنیا به پایان نمی رسد...پس کمی صبر کنم و همه چیز را خراب نکنم.. دوباره از اول تبر بدست نگیرم و ریشه همه چیز را نزنم...حداقل دختر خوب ریشه هایی که هیچ مشکلی در زندگی تو ایجاد نکرده اند را نگه دار.... چقدر بی عقل و بی عدلی دختر... چقدر رفوزه ای از نظر من! تو افتضاحی مریم! مزخرف ترین موجودی که در عمرم دیدهام، خود تویی.....

 خدایا با تمام وجود از تو می خواهم که اشتباه، تقصیر و قصور من و اطرافیانم جوری نباشند و طوری نشوند که پشت بندش من فکر کنم هیییچ راه برگشتی وحود ندارد. تمنایت کردم ها... زود باش... بده!

 

سرگیجه ی همه چیز را گرفته ام.. 

هیچوقت نزدیکان آدم نمی فهمند که ممکن است خطای آن ها چقدررررررررها همه چیز را درون فکر و دل آدم بریزد به هم.. یک خطا می کند و میرود پی کارش، بعدش دیگر من هستم که پشت سر هم خطا می کنم. که تخت گاز خطا می کنم.. که بخاطر یک خطای او، من این همه خطا می کنم... خطای  کوچکی می کند... من ولی خطاهای بزرگ.....

خطای واقعی هم که نکنم، همین سرگیجه را می گیرم... 

بد سرگیجه ای دارم.... از همه متنفرم.... از همه چیز این دنیا متنفرم... پ

 فازی جز این ندارم.. ببخش

همه بدند.. منم بدم... اینجا هم بد است...

از همممممه بیزارم

هیچ حرفی ندارم

 

حتی با تو

داغان تر از این هستم که حتی کلمه ها آرامم کنند

از آن وقت هایی هست که فقط دوست دارم هیچکس نباشد... بشینم فقط فکر کنم.. بعد قشنگ دیوانه تر شوم.. خیلی اوضاعم حساس است.. خودت مرا با خودم نرم کن...

خدایا حرف مرا اصلا جدی نگیر.. دور مرا خلوت نکن.. من دوباره قاطی کرده ام.. نگذار تنها باشم... سم است برایم... هرچند اصلا پنج دقیقه هم نمیتوانم کس دیگری را تحمل کنم ولی تنها بودنم بدتر است.. ریش و قیچی  دست خودت... کمی دوباره افسرده شدم... غیرعادی و بی قرار.. از همه فراری.. 

آرامم کن.. رگ های وجودم را محکم کن..  مرا واقعی کن... از خودم، خودم را بگیر...

عجله کردم میدانم.... 

خیلی تند رفتم

هم توی خونه

هم توی دانشگاه

هم توی گوشی

هم توی خودم

روانی ام کلاً... 

یک نوشته برای یک بنده

و من امروز خلاف قاعده ی این صفحه، کمی برای آن دیگری می نویسم... که اگر خالی نشوم، نمی شود و نمیتوانم روی کارهای خودم تمرکز کنم...

 

 

 

منتهی اینقدر این صفحات، برای من مطهر هستند که تمام این حرفها را در محضر مقدس تو با او مطرح می کنم....

 کمی هم احتمالش هست بیاید و این ها را بخواند... . پس کمی در نوشتن حواسم را جمع تر می کنم اگر بشود البته..

دیروز یکی از آن روزهایی بود که اگر همین بنده ات دم دستم بود و شدنی بود، یک قهر حسابی با او می کردم، کلی هم شاکی می شدم و بد و بیراه هم نثارش می کردم...

از اینکه ذره ای درک ندارد.. خیلی هم بی رحم است.... خیلی هم ناعادل.. خیلی هم بی احساس، خیلی هم بد، خیلی هم ... خیلی هم....

دلخوری زیادم را تا جای ممکن روی سرش خراب می کردم.. چون از دستش حرص خوردم... انگار که واقعاً اذیت کرده باشد...

اصلاً اجازه ی توجیه هم به او نمی دادم چون حرفهایش اگر کمی به حافظه ام فشار بیاورم با اینکه  و حیف که دیگر ندارمشان ولی هنوز توی گوشم هست ...

بهرحال اینکه کسی آدم را پس بزند، کم محلی که چه عرض کنم، بی محلی کند... خیلی بد است...

ولی خب .... متأسفانه یا خوشبختانه آمدم اینجا که چیزهای دیگری بگویم برخلاف جنس این حرفها و دلخوری ها؛

 

 ته دلم را می گردم.. لای تمام این حرفهای پوسیده را.. لای تمام این انباشته های به درد نخورِ احساسی را....یک چیزی نظرم را جلب می کند... هرچند کم سو... هر چند کم... ولی نظرم را جلب می کند...بنظر چیز ارزشمندی می آید... 

آن هم یک جور قدردانی کردن از چنین آدمی است... از اینکه فداکار هم هست.. از اینکه انسان دوستِ واقعی، خود اوست.. از اینکه یک نگاهش به طور جدی به سمت تو متمایل است.. از اینکه بنظرم مجاهد خوبی می شود.. از اینکه مبارزه کردن بلد است... از اینکه خیلی زیاد باشعور است.. از اینکه اینقدری حالی اش می شده که یک دل سیر بنظرم دل مرا گرم کند و بعد برود ولو با حرفهای تلخ ولی درمانگر...

بنظرم آدم ارزشمندی است که با بچه بازی های من وارد بازی نمی شود... چقدر سخت است این حرفها را گفتن... چون من همچنان عصبی و خیلی دلخورم و  به من خیلی برخورده است...

ولی یک جا میریزم این حرفها را دور...

بهرحال امدم که بگویم از تو ممنونم ای غیرِ پر از محبت و منطق... از تو ممنونم که مرا رنجیده کردی تا ولو با اشک یا حتی گریه ای که هیچوقت به این زودی ها راهش را پیدا نمی کرد، کمی راه رفتن با پای منطق و عقلم را تمرین کنم... ممنونم که آدم حسابی هستی.. ممنونم که تمام این کارهایت گرچه فوق العاده آزاردهنده است ولی متاسفانه کارت درست است..

و اینکه اگر اجازه دهی به او بگویم این را هم درک کن که من با پای عقلم خیلی تا به حال، یعنی اصلاٌ تا به حال راه نرفته ام؛ بنابراین درک کن که زمین بخورم، که فریاد بکشم، که دلخور شوم از اینکه کسی کمکم نمی کند.. خسته شوم از اینکه چرا حالا من اصلاً و حتماً باید راه بروم... که گریه کنم.. که بهانه بگیرم.. که فکر کنم بزرگترها اصلاً شعور و احساس ندارند و خیلی سنگدل اند.. خیلی بدند.. 

ولی یک سوال جدی دارم که جوابش را حقیقتا نمیدانم. آیا معنی همه ی این حرفها این می شود که این وضع تا آخر دنیا و برای همیشه ادامه پیدا می کند؟ خب اینش دیگر توی کت ام نمیرود..

یعنی چی خب؟ این خیلی اذیتم می کند... 

جواب این را هم بگذار زیر همان انباشته های احساسم، خودم دنبالش می گردم و پیدایش می کنم... 

اگر جوابش مثبت است، جوری قانعم کن که حتی سوالم را هم پس بگیرم... جور دیگر اصلاً قانع نمی شوم.... یعنی زیادی قانع شوم ها... 

خدای عزیزم یک چیزی می خواهم.. 

 

 

یک چیزی از «تو» می خواهم..

و در حال حاضر یک لحظه هم شک ندارم که تو کادو پیچش می کنی و یک روزی که صلاح باشد، که موقعش شده باشد، که من هم یادم نرفته باشد، میگذاری کف دستم... مطمئنم...

و اما سفارش من:

یک قرار وزین و چسبیده به کف زمین می خواهم......یک صبر و استحکام پر از  استقرار...

 بذار بیشتر برایت توصیفش کنم...تو که می دانی.. دارم برای خودم بیشتر تصورش می کنم.. 

سکونی که بخاطر قرار و وزنش، سریع عکس العمل و عکس الحرف و اینها نداشته باشم...

مثل پیرزنهایی که یا پایشان درد می کند، یا وزنشان زیاد شده است، یا زیادی آرام و یواش و مطمئنند، یا هر کسی که به هر دلیلی ولو تنبلی، خروجی ظاهری اش این است که آهسته و شمرده حرف می زند.. آهسته و یواش عمل میکنند...بدون عجله فکر می کند... زود از جایش نمی پرد بالا....

من کمی طمأنینه و قرار می خواهم..

من تندتند حرف می زنم

تند تند فکر میکنم

تند تند احساس می کنم

تند تند کار می کنم..

خدایا کمی مرا یواش کن

موقر کن

سنگینم کن...

یک روزی اینها را بگذار توی دستم... 

 

به روزهایی فکر می کنم که تو از اینجا هم دربیایی... از سکوت من در بیایی... از فکر من در بیایی... 

 

 

حسرت روزهایی را دارم که تو تمام قد، بیایی وسط تمام واقعیت های زندگی من، جوری که همه هم تو را ببینند... بیایی درست در وسط ارتباط من و بنده ها، وسط همین روزمرگی ها... وسط همین دقایقی که دارند از دستم فرار می کنند.. بیایی توی نگاهم، توی رفتارم....

خدای مریم! قبلا هم به این فکر می کردم که چرا مادر من باید شب قبل از به دنیا آمدن من توی خواب سوره ی مریم بخواند و بعد هم این اسم برود توی شناسنامه ی من... دلیلش چه بوده؟ ذوقی بوده آیا؟ مثلا مادر من این اسم را دوست داشته بعدم بطور تلقینی خوابش را دیده که دلش قرص شود و ...

نمی دانم.. نپرسیدم تا به حال..

ولی دوست دارم کمی خیال پردازی کنم.... خیال ببافم با این اسم....

مثلا فکر کنم به «روزه های سکوتی» که حضرت مریم (س)، به هر علتی گرفته بود.....

«بریدن و کندن و هجرتی» که به هر دلیل کرده بود...

«معجزه ی بعد از استیصال شدیدی» که دیده بود... 

«محبت ها و تربیت های نرمی» که گاه و بیگاه از تو به او رسیده بود...

«اعتماد و اطمینانی» که بدجور محتاجشان شده بود و عزیزانی دور و برش پیدا شدند که در حقش روا کنند و دلش را به این اعتماد، قرص....

بنظر من هیچ اسم پر مسمایی یک دفعه نمی افتد توی شناسنامه ی آدم... 

هیچکس هم بیخود و بی جهت مریم نمیشود..من هم پر از رمز و رازم با تو....

من خیلی از این خیالات را بافته شده نمی دانم... بعضی هاشان  برای من هم واقعیت دارند ...

 

اما درد از اینجا شروع می شود... از یک تفاوت اساسی...

حضرت مریم، منتظر تبلی السرائر بود که دلش آرام گیرد...

و من ترسان از وقتی که.. از روزی که...

مریم ها بیخود مریم نشده اند...

یک شاخص دارند که کلی می توانند با آن اعتبار و آبروی خود را بسنجند... یک بانو دارند که.....

خدای مریم!

تو همان خدایی...

این مریم ها هستند که عوض شده اند... که عوضی شده اند... که دلشان دارد می ترکد از این گونه تغییر و تنزل..

که دلشان پرکشیده برای لحظات معصومیت..

 

 

 

 

 

سلام 

 از صبحی که آفریدی.. از هوایش... از جنبش و حرکت و امیدش ممنونم خدا

33 سال پرونده دستت دارم...

هوایم را داشته باش....

 

 

 

 

خداوندا...ای خدای مریم های کوچک.. مدتی است که فکر می کنم دوباره می توانم شایدم مجبورم قلم بدست بگیرم و کتاب بنویسم.. بنویسم اینقدری بنویسم که خودم راضی بشوم...

اینجا هر چقدر هم که می نویسم باز راضی نمی شوم.. باز کم است.. یک عالمه کلمه دارند از سر و کول ذهنم بالا می روند، هی سر می خورند روی صفحه،، انگار بازی شان گرفته....

انگار نه انگار که باید یک ساعت خوابی هم داشته باشند، یک سکوتی، یک پرهیزی، یک خوددار بودنی... تنها چیزی که این حرف ها هیچوقت حالی شان نمی شده، نظم و ساعت و قاعده است....

 خلاصه اینکه اینقدری هول هستند که مرا مجبور کنند به آنها و هیجان آمدن و بودنشان توجه ویژه ای کنم...

یکی یکی و جدا جدا از همه شان پذیرایی کنم ... حلوا حلوایشان کنم.. تعارفشان کنم... که هر جا گیر کرده اند، که هر جا متراکم شده اند، که هر جا جایشان تنگ شده است.. که هر جا بریده بریده شده اند.. بیایند و یک دل سیر باشند و بگویند و بگویند و... امیدوارم بعدش دیگر بروند....

وقتی همه می روند امانتدارِ این جان، با یک وجود خلوت و ساکت و دنج که خیالش را بابت پاسخگویی به مالک راحت تر می کند، روبرو می شود.. حالا  می تواند به سر و روی خانه هم دستی بکشد... گرد گیری و  لکه گیری، زدودن و پاک کردن... نمی دانم مثل روز اولش می شود یا نه.. مالک را راضی می کند یا نه.... برای چند سال دیگر باید استرس روبرویی با مالک را داشته باشد؟! آن روز هزار جور برخورد ممکن است پیش آید...

خدایا دست تمام امانتدارها را بگیر... بیچاره ها بد امتحان می شوند.. اختیار یک خانه را دارند ولی مال خودشان نیست!

 

توکل به اسم اعظمت مالک کل شیء ....

چه حرفها که در دلم نگفته باقی مانده.. چه تراوشات زیادی که ذهنم به سختی میزبانشان میکند.. چه بهانه ها که این دل.. چه بغض ها که این گلو.. 

 

 

 

سلام خدا

سلام اول و آخر... سلام همه کس و هیچکس....

سلام 

زیاد مزاحمت نمیشوم خدا؛ گرچه می دانم تو با تمام دقت و وقت، مرا مراحم خوانده ای ولی خب....

آمده ام کمی با اشک، توصیفبازی کنم و بروم....

خدایا اشک های من دقیقاً  شده اند مثل چندتا بچه ی بازیگوشی که پشت در قایم شده اند،دائم سرک می کشند، همدیگر را هل می دهند، از سر و کول هم بالا میروند و آخرش هم علیرغم تمام نصیحت ها و ادب خطب هایی که بزرگترشان کرده بود در اینکه مراقب رفتار خودشان باشند و  شیطنت نکنند، به یکباره  به در فشار می آورند و در را باز میکنند و  همه شان با هم می ریزند وسط اتاق و ...

وحالا مگر می شود جمعشان کرد... 

دیگر بزرگتری حریف تعداد این ها و شلوغی شان نمی شود. دیگر هیچ چیز سر جای خودش قرار نمی گیرد. به هم میریزند همه جا را....

مگر دیگر می شود این موجودات عجیب و پر هیجان را ساکت کرد؟ آمده اند که بمانند.. که نروند... که شاید نهایتاً و بعد از کلی بی آبرویی کسی بکشدشان کنار، یک نیشکونی بگیرد، شاید هم این وسط شماتتی، کتکی چیزی نثارشان شود...

بعدش حالا مگر چیزی  هم فرق می کند؟ خود همین اشک است که دوباره سامان این بچه های بیچاره را بهم میریزد.

همان بچه هایی که جلوی آزادی عملشان گرفته شده.. همانهایی که انرژی شان خیلی بیشتر از این حرف هاست ولی شرایط و آدم ها یا هر چیز دیگری نگذاشته که...

ساکتش می کنند، خفه اش می کنند... محدودش می کنند.. مجبورش می کنند....

می دانم که تربیت کردن برای رشد لازم است. می دانم که خودمحدودیتی همان چیزی است که خودم در رساله دارم زیر پر و بالش را می گیرم، بدتر از همه می دانم که بهانه گرفتن و بهانه داشتن، توجیه و فرافکنی کردن، مقصر پیدا کردن و بی عقلی، دقیقاً اسم کار و توصیفات من هستند ولی....

ولی خدایا می شود که حرف زد که؟ً حتی اشتباه؟ بشود دیگر....!

یادت می آید تا مدتها راجع به نفس، تله ی فکری داشتم.. چقدر نفس را توصیف کردم، چقدر دست به یقه شدیم.. چقدر زور داشت.. چقدر کوبیدم زمین.. چقدر شناختمش بی مروت را....

 اکنون سراغ دل رفته ام...

انگار تازه کشفش کرده ام.. انگار تازه دارم به وجودش و عجیب و غریب بودنش، جنس فوق العاده شکننده و شکستنی اش پی می برم...

لای پنبه باید نگهش داشت... و من احمق، توی دستم گرفته بودمش. او هم با تمام ظرافتش هی از توی دستم لیز خورد و افتاد، خط افتاد رویش، تکه هایش پرید، خونی شد و...

 بعد فکر کن بشود و بخواهی که دوباره جمعش کنی.. تکه هایش گاهی حتی پیدا نمیشوند.. معلوم نیست کجا افتاده اند... تکه هایش گاهی قابل شناسایی نیستند..

بهرحال من هرجوری بوده.. هرچقدرش مانده، وصله پینه اش کرده ام... گرچه هر جایش را که میگیری یک جای دیگرش فرو میریزد...ولی جمع و جورش کرده ام... 

الان فقط دارم به این فکر می کنم که این دل، این همه حساس بود و هیچ کاور و محافظی هم نداشت....؟! وای بر من.. با این بی در و پیکری، همین قدرش هم کلی غنیمت است که الان توی دست گرفتمش.. 

وای بر من و نفهمیدن حق تک تک جوارح و جوانحم... تو چه کرده ای در خلقت این آدمیان؟   

دلم را که پرستاری کنم، بنظرت بعدش نوبت چیست؟ً با چه امتحانی آن را رو می کنی برایم؟

 

 

 

خدای من اگر این وبلاگ نبود چقدر همه چیز سخت بود...من کجا خالی می شدم...؟!

یک وقتهایی هست که باید بعضی از این حرفهای روان شناس ها را قبول کرد...خود تو هم گفته ای همینها را البته... خنده ام هم گرفته است درست وسط همین حال بغض آلود.... 

چقدر حالا بهتر می شود فهمید که وجود ما یکی یک دانه ی توست... وقتی چندپاره اش می کنی بیشتر این را می فهمی. وقتی آتش خاکستر شده ی تکه های دلت، به کل وجودت میزند...

 این به آب و به آتش زدن های جسورانه، آدم را با اذیت میکند، می سوزاند ولی ادب هم می کند. به درد هم میخورد.. خیلی هم زیاد به درد می خورد... جوری به غلط کردن می افتی که حتی نای بلند شدن هم نداری... 

ولی من از خودم توقع ندارم که یک دفعه تمام بال و پرم ترمیم شود... خصوصا وقتی دوباره به روزمرگی هایم گره ی کور می خورد....دلم تنگ می شود...

دلم تنگ می شود ولی باید خودم هم ناظمش باشم.. بگویم سر جایش بشیند و هیچ غلط اضافه ای نکند.. البته که دیگر هیچ کاری هم از دستش بر نمی آید... و خب برایش هم خوب است.. تلخ است ولی سرپایش می کند... از اول به دوا درمان های اشتباه عادت کرده، یک دوره هم باید مریضی ترک عادت را به جان بخرد و تحمل کند تا بهبودی و شفای کاملش ان شالله...

 

اما خب تو بهتر می دانی که هیچکدام ازین حرفها مانع غر زدن من نمیشوند و نیستند... اشکالی ندارد که؟! 

حال من دقیقا حال بچه ایست که میداند چاقو خطرناک است، دستش را هم قبلا بریده و سوخته، حالا مانده است میان غروز و غر زدن و بهانه گرفتن از یک طرف و نخواستن چاقو و زخم جدید از سوی دیگر...

اینجور وقتها بزرگتری می کنند و شخصیت از دست رفته ی بچه را ترمیم می کنند... بزرگتری کن برایم... 

خدای عزیزم

آمدم تو را سپاس بگویم و بروم

بابت بنده های خوبی که امتحان من شدند برای رشد... بابت خوبی شان، استحکامشان.. دستگیری شان، دوستی خاله خرسه نکردنشان،....

خدایا تو عجیب مراقب تک تک ماها هستی. یاد مرحوم تختی افتادم و ملاحظه ای که به خرج داده بود....

ممنونم که هرچند روی نقطه ضعفهای من دست گذاشته ای، هرچند موارد امتحانی مرا مشخص کرده ای.. هرچند پاشنه آشیل مرا.. هرچند..هرچند...ولی خیلی زیاد هواداری مان میکنی.. ممنونم که همین نشان می دهد تو هنوز با ما کار داری.. هنوز به درد می خوریم...

خدایاااا همیشه فکر میکردم پس از قطع خیلی وابستگیها، بیزار و بی طاقت و بی تاب و بارانی و افسرده و ... ولی یک جوری وسط رها شدگی هایم مرا در پناه امنت جای میدهی که زخمهایم التیام پیدا میکند.. خیلی عجیبی... غیر از اینکه خدا باشی امکان ندارد که اینگونه باشی...

خاطرخواهی هایت برای بنده ها ساعتها فکر و سکوت و شوق و ذوق می آورد... خود تویی واقعا که اینقدر می آیی به دلمان میشینی؟ خود تو هستی واقعا؟ با تمام آن اوصاف؟ 

شکرت خدا که هستی... شکرت که مثل روز روشن است ما بی کس و تنها و بی هدف و متحیر و بدون تو رها نشده ایم توی دنیا...

برعکس همیشه ام به دنیا عشق می ورزم این ساعت که تو این همه عاشقی بر ما... عاشقم بر همه عالم که همه عالم ز توست....

برای لحظاتی که تهی میشوم به تو امید بستم خدا