نجواها و شلوغی های درونم نمی گذارد آرام باشم.. ولی فکر کنم دوباره باید همه شان را ساکت کنم... عین خوره افتاده اند به جان من..
در دو حال می آیند و بدجور هم می مانند.. تنها ماندن و تنها بودن، مثل انداختن فرش قرمزی است برای آمدن این حس و حال من.. بعدش هم انقدری بی ظرفیت هستم که هر اتفاقی هر اشتباه و هر خطایی از خودم یا از بقیه سر بزند، کارت دعوت برای هجوم این حال بد است...
ولی تو جمعه ای چیزی انداختی توی دلم، توی ذهنم که شاید اگر پی اش را می گرفتم بهتر می شدم ولی خب آدم قوی می خواهد، توان می خواهد که بر خلاف این جریانات حرکت کنی.. که فکر نکنی گول زدن است.. توجیه است....
کمی شانه هایم را سبک کردی... شخصیت از دست رفته ام را برای چند دقیه ترمیم کردی، منتهی ای کاش اینقدری این حال من پیشرفته نبود و می شد با سعه صدر بیشتری بگذارم حرف بزنی.... و درست وسط حرف هایت حواسم پرت حال خودم نشود ..
که خب شد و می شود و ... زیادی سخت و بعید است که نشود... پیشرفت کرده است و ...
تو گفتی که مواظب خودم باشم، تو گفتی که بیش از پیش مورد عنایت و نظارت تو هستم چون مدت ها پیش خواسته بودم و شروع کرده بودم که مخلصانه برای تو باشم، برای تو بجنگم، به هوای تو یک کارهایی بکنم.. برنامه هایی مطابق برنامه ی تو ریخته بودم،...و گفتی که همیشه اینجور وقت ها لشگری از شیاطین از جمله نفس خودت، از جمله نقطه ضعف های خودت، از جمله مشکلات و معادلات شخصی و غیر شخصی حل نشده درون و بیرونت، چیزهایی را که سر جای خودش نگذاشته ای و خب وسوسه ها و خیلی چیزها به سمت چنین بنده هایی هجوم می آورند....و گفتی که شیطان این رخصت را دارد که از چپ و راست و از درون و بیرون و... چیزهایی روانه ات کند که روانی ات کند...
که یک ذره هم دیگر جلوتر نروی... از حرکت بایستی.... که هوشیاری ات ذره و ذره و بعد بطور کامل گرفته شود..
خماری و عوارض اینها نگذارد حالی ات شود که کجای داستان این دنیا بودی و قرار بوده با بودنت چگونه باشی و چه شود و.. بعدش هم چشمانت را باز کنی و ببینی دنیا تمام شده و واقعیت ها شروع شده... چشمانت را باز کنی و نتیجه ی تمام تلاش هایت را ببینی پس از بنده بودن، برای تسلیم بودن....
تو گفتی که حواسم باشد اینقدری آدم حسابی و مهم هستم که برای توقف من، انحراف من، حواس پرتی من، کلی برنامه ریخته می شود، کلی نقشه کشیده می شود، کلی وقت صرف می شود، که کنده شوم از این چیزها، که حواسم پرت شود، که هوشیاری ام اینقدری پایین بیاید که با چارپایانی که آفریده ای تفاوتی نکنم...
که اگر کمی هم به دست شفای تو به هوش بیایم، وقتی باشد که یک سری گوسفند و خر توی مزرعه ای ببینم و ساعت ها فکر کنم که من با این ها چه فرقی دارم، که انگار دیگر فرقی ندارم...
به دهانشان موقع خوردن، به پاهایشان موقع راه رفتن، به .... نگاه کنم و بعد به خودم، و بعد انگار که یک چیزهایی بخواهد یادم بیاید، من که بودم؟ این ها که هستند؟ مزرعه ی زیر پای من با مزرعه ی زیر پای آنها چه فرقی دارد؟ مسیرمان یکی است؟ با آنها بروم یا ...
نگاهم را به خودم عوض می کنی، توی ذهنم همه چیز را می گذاری سر جایش ولی خدا نکند یک لحظه برگردم به چیزهایی که خراب شده اند، به پل های پشت سرم نگاه کنم...
درست میشوم مثل آدم سیل زده ای که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد، که کسی هم به دادش نمی رسد، که بی خانمان شده، که اصلا گنجایش فکر کردن به چیزهایی که باید درستشان کند را هم ندارد، که از همین فکر دارد قلبش از کار می ایستد، که تنهایی از پس این همه خرابی بر نمی آید...
اینقدر به او فشار آمده که آرزو می کند کاش او هم با سیل رفته بود...که حاضر است از تو بخواهد او را ببری...
که هنوز این فکر به جانش نیفتاده و آرزوی مرگ نکرده که تو سیلی نشانش می دهی..
کمی نیمه جانش می کنی، تا بفهمد مرگ چیز آسانی نیست، اگر بیاید دیگر همه چیز تمام شده است...
به خودش بیاید و قدر همین گونه بودنش را هم بداند، که نخواهد برود، که بفهمد دستش را بگذارد روی زانوهای خودش و ذره ذره درست کند، ذره ذره گل ها را بشورد، ذره ذره با حال نزار خودش تلاش کند ...
خیلی دست تنهاست، خیلی ها دلشان برایش می سوزد، هستند خیلی ها که دوستش دارند ولی این خود اوست که اول و آخرش باید سر سامان خودش مردانه بایستد و خسته نشود و اگر شد چه اشکالی دارد، اشک هم بریزد، شکایت هم بکند، ....
ولی دوباره به خدایی ات قسم، به خدایی ات سوگند... الان که به او کمک فکری کرده ای، نا امیدش نکن...
بگذار کمی به خودش و زندگی اش نگاه کند و احساس کند دارد رو پا می شود... نگذار خستگی به جانش بماند... به جانش مانده... کمکش کن...
کمکم کن حافظه ام برگردد خدا...