یاد بازی های بعد از ظهر کوچه ی خانه ی پدری؛ بعد از ظهری که مادر مشغول نظافت بود و من آهسته رفتم توی کوچه، موتور سواری که تا آمد از موتورش پیاده شود و سمت من بیاید، دویدم توی خانه و از ترس داشتم سکته می کردم، هنوز صدای جاروبرقی مامان که در اوج ترس من، درست مثل یک لالایی امنیت بخش بود، توی گوشم هست...
یاد دوران نوجوانی و خامی ام که بعد از ظهر یک روز تعطیل با دختر خاله ام به قصد خانه ی آنها راه افتادیم، مثل دو تا بچه ی واقعا خنگ، هوس آبمیوه کردیم و وسط راه از اتوبوس پیاده شدیم و توی یک سوپری از خسته شدنمان و تنها بودنمان و کاش کسی بود ما را برساند و....بلند حرف می زدیم...بعدش هم پیاده شروع به راه رفتن کردیم... اگر در آن روز که پرنده هم در خیابان پر نمیزد، آن چند خانم یک دفعه از آسمان نمی افتادند روی زمین و فرشته ی نجات ما نمی شدند، الان شاید 20 سال از مردنمان یا مفقود شدنمان می گذشت.. بعد از آن روز هنوز از پیکان می ترسم.. توی سوپری حرف ما را شنیده بودند، سه نفر بودند که دو تاشان با پیکان بعد از حرکت ما آهسته داشتند پشت سر ما می آمدند و یک نفرشان را هم جلوتر از ما دور زده بودند و پیاده شده بود... هنوز هم وقتی از کنار آن سوپری و پارک کناری اش رد می شوم، یاد آن ماجرا می افتم که هیچوقت برای کسی هم تعریفش نکردم....حتی دخترخاله ام هم نفهمید چرا دارم هولش می کنم و مسیر را عوض کردیم و دستش را محکم گرفته بودم و با آن خستگی داشتم می کشیدمش که سرعت بگیرد....
یاد ایام جوانی ام که به فاصله ی دقیقا نیم اپسیلون، اتوبوسی در خط ویژه با سرعت آنی و خیلی زیاد، از نوک دماغ من رد شد و من.... ماندم... هنوز تصویر و صدای سرعت عجیب اتوبوس که مثل شبح از نزدیک ترین فاصله با من رد شد توی گوشم هست.
یاد اوایل متأهلی ام که جوری ضربه به مغزم خورد که نزدیک یک ساعت به کما رفتم و برگشتم...
یاد خوابی که پدربزرگ مرحومم پیش من آمده بود...ولی روی زمین نبود.. انگار من پیش او رفته بودم...مدتی ترحم آمیز نگاهم می کرد و بعد هم انگار که چاره نداشته باشد، دستش را به طرفم دراز کرد که اگر می گرفتم از زمین بطور کل کنده می شدم... همه چیز داشت در عین آرامش ولی با سرعت و روانی پیش می رفت که مادرم یک دفعه با یک نگاه پر از استیصالی که سراسر التماس و اشک بود، نگاه پدربزرگم را و بعد دستانش را مردد ساخت و او بعد از چند دقیقه سکوت و تردید، دستش را پس کشید..بعد هم من از خواب بیدار شدم.. یادش بخیر که تا چند سال خوابم جلوی چشمم بود و مطمئن بودم که تو مرا عمر دوباره داده ای....
یاد این آیه که می گویند یک لحظه ما را به دنیا برگردان تا آدم خوبی شویم... و خوب نمی شوند.... اگر که برگردند.....