یک زمانی چندین سال پیش بطور فخر آمیزی به دلم گذشت که ای بابا! آدم چطور می تواند دروغ بگوید؟ و خدا رو شکر من اصلا دروغ نمی گویم..

و چند باری نه که بخواهم به خودم افتخار کنم، نه! ولی انگار که دامن من مبراست و من این کاره نمی شوم و نشده ام و...

و حالا به خودم نگاه می کنم چقدر من دروغگو هستم.. به خودم و به تو 

چطور ممکن است دلم برایت تنگ شود و تا صبح بروم بخوابم!!! دروگویی شاخ و دم ندارد که..

من به خودم خیلی دروغ می گویم خدا

دامن من بی پیرایه نمانده

سرم را می اندازم پایین! 

 

خدایا من با همه ی وجودم از اعماق قلبی که تو ساخته ای یک پیام مهم برایت دارم..

خدایا من انقدری این پیام را بلند می گویم که همه ی عرش صدایم را بشنوند.. من انقدری بی خود و بی تابم که همه را می ریزم بهم که واسطه شوند پیش تو

خدایا من به زمین التماس می کنم مرا ببخشد

خدایا من به زمان التماس می کنم از من بگذرد

خدایا من به روحم به جسمم خدایا من به ذرات هستی التماس می کنم نزد تو کاری کنند برایم..

خدایا امشب شب قدر است.

من دارم از دست می روم خدا

عذرم را بپذیر

یک جور اساسی مرا بریز به هم و دوباره بچین!

خدایا من روی دست خودم مانده ام.

خدایا هیچ امیدی به خودم ندارم.

خدایا من از دست خودم شاکی ام.

خدایا از خودم کجا گریزم..

خدایا پناهم ندهی عاقبتم زیادی ترسناک و وحشتناک می شود..

خدایا من جای امنی نیستم برای خودم.

خدایا این شب قدری مرا از خودم بگیر

خدایا  عرش را پر از فریاد بنی ادم می کنم از خودش! به دادم برس خدا...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوستت دارم

من ساعت ها به انتظار می نشینم که... 

پیام ها را بالا و پایین می کنم که...

این دست و آن دست می کنم که...

من ساعت ها با وجود آن سر درد کذایی، فشار نور و موج را تحمل می کنم که...

من ساعت ها خیال می بافم که....

ای خدااااااا

چقدر درد دارد 

چقدر درد دارم....

خداوندا دارم از یک چیز عجیبی دق می کنم...

چطور ممکن است؟

چطور ممکن است من این همه بی تو باشم؟!!

چطور ممکن است؟

یعنی من این همه،، این هممممه ....

چقدر من افتضاحم خدا..

خدایا چشمانم همین اندازه که باز شده تحمل این حجم از حماقت، خسارت، خیانت را ندارم....

قلبم درد گرفته خدا...

تو کجا بوده ای همه ی آن زمان های خماری...

من کجا بوده ام وقتی تو بوده ای...

این همه یعنی غیر قابل جمع بوده ایم؟؟ این همه یعنی من جدایی طلب بودم؟ من؟؟؟

 

 

در ادامه ی بحث خواب و بیداری، بی هوشی و با هوشی...

یک چیز دوست داشتنی باید تو را بیدار نگه دارد...

تنم دارد می لرزد از این حرف!!!

یعنی چی واقعاً!!؟؟؟

یعنی من که این همه دلم برای تو تنگ است تو را دوست ندارم انقدری که بیدار باشم برای بودن با تو!!!؟؟؟

رویم سیاه است خدا.. نفاق است؟؟؟ کفر است؟؟؟ قلبم درد گرفته خدا....

یک کمی از بیداری بنویسم.

از خواب نبودن.

خواب نماندن.

یک جای کار حتما می لنگد که وقتی باید چشم بیدار باشد خواب خواب است.

وقتی باید فروبسته و خواب باشد بیدار است و سرحال..

و این چه خطرناک!!!!!!

 

توی شب قدر دلم می خواهد انقدر خودم را به تو نزدیک کنم که چشمانم دوباره شسته شوند.. خدایا این شب قدر مرا بتکان.. خدایا توی مغزم را بشور. توی دلم را بشور. خدایا این شب قدر مرا در درون خودم پاک کن. خدایا تو می توانی.. خدایا بخواه که پاک شوم.. این عوارض گناه نمیگذارند با هم باشیم.. خدایا دلم تنگ است.. نمی گذارند با تو باشم.. خدایا تو می توانی بخواه تبدیلات زیادی در من رخ دهد.. تو می توانی بخواه که من آماده شوم.. خیلی فشلم خدا.. یک جور عجیبی... انقدری عجیب که فقط یاد فرمایش امام حسین در روز عاشورا می افتم که شما اگر هم بخواهید نمیتوانید بفهمید.. نقل به مضمون!

اوضاع خراب است خدا. یک جور نافرمی که از بندگی ات خارج شده ام و دارم گردو بازی می کنم.. انقدر خودم را خاکی کرده ام که نمی توانم به حرم امنت برگردم..

دستم را بگیر برگردان خانه..

اینجا نا امن است. پر از غریبه است خدا...

دلم تنگ است خدا....

رویم سیاه، دستانم کثیف، روحم تشنه..

ببرم خانه خدا... دلم دارد تکه می شود از نداشتنت...

تکه هایش را بیا از روی این زمین جمع کن بردار ببر خانه خدا...

و امشب؛ اولین شب قدر است...

و من طبق معمول قدرش را نمی دانم!

می گویند قدر خود انسان باید شناخته شود در این شب...

من انقدری می دانم که قدر آن انسانی که خدا پیش ملائکه توصیفش کرد با قدر و قد و اندازه و قیمت من کلی توفیر دارد!!!

ممنونم خدا

رزق شهدا را امروز روزی ام کردی وگرنه من کم آورده بودم خیلی

انقدری این شهدا به آدم نای دوباره می دهند که می شود دوباره دست به زانو گذاشت و سر از زانو برداشت....

به یک خدا نیاز فوری دارم....

نحن محتاجون الیک..............

دلتنگی از سر و کولم بالا می رود..

خدایا وسط این همه ای که می دانی تو خودت را برسان

خدایا کنترل نامحسوسم نکن....

اگر آدمیزاد چشم هایش می دید شاید اوضاع خیلی فرق می کرد..

یادم باشد کمی راجع به اجنه و شیاطین بیشتر بخوانم. ظاهرا در سفینه البحار 20 اسم از یاران شیطان آمده که هر کدام ماموریتی دارند...

دوست دارم مثل بچه ها شما را تصور کنم. شاید واقعی شدید. یعنی شایدم باورم شد که هستید. توی محیط زندگی من، توی فکرم، بیرون، همه جا...

شماها چقدرم زیاد هستید

شاید الان بهتر می شود فهمید که آدمیزاد هیجوقت تنها نیست یعنی چی..

دلم گرفته خدا

خیلی دورمان شلوغ است..

خیلی اذیتمان می کنند..

نهضتشان خیلی ادامه دارد..

اصلا خسته نمی شوند..

خیلی به من امید بسته اند..

خدایا من دلم برای تو تنگ شده...

 

خب باید بروم فقط توی این زمان کم 

یکی اینکه کمی راجع به میزان وقع نهادن به احساس و عقل را چک کن..فکر کن یعنی.

به فاصله علم و عمل هم حتی..

شعاری نه ها

بشین بدبخت جان ببین عقّالی کنی یعنی عمل کرده ای؟ احساس در کنی، یعنی عامل شدی؟

بعد سکوت کن لطفا

از یافته هایت خجالت بکش

لب فرو ببر

گمنام بمان

خاموش باش

خدانهگدارت تعمیرگاه واجب!!!! 

خدا رحم کند به تو

رحم کند به وجود امانی ات با این همه خرابی که به بار آورده

خدا مسخ شدنت را برگیرد از جانت

خدا آن مانع ها را بردارد از سر راهت..

 

مریضیساخت و ساحت آدمیزاد را که من باشم خیلی بهم میریزد. اصلا یک جور نا فرمی از دست خودم خارج می شوم. البته بستگی به خیلی چیزها دارد که جایش اینجا نیست.

الان که سرپا شدم باید جدیتم برگردد.

نمی شود

یک کمی باید دلم آرام بگیرد

دلم تاب ندارد به دلایلی

دوباره پیچ و مهره شل شده

دوباره گره هایش باز شده

بندش پاره شده

نمیدانم از همین مرضهای غفلت و جهالت و اینها افتادست به جانش.. 

یک عوارض بدی دارد از سر و کول بندگی ام بالا می رود.

یک جا کج رفته ام  

کجا چه شده؟

چقدر رانندگی در دنیا سخت است. کنترل و اداره ی خود چقدر سخت شده.. 

اولین سختی اش این است که ما گواهینامه داریم ولی بلد نیستیم که ایمن برویم. ما گاهی دست از اداره کردن برمی داریم فقط پا روی گاز می گذاریم. 

محدوده ها را در می نوردیم... علایم را نادیده می گیریم. مقصد را مه گرفته و ما فقط بنزین حرام می کنیم. یکی نیست بگوید یک گوشه ای بایست. برگرد به جاده نگاه کن. به ماشینت نگاه کن. به حال و بار خودت نگاه کن. به ساعت نگاه کن. به ذخیره و زاپاس ها نگاه کن. بعد حرکت کن. همینطوری سرشان را نمی اندازند پایین که بروند.. دنیا مگر اینقدر مسیرش سهل است که شیشه ها را داده ای پایین و صدای درون و بیرون را اینقدری زیاد کرده ای که نه صدای پلیس را می شنوی نه صدای هشدار دیگران را..

کی و کِی گفته که تو با این سن و سالت اصلا بنشینی پشت رول؟؟ بچه پیاده شو بشین وردست یک بزرگتر فعلا یاد بگیر... تجربه نکن... 

یک کمی هم برای فاطمه می نویسم. خودش می آید و می خواند. خواهری که از فضای مجازی رفت و هجرتش مبارکش باشد.

خواهری که وسط یک گلوگاه نفس گیر کرده بود و دورش پر از تمساح خطرناک بود.

خواهری که این روزها با زخم هایش دست و پنجه نرم میکند.

کسی که اگر خدا توانش دهد و این دوره را دوام بیاورد تولدش مبارک است و فرخنده قدمی داشته که چنین امانتی را سالم بر زمین گذاشته..

روزها به این فکر می کنم که شیطان او را تنها نمی گذارد ای کاش او هم تنها نماند.. برود به آغوش امن و آرام بانوی مادر خانم فاطمه ی معصومه و مطمئن و مستحکم باشد.

یگ گنجی پسِ این مقاومت ها و ممنوعیت ها و محرومیت های ظاهری در انتظارش است که چنان آبادش کند که با خود بارها بگوید ای کاش زودتر.. ای کاش قبل تر...

خدا کند معادلات ذهنی اش را بهم نریزند. خدا کند کمر همتش را زمین نزنند. روی پای خودش ایستاده در غبار! 

فاطمه عزیز هر وقت آمدی و خواندی استعینوا بالصبر و الصلوه...

یک کمی هم خودم را ادب خطب کنم بروم پی کارم..

آن زمانی که منتظرمش هستم، آن ماه رمضانی که می خواهمش؟ آن سن و سالی که، رمق و حالی که به خودم وعده می دهم، آن شبی که تصور می کنم تا صبحش کلی نجوا کرده ام و راه باز شده است، آن وقت های مغتنم و مناسب، این ها همه کی خواهند آمد، کی خواهند رسید، الان کجا هستند؟

تسویف و آرزوی دراز و توهم داشتن حدی دارد!!! نه ببخشید خودش حد است. خودش محدوده ممنوعه است. پرواز نکن در منطقه پرواز ممنوع دختر!!!

بلند شو چشمانت را با آب یخ بشور، یک سیلی هم بنواز در گوش مبارکت، یک نیشگون هم بگیر به صورت و پشت دستت..

بیدار شو مریم...

خواب است..

بهشت را به بها می دهند... تو که بهشت هم نمی خواهی و خوش اشتهایی کجای داستانی؟؟؟؟؟؟؟

امروز فقط همین امروز است. فردا دیگر یک روز کم شده از مهلتت... پاشو جمع کن بساط خیال پردازی های مسلمان انگاره را...

پاشو خودت را جمع کن از وسط خواستن.. برو بدستش بیار دختر!!! 

خدایا مثل همیشه که کمک رسانده ای مدد کن و توفیق ده این کار انجام شود. موضوع مبتلا به خاموشی است که گریبان بندگی خیلی ها را گرفته. با اسم تو شروعش می کنیم. تو قلم را جاری کن ما قلم را بدست میگیریم...

خداوندا آمدم اینجا برای آن بنده ات دعا کنم که بال بگیرد نه بالش را بچینند.. خدایا قابلش بدان و به هجرتش دوام و قوام بده. خداوندا من بنده ی ناچیز تو.. تو به حق عباد الصالحین خود، نخواه این بنده در این امتحان درجا بزند.. عمر کوتاه است و باید ظرفیت را بالا برد. ظریفتش را بالا ببر. خدایا فاطمه را به فاطمه (س) فاطمه کن!

یک وقت هایی هست آدمیزاد جای دلش را ندارد.. یعنی جای خوبی برای دل داری ندارد. یعنی دلش قرار ندارد. مثلا جایش تنگ شده... مثلا دارد از جایش می زند بیرون. مثلا باید بال هایش را چید!!

یک همچون فردایی بوده که به اباصلت فرموده ای این باقی مانده ی ماه را اگر تقصیری داشته ای تدارک و تلافی کن.

(مثلا به من اگر می خواستی بگویی شاید می گفتی راجع  به آن ها که قضاوت نا به جا داشته ای، راجع به تمام مراودات و معاشرت هایی که حقی بر گردن تو بود و تو تضییع حق کردی. مثلا کم صبری ها از یک طرف و هیجان و نوسان از سمت دیگر. اتلاف وقت و... جبران کن!)

بعد فرموده باشی که «به آنچه برایت سودمند است روی آور، و از آنچه که نفعی به تو نمی رساند بپرهیز...»

(وای چقدر فوق العاده است. قربانت شوم برای روز آخر شعبان که هیچ، برای کل روزهای من، این اطاعت امر، ضرورتی اجتناب ناپذیر است. اگر هر روزم را روز آخر حساب کنم که بعدش در پیشگاه خالق، خالص ظاهر شوم، یعنی هر روز همین که شما فرموده ای.)

بسیار دعا و استغفار کن و زیاد قران بخوان و از گناهان خود به درگاه خدا توبه کن تا برای ماه رمضان خالص شده باشی.. (به قول استاد عزیزم حاج علیرضا پناهیان، برو با اصل خلقت ببند)

امانت و حقی بر گردن خود باقی نگذار و آن را ادا کن (بروم سراغ وصیت نامه )

کینه ای از مومنین در دل نداشته باش (چشم)

گناهی را که مرتکب آن بوده ای ترک کن (چه مهم)

از خدا بترس

و در نهان و آشکار بر او توکل کن... (ان شاءالله که او البته می خواهد)