استراحت آری یا خیر
آمده ام چند تا بد و بیراه کلفت به خودم بدهم و بروم پی کارم.
واقعا نزدیک 40 سالت شده هنوز نمی فهمی که آدمی!
هنوز با اقتضائات و اختصاصات انسان بودن کنار نیامده ای. چرا وقتی صبح می شود چشمانت را باز می کنی موتورت روشن می شود دیگر خاموش نمی شود؟ چندبار باید چوب این افراط ها را بخوری. تا مرز کجا باید پیش روی که دیگر این کار را تکرار نکنی. عین کسانی که یک بار روی آب می آیند یک نفسی می گیرند دوباره می روند ته ته آب... چند روز، فقط چند روز به خودت استراحت دادی آن هم فقط به خیال اینکه با استعفایت موافقت می کنند و لازم نیست با همین فرمان سریع ادامه دهی. بعد از این چند روز دوباره روح دمیده شد در بدنت. جان گرفتی. امید و نیرو و توان برگشت. دوباره داری می روی سر خانه ی اولت. چقدر زود یادت رفت... دختر تو چقدر عجیبی. تک تک اعضای بدنت از تو شکایت خواهند کرد..
برایم معمای بدی شده ای. بیرون از تو ایستاده ام دارم در نهایت تعجب نگاهت می کنم. تو چرا داغ شدن موتورت را متوجه نمی شوی. چقدر باید آمپر بچسبانی تا متوجه شوی و بپذیری که تو یک انسانی. ربات نیستی. جن و فرشته و فضایی نیستی. محدودیت داری. خسته می شوی. تشنه می شوی. گرسنه می شوی. چرا این حجم از بار مسائل مختلف را بر فکر جسم و روانت وارده کرده ای. اصلا چرا متوجه نمی شوی. تو چرا حد یقفی نداری؟. چرا نمی ایستی. به کجا با سر می دوی. قدم هایت چرا انقدر سریع باید باشد. چرا همیشه از وسع خودت فراتر رفته ای. تو فکر می کنی مصادیق ظلم چیست. بدبخت این همه تلاش می کنی این همه کار را ردیف و هندل می کنی آخرش چه کسی ارزش می دهد. خودت را این همه اذیت می کنی. نفست را می گیری آن دنیا هم تشویقی نمی گیری می گویند بیخود کردی خارج از طاقت جسم و ذهن و روانت کار کرده ای..
خیلی نگرانت شده ام. اصلا متوجه نیستی داری چه کار می کنی. تو باید دنیا را نگه داری او برای تو نمی ایستد... ندو.