وضعیت های واتس آپی

نیستی؛ اگر بودی امروز که ولادت جواد الائمه است وضعیت می گذاشتی... فقط ولادت ها و شهادت ها اظهار ارادت می کردی. دلم می خواست واتس آپ را باز کنم ببینم نوشته است..... و بعد باز کنم لبخند بزنم از این همه دلدادگی هایت به انوار مقدسه.. توی عالم برزخی و به زندگی ات ادامه می دهی دلم می خواهد یک لحظه جایگاهت را آنجا ببینم... نمی شود نمی توانم... من تو را دعا می کنم تو مرا...

پاسخ به یک پست

ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود داشتم در سکوت خانه و خواب بودن بچه ها، پشت هم کلیپ های درمان ایده آل گرایی منفی از دکتر محمدحسین فلاح را گوش می کردم و عجب روزی خوشمزه و به موقعی بود که خدا نصیبم کرد...

دکتر بر خلاف روتین رسمی پیام دادنشان در وقت اداری، پیام واتس آپی فرستادند که: تاجزاده توییت کرده:

«جمعیت امروز ایران بیش از 84 میلیون نفر است. کمتر از 11 میلیون (حدود 13 درصد) از رای دهندگان به رفراندوم ج ا در قید حیاتند بیش از 87 درصد شهروندان در انتخاب نظام سیاسی نقش نداشته اند. اگر تعیین سرنوشت حق هر نسل است چگونه می توانند آن را محقق کنند؟»

نوشتم سلام علیکم. جواب بدم؟

نوشتند سلام علیکم. ماییم و عرصه جهاد تبیین.

موضوع خود رساله دکتری من بود برای همین یاد من افتاده بودند. نوشتم چشم فردا صبح یادداشت خلاصه ای می نویسم..

نوشتند: روشن و بی بلا..

الان صبحانه ی بچه ها را داده ام و می خواهم همین جا که گوشه دنج نوشتنی های من است به خاطر خود خود تو.. عمل صالح را مخلصا بفرستم فرشته ها کادوپیچ کنند برایت بیاورند. فقط یک چیزی.. سلیقه ی خودت را می خواهم خدا.. عالم مطلق خودت هستی. بیا با هم بنویسیم...

به اسم خودت... بسم الله

نکته ی اول؛ دقت در تفاوت مهم معنای «جمعیت امروزکشور» در علمِ «جامعه شناسی، جمعیت شناسی و زیست شناختی» با معنای آن در حوزه «مسائل حقوقی و سیاسی» است؛

در اصطلاح جمعیت شناسی و جامعه شناسی بله؛ صرفاً «حیات»، معیار جدایی نسل ها بیان شده است؛ لکن در اصطلاح حقوقی برای نسل های متولد نشده (گذشته و آینده) نیز حقوق و تکالیف متعددی لحاظ گردیده است برای نمونه محیط زیست سالم  در نظریه مشورتی سال 1996 دیوان، مقوله ای غیر انتزاعی دانسته شده و ملحوظ و ملحوف در نسل های متولد نشده (فارغ از مسئله ی زمان و حیات و مرگ) اعلام شده است.

پس اساساً تقسیم نسل ها به نسل های گذشته، حال، آینده؛ با شاخص زمان (یعنی حیات و مرگ)، تقارن کامل با مفهوم نسل در مباحث حقوق اساسی و سیاسی ندارد. (بقول گی روشه که جامعه شناس معروف تغییرات اجتماعی است، این تغییرات نسلی حتی تقارن کاملی با خود تحولات اجتماعی هم ندارد و آن ها تنها توضیح دهنده ی سطوحی از تغییرات اجتماعی و سهامدار بخشی از آن هستند)

بنابراین گونه های نسلی که نشانگر تغییر و تبدل و تجدید نسلی هستند، در هیچ کشوری تقارن با تحولات اجتماعی ندارند. چه رسد به تغییرات سیاسی حقوقی، چه بیشتر به تحولات سیاسی حقوقی! به عنوان مثال در کشور آمریکا 4 نسل متفاوت «نسل مدنی، نسل سازگار، نسل آرمانگرا و نهایتاً پس از مرگ همه ی این نسل ها، نسل واکنشی» آمده است ولی این تغییرات اجتماعیِ نسل ها باعث تحول در مبانی و نظام سیاسی حقوقی این کشور در طول همه ی این سالها نشده است. چون اصلا شاخص زمان ملاک و معیار نیست. یا در هلند 5 نوع نسل (نسل قبل از جنگ، نسل آرام، نسل اعتراض، نسل تباه شده و نسل عمل گرایان) نامگذاری شده است؛ لکن تعیین سرنوشت به معنای مورد نظر جناب آقای تاجزاده خروج موضوعی داشته است.

در ایران هم 4 نسل اول تا چهارم تجربه شده است و با وجود تفاوت ها و تغییرات اجتماعی مختلف،آنچه مهم و مطرح است ادامه ی اراده ی تعیین سرنوشت در قالب های رسمی قانون اساسی در ایران و هر کشور دیگریست است که جمهوریت خدشه دار نگردد.

نکته ی بعد در تحلیل عبارت جمعیت موجود یک کشور و ربط اشتباهی آن به تعیین سرنوشت نسل جدید در قالب رفراندومِ اصل نظام، این مسئله هست که جمعیت در حقوق اساسی، «ملت» نامیده می شود که ابژه های فرانسلی یا بینِ نسلی در آن ایجاد «هویت ملی» کرده اند و در طول نسل های متمادی، حضور با ثبات و با دوام و مشترک دارند. در واقع این ابژه ها و مولفه ها، تلفیق و پیوند نسلی ایجاد می کنند و برای همین در کشورها نظام حقوقی سیاسی با دوام است (حاکمیت). در خود علوم اجتماعی به این ابژه ها ابژه های فرا نسلی می گویند. ابژه های فرا نسلی در همه ی رویکردهای نسلی (از توافق نسلی گرفته تا شکاف نسلی و تعامل نسلی) وجود و حضور دارند.

اعتبار نظام جمهوری اسلامی ایران و قانون اساسی آن اعتباری فرا نسلی است و تعیین سرنوشت در قالب های رسمی مندرج در قانون اساسی پی در پی و فارغ از حضور متفاوت گونه های نسلی (که در جایگاه اجتماعی مستقل خود مهم و معتنابه هستند) در طول این 43 سال، تجلی حقوقی سیاسی پیدا کرده است.

به علاوه کسی مثل کارل مانهایم جامعه شناس معروف و آغازگر مباحث نظری نسل که از نسل به یک موجودیت اجتماعی تعبیر می کند نه یک ضرورت بیولوژیک، معتقد است جایی که حوادث تازه و کمیاب و تغییرات، کند هستند یک نسل مجزا ظاهر نمی شود؛ بلکه فقط هنگامی که چنین حوادثی زیاد و سریع رخ دهند؛ بطوریکه یک گروه نسلی بر حسب آگاهی تاریخی اجتماعی خود متمایز شوند می توان از یک نسل حقیقی صحبت نمود. (روتین ها و مناسک و مناسبت های رسمی و غیر رسمی که متخذ از مبانی نظام ج.ا هستند، نشانگرها و نشانه های خوب وجود یک نسل محتوایی در جمهوری اسلامی ایران است (با وجود هر ابژه ی نسلی و هویت نسلی متفاوت در طول همه ی این سال ها). 

دشت امروز من

وای که اگر از خدا چیزی را بخواهی آن هم با یک جور مظلومیتی که دل خدا را ببرد و اشکت درآمده باشد و ریخته باشد توی پهنای استیصالت، همینطور از در و دیوار برایت روزی می فرستد جوری که می ترسی یادت برود آن یکی هم بود این یکی هم هست. 

 

آدم با هوش

نویسنده ها کمی غلط اندازند. مثلا ما فکر می کنیم فلانی چون خیلی با احساس یا حساس هست می نویسد. فلانی چون خیلی گوشه گیر است. آن یکی چون خیلی همیشه ناراضی و منتقدست یا از مردم به دور است یا نمی دانم زیاد شعر می خواند، نویسنده شده است.

ولی نویسندگی عالمی دارد پیچیده. من تازه شنیده امش. تازه فهمیدم که عجب چقدر باهوشند چقدر زیرکند. خدای من این ها چقدر آدم حسابی اند. چقدر اهل مطالعه اند و منِ مخاطب متن، چقدر ساده و ساده لوح. من تازه فهمیدم که غیر از مسئله ی شروع و میانه و اوج و پایان هر متن، غیر از تکنیک های درونش، آن تو تَرها چه کرده است با ناخداگاه ما. یک متن از سطح و ماجراها و آدم هایش که بگذرد، از محتوای اولیه که گذر کند و البته مخاطب اندکی شعور به خرج دهد تازه ابتدای یک رویارویی جدی با نمادها، کهن الگوها، و مکاتب فلسفیست. 

برای همین نویسنده شدن یک کار کاملا تخصصی و جدی است. پشت متن و محتوای اولیه اش را همه کس نمی فهمد نویسنده هم پیامهای عمیقش را  پخش جای جای متن پخش و پلا کرده و از چشم پنهانش می کند.

او آن را از خداگاه ما، از تیررس قضاوت ما، گاردگیری اولیه ما دور می کند و همین آغاز اثرپذیری جدی در ما و منشاء رفتارهای ما می شود و خواهد شد.

بدانیم چه بخوانیم. از که بخوانیم و اگر روزی خواستیم بنویسیم و اسم خود را نویسنده بگذاریم بدانیم که ماجرا از یک دل نوشته و یک پست ایستاگرام و یک دل نوشته و دفتر خاطره و اینها خیلی خیلی جدی تر و متفاوت تر است...

دلتنگ

چقدر دلتنگت هستم. این روزها و دیروز چقدر بیشتر. این دو سه باری که خیلی زیاد دلم برایت تنگ شده است و انگار به وجودت نیاز داشتم به خوابم آمدی. چقدر صادقانه گفته بودی دوستم داشتی و داری و خواهی داشت. چقدر صادقانه گفته بودی هر وقت کاری داشتم بگویم. دیشب هم خوابت را دیدم. باز هم آمده بودی. گذری می آیی. با همان مدل عالم مثالی می آیی. مثل مدل پدر شهید نماهنگ علی کوچولو می آیی. می آیی که بگویی هستم. دلتنگ نباش. ولی این که حرف نمی زنی سخت است....

همه ی توصیه هایت را کردی و رفتی. یادش بخیر چندباری گفته بودی یادم باشد همه چیز را گفته ای. مثلا مناجات محبین را بخوانم. چقدر تاکید داشتی. 6000 استغفار کنم را چقدر گفتی. روضه ی خانگی حتی همین سه چهار نفری را چقدر گفتی. حتی گفته بودی دو نفری با همسر برویم بیرون و برای خودمان وقت بگذاریم. توصیه ویژه ات در مورد اینکه به حضرت معصومه متوسل شوم و با ایشان انس بگیرم را.. وای وای این یکی را چقدر چقدرررررر گفتی که خودم را تخریب نکنم. تحقیر نکنم. چقدر زیاد ناراحت میشدی راجع به خودم بد حرف میزدم یا مثلا فلان انگی چیزی به خودم می چسباندم انقدر ناراحت میشدی که آمپر می چسباندی. بارها گفتی نشنوم اینطوری بگی یا بار آخرت باشه اینطوری در مورد خواهر من حرف میزنی. چقدر برایت مهم بود که من عزت نفس داشته باشم و خودم و ارزشمندی ام را بفهمم. چقدر دوست داشتی دوباره فعال باشم. در عین آرامش شروع کنم مثل قبل و از هیچ چیز نترسم. دل و جرئتم را داشتی می بردی بالا با آن ترجمه ی ناقصی که از آن مقاله کردم و تو چقدر تشویقم کردی. با اینکه گفتی توی دفاع ها چه بگویم که استاد راهنماها هم ناراحت نشوند و به خودشان نگیرند. حتی با دانشجو چجور حرف بزنم که هم سر و سنگین باشم و بی جنبه بازی در نیاورند پسرها خصوصا و هم خیلی بی منطقی و خشکی به خرج ندهم. یادش بخیر حتی در مورد اینکه توی خانه چقدر آراسته باشم و به خودم برسم هم سفارشم کردی. چقدر جای خالی ات توی این عالم خالیست. بارها شده خواستم پیام بدهم و توی صفحه ات آمدم ولی نبودی. یادت هست گفتی به جای ما و از طرف ما به دخترت محبت کن. این روزها هروقت فاطمه را نوازش می کنم یا می بوسمش یا لبخند مادرانه می زنم مطمئن میشوم نسیمش به تو می رسد. ممنونم که هوایم را داری برای همیشه. حتی حالا که نیستی. حتی حالا که دلتنگم و نمی توانی باشی. از ته دل دعا می کنم همنشین حضرت زهرا و اولاد پاکش باشی. دعا می کنم نگران خانواده ات نباشی...

خواب های ما بعد از مادر بزرگ

امروز می خواهم در مورد خواب هایی بنویسم که یکی یکی بعد از فوت مادر بزرگ مهربانم دیده ایم..

دایی سعید من یکی از آن متواضعین و متخصصین روزگار است. بی ادعا و پر مهارت در رشته ی تخصصی خودش. پزشکی که بیشتر از طبابتش شاید از کار کسی گره گشایی مالی کرده باشد. شرط مادر بزرگم در ابتدای راه پزشکی برای تنها پسرش این بود که هوای مردمی که فقیر هستند را داشته باش. دنبال وسعت روزی و ثروت خودت نرو دست مردم را بگیر و درکشان کن. از آن روز دایی سعید نمی دانم چندین نفر یتیم را اساسی سرپرستی می کند و دیگر کارهای زیادی که من هم همه اش را نمی دانم چون یک ذره نم پس نمی دهد و اندک تظاهری در هیچیک از کارها و رفتارهایش نیست چه رسد در کلام بخواهد بنشیند و بگوید فلان کار را کردم یا دارم می کنم. 

خلاصه مادر و پسر از هم راضی تا اینکه در ایام کرونا همان تقریبا اوایلش ما مادر بزرگ را در کمال ناباوری از دست دادیم. هنوز هم هرگز باور نکرده ایم که در عالم ماده نیست. برای دایی سخت تر. تک پسر.. عاشق مادر... پزشک مادر.. و اصلا نمی دانم چه بنویسم که معلوم شود این مرد آن روزها در بیمارستان در اوج مریضی خودش چه کشید و چه دید و ....

مادربزرگ اهل یزد بودند در کودکی پدرشان را از دست می دهند و به همراه خواهرشان بی کس و بی چیز می شوند. این در حالی بود که پدرشان از خان های معروف و ثروتندی بودند که زمین های زیادی داشتند و از قضا خیلی هم هوای معیشت مردم را داشته. منتهی بعد از مرگش همه را از دست این دو کودک یتیم درمی آورند و این ها روزهای بسیار سختی را می گذرانند تا بزرگ شوند.

بعد از فوت مادر بزرگ یکی از خاله ها خواب می بیند وسط یک امامزاده جایگاه و قصر مانند قشنگ و پر از نوری بوده و از قضا مزار مادربزرگ وسط آن جا. می رود سر قبر و می گوید مادر شما قبلا اینجا نبودید که. جایتان عوض شده. اینها را از کجا آوردید. کی آمدید اینجا. مادربزرگ هم می گوید بله من این ها را نداشتم. همه را سعید برایم درست کرده. بماند که وقتی دایی می شنود بدون کوچک ترین کلامی گوشی را قطع می کند و دو ساعت توی اتاق بلند بلند گریه می کند. نمیدانم دایی چه کرده  یا چه می کند که فقط بوی اخلاصش می آید.

 

یک عالمه چیز از کفم رفته..

خب امروز 17 بهمن است همان 4 رجب خودمان. سحر خوابیدم بین الطلوعین هم. نشد که موقعی که فرشتگان هستند عرض ادبشان کنم و بگویم به ما نظر لطفی کنند و لطف خدا را ببارانن روی سر و صورتمان و عرض ادب و احترام ما را لای حریر نرم بپیچند و دو دستی تقدیم خدا کنند و بگویند خداوندِ خدا، گرچه خودتان می دانید که فلانی سلام فرستاده ولی خواسته این تحفه را محضرتان تقدیم داریم و بگوییم خیلی زیاد دوستتان دارد. توی راه هم که هرچه بالاتر می آمدیم و برمی گشتیم نگاهش می کردیم باز برای اطمینان از همان پایین سرش را بالا گرفته بود و سفارشمان می کرد که یادمان نرود قربان صدقه ی شما شویم و گل تقدیمتان کنیم و دلتنگی اش را برسانیم. بعد خدا بگوید عزیزم.. بنده ی من.. من هم تو را دوست دارم. خیلی خیلی بیشتر از آنچه بدانی و بتوانی که بفهمی. بعد نسیم برایم عطر عرش خدا را بیاورد و من مست در سبحان الله او شوم و اشک سر زده بزند روی شیشه ی بارانی چشمانم و بگوید صلی الله علیک یا ابا عبدالله بگو تا دل تنگت آرام گیرد.. من هم دست بگذارم روی قلبم و از ته دل بگویم حسین جان سلام من بر تو کلمه ی تامه ی خدا.... سلام من بر ابا عبد خدا...

نشد که سحر نور بریزد وسط وجودم.. امروز از صبح سوی چراغم کم است...

عالم هپروت

با خودش فکر می کرد اگر تمام تعلقاتش را با خودش ببرد چه؟ اگر همین جا ترس های دنیایی اش را درمان نکند و ترسو از دنیا وارد برزخ شود چه؟ اگر روان کاوی نشود و روح از بدن جسمانی اش بخواهد خارج شود و بعد برود توی برزخ با آن همه تعلق، چه؟ خب اینکه می شود جهنم!

تعلق تحمل نکردن گریه ها، وا رفتن موقع دیدن صورت درمانده ها؟ حس ناتوانی آدم ها، حس درماندگی کوچکترها، بزرگترها. گیجی اش چه؟ اگر این قدر گیج بماند که دیر بفهمد چی به چیست چه؟ چطور می خواهد وارد یک عالمه فضای جدی و جدید و ناشناخته شود؟

اگر تمرکزش را اینجا درست نکند که وقتی کسی سوال می پرسد به خود سوال توجه کند نه به حواشی و اضطراب نگیرد آنجا چطور از پس کلی آزمون سخت برآید؟ اینکه از عقاید و افکار سوال می شود که آیا حق است یا باطل؟ اینکه ثابت است یا متزلزل؟ هنوز سوال نپزسیده که هزاربار سنگ کوب کرده...

اگر هنوز گیر همان غضب باشد و هر روز دوباره در بولت ژورنالش خط منفی یا ضربدر می کشد جلوی کنترل غضب و دوباره باید علت حلم نداشتن و عصبانی شدن و غر زدن و این ها را یادداشت کند چطور می خواهد با همان بار هراس و تحیر، اوصاف و اخلاقش را در حساب و کتاب دقیق ببیند؟ 

وقتی اینجا بلد نیست رو در روی کسی بایستد و شفاف در مورد خودش مورد سوال و جواب و احیاناً بازخواست و گله گذاری قرار بگیرد چطور تاب دارد اعضا و جوارحش علیه خودش شهادت دهند و در جایگاه شهود ببیندشان. 

این همه مرض را کجا ببرم؟ این جسم ناقص را چه کنم؟ اول درد سر است. چه کنم با خودم؟ 

خدایا روز شهادت امام هادی است. به حق ایشان هدایتمان کن از نوع خاصش. همینطور خنگ بلند نشویم برویم آن دنیا خداوندِ خدا....

قیامت

روز قیامت روز برخاستن است و مقصود آن است که مردم در برابر پروردگار جهانیان به پا می ایستند.

برپا فقط برپای قیامت....

بدن مثالی مان برمی گردد به همان بدن جسمی و چه اتفاق های ترسناکی می افتد در آن روز؟

راستی بقول مرحوم نادر ابراهیمی، خداوندِ خدا، می خواستم بپرسم چرا این حوادث انقدر ترسناک هستند؟ چرا یک هو کوه ها پودر میشن؟ ستاره ها خاموش میشن؟ دریاها می شکافند؟ چرا همه انقدر باید بترسیم و می ترسیم؟ 

یک خاطره

 

خنکی مطبوعی از روی حوضِ وسط دو باغچه حیاط رد می شد دستش را می کشید روی آب و قلقلکش می داد بعد هم با بازیگوشی می چرخید لای برگ های درخت کاجِ باغچه ی آبجی زینب و درخت توت باغچه ی من. وقتی هم که حسابی با باد دنبال بازی می‌کردند خودشان را می رساندند روی صورت ما که توی ایوان تشک انداخته بودیم و دراز به دراز کنار هم خوابیده بودیم.
ما تمام حواسمان به شمردن ستاره ها بود. به اینکه امشب کدام ستاره متولد شده. کدام ستاره محو شده. ماه چه وضعیتی دارد و آسمان امشب چه رنگی هست و بعد هم یک هو می دیدیم پایمان روی زمین نیست گردش را آغاز کرده ایم. رفتیم لای ستاره ها دست انداخته ایم گردنشان. رفیق فاب شده ایم. آن ها ما را به جاهای عجیب تری می بردند. ما به خانه ی ماه می رفتیم. به جشن کوچک خانوادگی ستاره ها. به تماشای شهاب سنگ ها، خیره ی درخشانی شان. به نور.. به نور فکر می کردیم. همسایه ی نور می شدیم. خیلی چیزها از جاهایی که نمی دانستیم و فراموش کردیم به یاد می آوردیم کم کم به خواب رفته بودیم. با ستاره ها خوابیده بودیم. آن ها هم از سر و صدایشان بخاطر ما کم کرده بودند آسمان خلوت شده بود. همه خوابیده بودیم. کاج و توت هم.. حتی گنجشک هایی که انقدر زیاد و پر صدا بودند و اول صبح بین شاخه های کاج می پیچیدند توی هم و خودشان و جیک جیکشان با یک دمپایی پخش می شد توی هوا. 

گنجشک های خانه ی کودکی ما رفیق زیاد داشتند همینطور برو بیا داشتند. سر ظهرها خیلی حرف می زدند و معرکه می گرفتند. اصلاً نمی گذاشتند ما بخوابیم. ما هم نمی گذاشتیم مادر بخوابد. ما با هر و کر کردنمان بغل گوش مادر، آنها هم توی حیاط لای شاخ و برگ درخت کاج بیشتر. نمی دانم چه غلطی می کردند. غلط ما ولی این بود که 4 تا بچه وسط حال با یک فاصله ای از هم می خوابیدیم بعد مثلا نگاهمان به نگاه هم گره می خورد و کر و کر ریز ریزکی مان شروع می شد. یک هو از یک چیز الکی مثل حرکت انگشتان پا خنده مان می گرفت. ریسه می رفتیم از خنده. سرخ می شدیم. اشکمان در می آمد و تا دعوا نمی شدیم خوابمان نمی برد. 

شکل خانه ی ما قرینه بود. دو باغچه، دو ایوان، دو طاقی مثل هم. دو اتاق کنار هم. کلا از حیاط که وارد می شدیم ایوان اول را که می پریدیم پایین و حتما در این پرش، کبودی دیگری به زانوهایمان وارد می شد، همه ی چیزهای دوتایی شروع می شد. مرتب و یک شکل.

حوض آب خیلی قشنگی هم وسط حیاط داشتیم که از مدرسه انتظارمان را می کشید تا وقتی عطر یاس دم در، مستمان کرد، اول بپریم بند شویم به شیر آبش و حتما دوباره زنجیر طلای گردنمان پاره شود و بیفتد ته حوض. دوباره هفته ی بعد جوش بخورد تا وقتی که مادر بگوید دیگر نمبرم. اصلا اینها دیگر جای جوش خوردن ندارند. آن سالها مد بود حاجی ها از مکه مدال طلای کعبه ای شکل می آوردند. بابا هم سالها معاون کاروان حج بودند و کلی خاطرمان را خواسته بودند که دوبار سوغاتی، کعبه ی طلا گرفتیم. منتهی با مادر به این نتیجه رسیدند که ما هنوز به بلوغ نگهداری از آن نرسیده ایم. مادر میگفتند دیگر رویم نمی‌شود بروم طلافروشی و زنجیر پاره را بگذارم روی میزش.

تابستان که بساط می کرد توی حیاطمان، حوض معمولا پر از آب بود. من و آبجی دو حوله ی خیلی سفید داشتیم که بیشتر اوقات روی بند انداخته شده بود. همه چیز جز اجازه ی پدر و مادر فراهم بود که سر ظهری  بپریم‌توی آپ و حسابی شالاپ شولوپ کنیم. انقدری برایمان دریا و فراخ بود که یک بار هم شوخی شوخی و خنده خنده داشتم غرق میشدم. هنوز عکسش را دارم. بند شده ام‌به لباس خواهرم و احتمالاً نفس های آخر است او‌ هم ریسه رفته است از خنده. منتهی نمی دانم چرا به بلوغ آب تنی هم نرسیده بودیم.‌تمام کیفمان این بود که بدون هماهنگی برویم توی حوض خودمان را خیس خیس کنیم بعد یواشکی بیاییم توی تشک به خودمان بلرزیم بعد هم حسابی کیف کنیم و بخوابیم. البته معمولا فراخوانده می شدیم و دعوایمان می کردند که چرا با پای خیس آمده ایم توی تشک ها و دفعه ی آخرمان باشد و خشکمان می کردند و تشک ها را پهن می کردند روی بند و برایمان پتو می انداختند زمین. هر شب تمام عشقمان این بود که دو برادر کوچکمان خوابشان ببرد و من و آبجی زینب یواشکی بیاییم کنار حوض. پاچه ی شلوارمان را بزنیم بالا تا زانو خودمان را خیس کنیم و همانطور آهسته آهسته برگردیم توی تشک هایمان. بدون اینکه آب از آب تکان بخورد و صدا از ما در بیاید. 

....

کنار رود خاطره ها

 

عنوان چند خاطره:

 آسمانی که مالِ خود من بود

مردی که رویاهامان را از هم پاشاند

مسجد و مدرسه ی خانه ی خاله

6 تا کاکائوی گرد و خوشمزه ی همه ی افطارها

ریتم دو انگشتی شعرهای قافیه ندار 

فرهنگ مرا پس بده

گمرک حرف ها

نیشه و تیشه

هر کس یک چیز را نبخشید

به نیت مادربزرگ

راست هایی که هیچوقت نگفتند... روزهایی که هیچ کس نفهمید چه می خواستیم بگوییم دردش هم نگذاشت دیگر چیزی بگوییم...

خاستگاری های ناخوش احوال

نا بلدی تا کجا؟!

غذاهای داغ برای روح سرد

وارونگی برداشت های اول ازدواج

یک تک جا روی زمین به اسم طرح ولایت

حضرت مادر خودشان بودند 

35 سال؛ 6 بر صفر

خودم را هم اشتباهی دادم رفت...

خاموشِ چموش

عوارض مارموزی

....

5 سوال و جواب از خاطره ی خاموشِ چموش

-  منظور از این عنوان متناقض؟

این عنوان برگردان درون و بیرون من است. خلوت و درونی که آرام و مثبت است. بیرون و جلوتی که خبط و خطا و خرابکاری اش بسیار است.

- توصیف بیشتر؟

درون من گوشه ی امن ایمان من است. روح سرشار از عاطفه و منطق؛ کُنج بایدهای درست، گنج جهان بینی های عمیق...با یک تکان و تلنگر کوچکی همه چیز سر جایش قرار می گیرد. زود خودش را می تکاند می نشیند سر جایش.. زاویه دیدش ته آسمان است. جایش بغل خداست...

بیرون من بچه ی دو ساله ی تخسی است که انگار تازه دارد زندگی کردن را می آموزد. دائم می شکند. می ریزد. می پاشد. بقول قزوینی ها جَنَس و بقول خودمان نحسِ خواب است. اصلا این دو یک مشرق و مغرب عجیب غریبی هستند. چطور متعلق به هم و در ارتباطند اصلا نمی فهمم. نفهمیده ام همه ی این سی و چند سال...

- مصداق بیشتر؟

مثلاً با نزدیکانم درون خودم حسابی رابطه دارم. حرف می زنم. دوستشان دارم. به نیازهایشان فکر میکنم. حتی برنامه ریزی می کنم. برایشان وقت می گذارم. بعد تنها یک دقیقه همه ی این ها را با بیرونم تنها می گذارم. می آیم می بینم چه خرابکاری ها که به بار نیامده. چقدر سوء تفاهم شده، ناراست و ناآراسته سخن رفته، طرف با وجود آن همه حلوا حلوا کردن های من، اصلا اینجا یک لحظه از سوی من درک نشده، شنیده نشده، دورش نگشته ام، برایش نبوده ام.. عین ماست از جلویش رد شده ام.. حرف های تکراری رد و بدل کرده ایم بی خیال همه ی آن برنامه ریزی ها... نگاه خرجش نکرده ام... دعوایش هم شاید کرده باشم. ناراحت هم حتما شده باشد و خلاصه چه ارزش ها که عمقش نکشیده و همینطور زیر پا مانده....

- چرا حالا؟

شاید چون زور درون کم است

خلوت و جلوت یکی نیست

هجمه ی بیرون بالاست

موجودی جرات و جسارت و شجاعت کافی نیست...

- کِی یکی می شوند؟

وقتی من تمام چسب ها را بکنم... رنگ ها و زنگ ها، دانه ها و دام ها را از هم بپاشانم.... بلند شوم روحم را بکشم روی جسمم و با او راه بروم. باطن را بکشم روی سر ظاهرم.. 

سه دیدار

نادرخان برای خیلی ها شناخته شده است. من اما کتابهای آقای ابراهیمی را با همه ی معروفیتش کم خواندم. این یکی از دوران دانشجویی برایم یادگار مانده است. دیروز ظهر که فاطمه خوابیده بود و میترسیدم مبادا بیدار شود و از روی تخت بیفتد پایین، نشستم در آرامش بازش کردم و دو دیدار اولش را خواندم. 

اصلا نمی دانم حال خودم را چطور وصف کنم.. مدت ها بود اینقدر مست نشده بودم... بی خود نشده بودم. وای چه کرده ای نادرخان؟ این توصیفات را از کجایت درآورده ای؟ این حجم از ادب و ادبیات از کجای دلت پمپاژ می شود؟ در عین سر به زیری، سرریزمان کردی... من که به تمیزی کتاب اهمیت می دهم اصلا برایم مهم نبود که با خودکار مشکی زیر برخی تعابیرت خط بکشم. امروز هم که چند صفحه ای خواندم با ماژیک چند پاراگراف را هایلایت کردم..

خدا رحمتت کند مرد..نور به قبرت ببارد که این همه نور پاشیده ای توی کلامت... خدا بیامرزد که کلی خدابیامرزی پشت کتابت به جای گذاشته ای..

یادم هست چندین سال پیش وقتی کتاب را در دست گرفتم با صفحه ی اول گذاشتمش کنار. سنگین آمد به نظرم.. و چه روزی متنعمی را این روزها مزه مزه می کنم.. کتاب یعنی همین. قلم یعنی همین. وزانت یعنی سه دیدار... معنا و عمق و لایه های پنهان همینطور ریخته است توی کتابت...

خدا رحمتت کند مرد.....

یک جور غلط کردم عجیبی توی زبانم هل هل میزند

خیلی حال و هوایم رعد و برقیست. همینطور بی رحمانه، باران ندامت به سر و صورتم می خورد.. شیشه های نازک وجودم دارند پیوسته تکان تکان میخورند..  غلط کردم عجیبی توی گلویم همینطور قرقره می شود نه پایین می رود نه بالا می آید.

خدایا مرا تنگ در آغوش گیر... برای خودم که می روم پی بازی یک خرابکاری به بار می آید.. صدای شکستنی.. شکسته شدنی... خدایا بال مرا بچین... یکجوری کنار خودت سرم را گرم کن.. زمین نگذارم خدا.. زمین میخ دارد... خدایا مرا یک جا نگهدار دور و بر خودت... خدای از مادر مهربان تر.... 

مراقبم باش تا دستم را نسوزانده ام... تا سیرتم زخم برنداشته است.. تا روحم خراش برنداشته است... خدایا خودم نمی فهمم.... تو دورم کن.. تقواها رو تو بکن... من زیر سن تمیزم خدا... انا محتاج الیک....

آهنگ متناسب

خیلی اوقات وقتی میخواهم چیزی بنویسم، شنیدن یک نوای بی کلام،  تکه های ذهن مرا عین تراشه های آهن یکجا جمع می کند. به یک متن علمی همانقدر کمک میکند که به یک روایت کوتاه خانگی...

همیشه نه ولی گاهی که کلمات از سر و کول مغزم بالا می روند و انقدر چموشند که یکجا نمی نشینند، مجبور می شوم دور از چشم عقل، ازین مواد مخدر با یک دوز مشخص استفاده کنم. موسیقی برای من حکم همان شرابی را دارد که اجتناب از آن واجب است و چون مسکر است برای حال دل و مدل روح من، حرام است اما در کمش همان منفعتی نهفته است که خدمتتان عرض کردم. 

اگر نبود یک چیز حواس پرت کنی که بر حواس پرتی ذهن من غالب شود و موج های ویرانگرش را در هم بشکند، هیچ روزی هیچ اتفاقی در من نمی افتاد. و اگر می افتاد به سرانجام مشخصی نمی رسید.

و البته که تناقض این حواس پرت کنِ حواس جمع کن، همیشه با من هست..... و همین توجیه به خوبی نشان می دهد که چطور خود غلط اندازش، موج سهمگین تری توی دل آدم راه می اندازد. نوع مجازش را عرض می کنم تازه.

 وگرنه نواها و ریتم ها و لحن های غیر مجاز که همه ی حرمتش از توی همه ی نت هایش می ریزد بیرون که دیگر و اصلاً هِچ!

همچین ذهن را جوال می دهد و سیال می کند که سیل راه می افتد. اصلا فکر می کنید چرا من دست به تایپم خوب شده. آیا شخص شخیص رساله با همه ی اضطرابش مرا مجبور کرده تند و روان کلید حروف را فشار بدهم و رگباری بروم سراغ بعدی؟ ... خیر... به هیج وجه. 

این نواها ذهن پرآشوب و چموش مرا رام می کنند بعد که سوارش شدند چنان می تازند که نمی فهمم کی یک صفحه تاختند و این همه گرد و خاک شد... 

و اگر نبودند این رام کننده های وحشی، من هیچ وقت از سرمنزلی به سرمنزل بعدی نمی رسیدم. 

خلاصه اینکه خوبند یا بد ترجیح می دهم بزنم روی گزینه ی نظری ندارم!... من حریف هیچ طرفش نمی شوم. نه ذهنِ ناآرام نه ناآرامیِ موسیقی....

و خب تمرین امروز ما این هست که هر کدام از اعضای خانواده ی ما شبیه کدام موسیقی و آهنگ هستند...

حالا اگر بعد از این همه گفتن از نواها و اینکه گوش می دهم گاه گاهی، بگویم واقعا نمی دانم که چطور باید این تمرین را انجام دهم باورتان می شود؟ حتما نه. ولی اگر بخواهم یک پرده از این معما بردارم این می شود که پرده های موسیقایی تنها به گوش من می خورند. می خورند که ذهنم از وسط سنگ ها و موانع به روانی بگذرد و جاری شود ولی اینکه خود آن نوا به خوبی و عمیقا و مستقلاً شنیده شوند نه. من آنها را نمیشنوم. من در آن لحظه فقط و فقط یک تایپیست هستم. روح و روانم می گوید و من برای اینکه عقب نمانم تند تند می نویسم شاید بهتر باشد بگویم من آن لحظه بیشتر از اینکه صدای زمینه ی موسیقی را بشنوم صدای تق تق کلیدهای کیبورد را می شنوم... یکی تند تند حرف میزند، وسط حرفش دیگری می پرد و باز پشت هم می گویند و من عین این سربازهایی که باید تند تند و مو به مو اعترافات مجرمین را یادداشت کنند همینطور دارم می نویسم. بی انصاف ها چقدر هم داستان دارند. به فکر مچ و انگشت های این سربازهای بیچاره کسی نیست....

برای همین الان خیلی سخت است که اولاً آهنگی را به یاد بیاورم و بعد احیاناً حفظش باشم... نه ندارم همچین چیزی.

ولی خب دوست دارم بدون اینکه بگویم کی شبیه به کدام، کمی مجهول تر بنویسم. مثلا همین قدر مبهم بگویم ایکس همیشه برای من ازین موسیقی هاییست که نمی شود با او چیزی نوشت. شبیه آنوقت هایی که توی مترو صبح خیلی زود مجبور بودم بروم دانشگاه و نوجوان یا جوان بغل دستی ام یک صداهای ونگ ونگی از توی هندزفری اش می زد بیرون و اعصابم را خمیر می کرد. خیلی ریتم تند و مضطربانه. یعنی صبح زود که تو نهایتش به یک نوای بی کلام آرام بخش نیاز داری عین کلاغ های گرسنه ی یک شالیزار، مغزت را سوراخ سوراخ می کند... من همیشه هرجایی او باشد اولش آرامم ولی بعدش هولم می کند. مضطربم می کند. نگرانم می کند... عین عوارض همین نوع موسیقی. نمی دانم اسمش جاز است یا چه مسکر و کوفت دیگری!

ایکس بعدی برایم عین این نواهاییست که خیلی پایین است و اصلاً یک لحظه فکر می کنی صدایش قطع شده است. ولی دارد می نوازد... ایشان هم همینطور است. خیلی محرمانگی و سانسور شخصیت دارد. خیلی توو و پایین هست.

دیگری صدای قرائت استاد شاطریست.. نمیدانم آن وقت ها که حافظه داشتم آخرِ جزء 8 بود یا 9 نمیدانم همانجا که اهالی بهشت و جهنم با هم گفتگو می کنند. آنجاها را با استاد شاطری که گوش میدهی ویران میشوی در اشک.... ایشان هم شبیه همین دیالوگهای سوزناک هست برایم. یک جور حسرت و آه و توجه عمیق را با او تجربه می کنم... از بس بین خودم و او فاصله می بینم...

ایشان شبیه یک ملودی شاد تولد است. از بس می خندد. از بس جوان و چابک است. هرجا باشد هنوز حرف نزده نیشم باز میشود. حتی وقت هایی که دارد راجع به یک چیز معمولی حرفهای معمولی می زند من همش فکر می کنم دارد شوخی می کند. زنگ که می زند توی صورتم هم حتی می روم روی شبکه نسیم. برنامه خنداونه!

این بنده خدای دیگر شبیه یک زنگ گوشیست که الان ندارمش. خوابگاه که بودیم زنگ گوشی یکی از دوستانم بود از جایی دانلود کرده بودش. جگرت را از غم میریخت توی حلقت. انقدر ناله بود که واقعا اگر گوشی اش را دیر جواب میداد گریه ات می گرفت. ایشون هم به همین ترتیب هستند. نمی گویم همش ناله است ولی یک جوری دوز ناراحتی و نگرانی و دلشکستگی و بدبختی دارد که هر وقت حرف میزند دارد یکی از عجایب دردناک روزگار را روایت می کند. همه اش رنج کشیدگی و درد و ... لامصب درمان هم هیچ جای کارش نیست.

فلان کس دیگری که به ذهنم آمد شبیه فلوت است. نمی دانم فرقش با نی چیست. همان ها که سوز دارد ولی یک معنایی هم درونش می شود پیدا کرد. یک جور دلتنگی عمیق. البته فازش بالاست و نور بالا میزند همیشه.

این یکی مثل فیس فیس مار؛ یک مار نه یک عالمه مار است. مثل خود مار هم پیچان و پر افاده. خوشم نمی آید. انگار همیشه این پوست گران قیمتش را می خواهد به رخ بکشد. آقا هروقت ما از هر دری وارد شدیم این رسید به خودش.. فیس فیسش زیاد است.

دیگری ازین آهنگ های سریال های پلیسی و کارگاهی مثلاً دِرِک که بچه بودیم تلویزیون نشان میداد. همیشه دنبال سرنخی از یک ماجراست. مو را از ماست می کشد بیرون. حرفهای نگفته ی زیادی دارد که لابد تا ربطشان را بهم پیدا نکرده نمیگویدشان. ولی رفتارهایش با آدم حرف میزند. همیشه فکر میکنی یک کار بدی کرده ای که باید جواب بدهی به او. توی نخ آدمهاست.

یکی دیگر هم هست که دقیقا آهنگ تکراری پیام بازرگانیست دوست داری زود تموم بشه پاشه بره یا پاشی بری. وسط هر چیز مهمی یکهو می پرد. معمولا هم نیاز کاذب تولید می کند. ذائقه ی جمع را به نفع خود تغییر میدهد. 

یکی دیگر هم هست که وقتی حتی به محیطی که او هست نزدیک می شوم شروع آهنگ باخانمان یا زنان کوچک  یا یکی از همین تریپ کارتونهای دهه ی شصت برایم تداعی می شود. کودک بودیم سر ظهر از حمام گرم درآمده بودیم. ناهار ظهر جمعه را در امنیت کنار پدر و مادری که دیگر جمعه ها مدرسه و دانشگاه نداشتند خورده بودیم. بعد میرفتیم توی تشک زیر لحاف گرم میشدیم.. یک چیز فوق العاده ای. چنان دیدن کارتون و آرامش قاطی می شد که خواب خوبی می کردیم... لحظات دوست داشتنی...

 

 

 

         

 

 

عطر و بوی دوست صمیمی من

بو و عطر فلفل قلمی های تند و سبزی که لای کباب و گوجه ها و نونِ چربِ کبابی میگذارند!

فاطمه دوست دو سال آخر کارشناسی من در خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی؛ دختری عجیب! رک و تند و خوشمزه و ترسناک. از نظر رشد عاطفی و معنوی 6 بر صفر از من جلو. سنی هم سه سالی بزرگتر. هنوز هم بعد از 17 سال مرا از خودم بهتر می شناسد. یک جور تجزیه و ترکیب مرا بلد است که خودم را بیشتر از او می پرسم.

یزد زندگی می کند ولی هربار که زنگ می زند باید زنگ می زده! به موقع و درست. چیزی که می گوید همانی است که آن موقع و موقعیت کسی باید به من می گفته اش. او هنوز برای من رمزگشایی نشده  ولی من برای او هیچ کد و رمزی ندارم. شفاف خودم را به خودم تحویل می دهد بی غل و غش. بی کم فروشی احتمالی.

یاد فاطمه  در ذهن و دل من یک جوریست که هم به من آرامش می دهد و هم مضطربم میکند. مثل فلفل های توی کباب هم طمع و عطرشان بی نظیر است و مستی بوی کباب را دوچندان می کنند هم خیلی تند و تیزند و می ترسی دست بهشان بزنی. به زبانت  هم که می خورد اشکت در می آید. در تمام این سال ها با او دست به عصا رفیق بازی کرده ام. با خوف و رجا. با عشق و نفرت. با یک دست او را پیش کشیده ام با دست دیگر پس زده ام.. همین امروز قرار شده سحرها که بلند می شود و بین الطلوعین ها که بیدار است و عین وسط روز دارد ظرف و رخت می شوید و یک ساعت تلفنی با مادرش حرف میزند، به من هم تک زنگ بزند بلکه تلاش هایی که در خابگاه مبذول داشت و من نفهمیدم، در خانه ی خودم جواب دهد و من هم شیطان را برانم و... هم ذوق دارم هم اضطراب.. پر از حس تناقضم با او.....