خیلی اوقات وقتی میخواهم چیزی بنویسم، شنیدن یک نوای بی کلام، تکه های ذهن مرا عین تراشه های آهن یکجا جمع می کند. به یک متن علمی همانقدر کمک میکند که به یک روایت کوتاه خانگی...
همیشه نه ولی گاهی که کلمات از سر و کول مغزم بالا می روند و انقدر چموشند که یکجا نمی نشینند، مجبور می شوم دور از چشم عقل، ازین مواد مخدر با یک دوز مشخص استفاده کنم. موسیقی برای من حکم همان شرابی را دارد که اجتناب از آن واجب است و چون مسکر است برای حال دل و مدل روح من، حرام است اما در کمش همان منفعتی نهفته است که خدمتتان عرض کردم.
اگر نبود یک چیز حواس پرت کنی که بر حواس پرتی ذهن من غالب شود و موج های ویرانگرش را در هم بشکند، هیچ روزی هیچ اتفاقی در من نمی افتاد. و اگر می افتاد به سرانجام مشخصی نمی رسید.
و البته که تناقض این حواس پرت کنِ حواس جمع کن، همیشه با من هست..... و همین توجیه به خوبی نشان می دهد که چطور خود غلط اندازش، موج سهمگین تری توی دل آدم راه می اندازد. نوع مجازش را عرض می کنم تازه.
وگرنه نواها و ریتم ها و لحن های غیر مجاز که همه ی حرمتش از توی همه ی نت هایش می ریزد بیرون که دیگر و اصلاً هِچ!
همچین ذهن را جوال می دهد و سیال می کند که سیل راه می افتد. اصلا فکر می کنید چرا من دست به تایپم خوب شده. آیا شخص شخیص رساله با همه ی اضطرابش مرا مجبور کرده تند و روان کلید حروف را فشار بدهم و رگباری بروم سراغ بعدی؟ ... خیر... به هیج وجه.
این نواها ذهن پرآشوب و چموش مرا رام می کنند بعد که سوارش شدند چنان می تازند که نمی فهمم کی یک صفحه تاختند و این همه گرد و خاک شد...
و اگر نبودند این رام کننده های وحشی، من هیچ وقت از سرمنزلی به سرمنزل بعدی نمی رسیدم.
خلاصه اینکه خوبند یا بد ترجیح می دهم بزنم روی گزینه ی نظری ندارم!... من حریف هیچ طرفش نمی شوم. نه ذهنِ ناآرام نه ناآرامیِ موسیقی....
و خب تمرین امروز ما این هست که هر کدام از اعضای خانواده ی ما شبیه کدام موسیقی و آهنگ هستند...
حالا اگر بعد از این همه گفتن از نواها و اینکه گوش می دهم گاه گاهی، بگویم واقعا نمی دانم که چطور باید این تمرین را انجام دهم باورتان می شود؟ حتما نه. ولی اگر بخواهم یک پرده از این معما بردارم این می شود که پرده های موسیقایی تنها به گوش من می خورند. می خورند که ذهنم از وسط سنگ ها و موانع به روانی بگذرد و جاری شود ولی اینکه خود آن نوا به خوبی و عمیقا و مستقلاً شنیده شوند نه. من آنها را نمیشنوم. من در آن لحظه فقط و فقط یک تایپیست هستم. روح و روانم می گوید و من برای اینکه عقب نمانم تند تند می نویسم شاید بهتر باشد بگویم من آن لحظه بیشتر از اینکه صدای زمینه ی موسیقی را بشنوم صدای تق تق کلیدهای کیبورد را می شنوم... یکی تند تند حرف میزند، وسط حرفش دیگری می پرد و باز پشت هم می گویند و من عین این سربازهایی که باید تند تند و مو به مو اعترافات مجرمین را یادداشت کنند همینطور دارم می نویسم. بی انصاف ها چقدر هم داستان دارند. به فکر مچ و انگشت های این سربازهای بیچاره کسی نیست....
برای همین الان خیلی سخت است که اولاً آهنگی را به یاد بیاورم و بعد احیاناً حفظش باشم... نه ندارم همچین چیزی.
ولی خب دوست دارم بدون اینکه بگویم کی شبیه به کدام، کمی مجهول تر بنویسم. مثلا همین قدر مبهم بگویم ایکس همیشه برای من ازین موسیقی هاییست که نمی شود با او چیزی نوشت. شبیه آنوقت هایی که توی مترو صبح خیلی زود مجبور بودم بروم دانشگاه و نوجوان یا جوان بغل دستی ام یک صداهای ونگ ونگی از توی هندزفری اش می زد بیرون و اعصابم را خمیر می کرد. خیلی ریتم تند و مضطربانه. یعنی صبح زود که تو نهایتش به یک نوای بی کلام آرام بخش نیاز داری عین کلاغ های گرسنه ی یک شالیزار، مغزت را سوراخ سوراخ می کند... من همیشه هرجایی او باشد اولش آرامم ولی بعدش هولم می کند. مضطربم می کند. نگرانم می کند... عین عوارض همین نوع موسیقی. نمی دانم اسمش جاز است یا چه مسکر و کوفت دیگری!
ایکس بعدی برایم عین این نواهاییست که خیلی پایین است و اصلاً یک لحظه فکر می کنی صدایش قطع شده است. ولی دارد می نوازد... ایشان هم همینطور است. خیلی محرمانگی و سانسور شخصیت دارد. خیلی توو و پایین هست.
دیگری صدای قرائت استاد شاطریست.. نمیدانم آن وقت ها که حافظه داشتم آخرِ جزء 8 بود یا 9 نمیدانم همانجا که اهالی بهشت و جهنم با هم گفتگو می کنند. آنجاها را با استاد شاطری که گوش میدهی ویران میشوی در اشک.... ایشان هم شبیه همین دیالوگهای سوزناک هست برایم. یک جور حسرت و آه و توجه عمیق را با او تجربه می کنم... از بس بین خودم و او فاصله می بینم...
ایشان شبیه یک ملودی شاد تولد است. از بس می خندد. از بس جوان و چابک است. هرجا باشد هنوز حرف نزده نیشم باز میشود. حتی وقت هایی که دارد راجع به یک چیز معمولی حرفهای معمولی می زند من همش فکر می کنم دارد شوخی می کند. زنگ که می زند توی صورتم هم حتی می روم روی شبکه نسیم. برنامه خنداونه!
این بنده خدای دیگر شبیه یک زنگ گوشیست که الان ندارمش. خوابگاه که بودیم زنگ گوشی یکی از دوستانم بود از جایی دانلود کرده بودش. جگرت را از غم میریخت توی حلقت. انقدر ناله بود که واقعا اگر گوشی اش را دیر جواب میداد گریه ات می گرفت. ایشون هم به همین ترتیب هستند. نمی گویم همش ناله است ولی یک جوری دوز ناراحتی و نگرانی و دلشکستگی و بدبختی دارد که هر وقت حرف میزند دارد یکی از عجایب دردناک روزگار را روایت می کند. همه اش رنج کشیدگی و درد و ... لامصب درمان هم هیچ جای کارش نیست.
فلان کس دیگری که به ذهنم آمد شبیه فلوت است. نمی دانم فرقش با نی چیست. همان ها که سوز دارد ولی یک معنایی هم درونش می شود پیدا کرد. یک جور دلتنگی عمیق. البته فازش بالاست و نور بالا میزند همیشه.
این یکی مثل فیس فیس مار؛ یک مار نه یک عالمه مار است. مثل خود مار هم پیچان و پر افاده. خوشم نمی آید. انگار همیشه این پوست گران قیمتش را می خواهد به رخ بکشد. آقا هروقت ما از هر دری وارد شدیم این رسید به خودش.. فیس فیسش زیاد است.
دیگری ازین آهنگ های سریال های پلیسی و کارگاهی مثلاً دِرِک که بچه بودیم تلویزیون نشان میداد. همیشه دنبال سرنخی از یک ماجراست. مو را از ماست می کشد بیرون. حرفهای نگفته ی زیادی دارد که لابد تا ربطشان را بهم پیدا نکرده نمیگویدشان. ولی رفتارهایش با آدم حرف میزند. همیشه فکر میکنی یک کار بدی کرده ای که باید جواب بدهی به او. توی نخ آدمهاست.
یکی دیگر هم هست که دقیقا آهنگ تکراری پیام بازرگانیست دوست داری زود تموم بشه پاشه بره یا پاشی بری. وسط هر چیز مهمی یکهو می پرد. معمولا هم نیاز کاذب تولید می کند. ذائقه ی جمع را به نفع خود تغییر میدهد.
یکی دیگر هم هست که وقتی حتی به محیطی که او هست نزدیک می شوم شروع آهنگ باخانمان یا زنان کوچک یا یکی از همین تریپ کارتونهای دهه ی شصت برایم تداعی می شود. کودک بودیم سر ظهر از حمام گرم درآمده بودیم. ناهار ظهر جمعه را در امنیت کنار پدر و مادری که دیگر جمعه ها مدرسه و دانشگاه نداشتند خورده بودیم. بعد میرفتیم توی تشک زیر لحاف گرم میشدیم.. یک چیز فوق العاده ای. چنان دیدن کارتون و آرامش قاطی می شد که خواب خوبی می کردیم... لحظات دوست داشتنی...