می دانی چیست

بی احترامی کرده ام

به همین بنده ای که می خواند پیام ها را!!

نمی دانم یعنی خب می دانم البته که چه شد بی حوصلگی کردم و اینها

خب محل اتهام بوده ام نزد او و همیشه ترسان از قضاوت بوده ام

انقدر به خودم گیر داده ام که نقد کس دیگری را واقعا نمی توانم تحمل کنم!!

خصوصا که همه شان را از حفظم.

اختصاصی برایش اینجا نوشتم که بداند چقدر برایم عزیز است!

البته که خدا رو شکر سرش  این روز و امشب انقدر گرم است که 

ولی ان شالله که مرا ببخشد و تمام.

چقدر جالب است که من مدتیست شاید یک ماه که حتی همان حرف های ساده ام را هم دیگر نمی توانم بزنم. حباب ها جدی تر شده اند..... باورم شده ناجور... پشت هیچ حرفی باوری وجود ندارد. هیچ اطمینان واستحکامی وجود ندارد.. معرکه ای شده در نسبیت گرایی درونی من که ثبات و امان را از کف داده. لحظه لحظه ها فانی اند و من غرق در این بی ثباتی ها.... آدم زده شده ام!!!!!!!!!!!!!!!!

بروم دکتر می گویم صدا خفه کن می خواهم

درونم به طرز عجیبی، توی ذهنم، توی کله ام، پر از صدا شده یک عده مفت مفت ریخته اند توی ذهن من و دم گوش من بلند بلند حرف می زنند، وسط حرف همدیگه می پرند، جواب همدیگه رو با صدای بلند و گاهی به حالت نجوای بلند می دهند، دیوانه ها روانی اند. از کجا به کجا می پرند... از یک جاهای خیلی خوب به یک جاهای خیلی مخوف، حالی به حالی هم هستند دیوانه ها. گاهی فکر می کنم صدایشان را ضبط کرده اند. چطور ممکن است بی امان این همه حرف بزنند.

ظاهرا کمی برای به فکر افتادن دیر شده است

با این حال باز هم طلسم شده دکتر رفتن من

لعنتی ها.............

آقا خودم را گذاشته ام وسط و هی از چپ و راست می رسد برایش. 

هی عیان می شود آنچه نهان بوده

توسط همه یک قسمتی رو می شود 

دقیقا الان دلم خواسته به تو بگویم فعلا برای مدتی بس است!!!!

خب آدم ها شما تنها که زندگی نمی کنید

اهدافتان را که تنهایی و به هر قیمتی نباید جلو ببرید

این وسط به لت و پار کردن بقیه که نباید تن دهید

والا

جمع کنید این بسط خود خواهی را...

خدایا من از دیروز بایت این بنده ی تو که هر سری توی دانشگاه حال مرا می گیرد بطور جدی نزد خودت شکایت می آورم.

هر چه باز هم فکر می کنم به نتیجه نمی رسم

تنگ نظری و خودخواهی

دروغ و با پنبه سر بریدن

دنبال نخود سیاه فرستادن و پیچوندن

هیچکدام ازین ها را درک نمی کنم. یعنی اساسی مرا میریزد بهم. بخصوص وقتی به علتش فکر می کنم و به نتیجه نمی رسم.

خیلی آزار دهده است

بی زحمت خودت یک فکری بکن. تا من دوباره خنگی در پیش نگرفتم و فیلم یاد هندوستان نیفتاده است

یک جریان خیلی ساده ای رخ داده است

خیلی ساده

ریشه اش حتی از خاک زده است بیرون

می شود دیدش

به خودم برمیگردم

صداهای اضافه قطع، چراغ های اضافه خاموش! زیادی هر کی هر کی شده است.

چقدر آدم می تواند جمع تعارضات باشد، تا ظهر بطور شدیدی مدافع امید باشی و تا شب نافرم ناامید!!!!!!!

دوستدار واقعی سطلهای  زباله ام!

انقدری که از آن ها کار بر می آید از عطر و ادکلان و اسپند و مانند این ها کار بر نمی آید.

دوست دارم بنشینم پر و خالی شدنشان را نگاه کنم.

چقدر تکلیفشان معلوم است..

چقدر کارشان مطهر است و احترامشان واجب!

اندازه ی عرضه ی یک سطل زباله به عملکرد ذهن و قلبمان فکر کنیم!!!!!

 

 

خب من هم دنبال نوعی خلوتی ام از جنس تمیزش...

دنبال تنهایی نیستم، نمی خواهم باشم. 

می خواهم گنجایش پیدا کنم، ظرفیت... متراژ خیلی کم نفس کشیدنم را سخت کرده، خاصیت چسبندگی ام را نمی خواهم، چقدر دلم می خواهد به هیچ جا گیر نکنم، گره نخورم!

این روزها از سنجاق، منگنه، گیره لباس، چسب، گره، از همه ی این ها بیزارم...

دوست دارم هیچ چیز به هیچ چیز وصل نشود....

دل من به یاد تو وصل باشد و دیگر هیچ.... 

خودم را از زمین بلند می کنم

می برم روی پشت بام

بعد می تکانمش توی هوا

من بمانم و یک حجم خلوتی از اکسیژن!

همیشه از آدم هایی که حرف را مزه مزه می کنند خوشم می آمده، همان ها که کم حرف می زنند. نه که بخواهند حرف بزنند و نتوانند، نه! یک جوری بزرگ و آرام اند، یک جوری خلوت و دنجند، یک جوری ساکتند که تو می توانی نگاهشان کنی، توقف کنی، نفس بکشی، آرام باشی!

اما از سکوتی که پر از حرف است متنفرم.. بدترین شکنجه است. بی رحمانه ترین ترک است!

 

دورت بگردم صبر

دورت بگردم سکوت

دورتان بگردم که دوای دردید و تلخ هم نیستید!

ریخته اند توی کله ام و جایشان نمی شود..

طوفان کرده اند و سامانشان نمی شود...

حرف ها را می گویم...

فکر ها را...

یک دفعه اور دوز شده است!

خدای عزیزم علیرغم تمام بی معرفتی هایم دوست دارم ذره ای نشانت دهم واقعا که چقدر دوستت دارم... با اینکه در حال و روز مزخرفی هستم ولی دلم می خواهد نشانت دهم چقدر برایم عزیزی. راست گفته ام ته دلم صادقانه رو به تو کردم و دلم قنج می رود برای بیشتر داشتنت، نزدیک تر شدنت...

می دانم و مثل روز روشن است که کنارم بوده ای و این روزها بیشتر هم هوایم را داری. دلم نمی خواهد دست از پا خطا کنم در این امتحانی که پیش پایم گذاشته ای آن هم با کلی ارفاق و بخشش و اغماض و...

تو به من این سالها خوب خیلی خوب نشان داده ای که هیچ وقت قدرت اصلی و توانمان از آن خودمان نبوده. من حتی به اشتباه فکر می کردم این خودمان هستیم که داریم چیزی را درست می کنیم. 

پس خیالم راحت است که این بار هم تو می خواهی نگذاری خبط و خطای بنده ات به گوش فرشته  ها برسد و پشت بندش تجدید خاطره شود که گفتند چرا می آفرینی شان؟ این ها که...

تو خودت همه چیز را کنار هم چیده ای، می چینی، من این وسط فقط در بهت این مدیریت کردن تو به سر می برم.. چقدر تو عجیب و دقیق و توانا و پر احساس و عادل و ماهی!

خدای عزیزم خوشحالم که در این امتحان توانستم با تو ماجراها داشته باشم. از باید و نبایدهایت مزه مزه کنم، برای دیدنت چشمانم را بمالم و ببینم که هستی که انگار چشمانم سویش را باید به بهاهایی بدست آورد ان شالله....

این را هم به دست قدرت خودت به خیر آن بنده ات رقم بزن. من به راحتی و به سختی خودم را کنار می کشم و بایت بودن بدون خطای این بنده علیرغم خطاهای خودم از تو ممنونم ولی فقط به یک شرط... ببخشید البته.

تمنایت می کنم ذره ای تزلزل و تنش و اذیت در آن دیگری ایجاد نشود.. ذره ای ها.. یعنی راضی نیستم ها.. اگر آن دنیا فهمیدم که اذیت شده شاکی می شوم ها... تسلیم مطلق و محکمش کن چوری که خودش هم نفهمد چطوری انقدر عاقل و بالغ و توجیه و قانع شده است. 

خدایا هر وقت شرطم را قبول کردی کلامم را بدست گیر و خودت در کلامم نفوذ کن... ما که از خود هز چه دیده ایم خراب کردن بوده تو آبادمان کن... تو جلوی خرابی ها را بگیر...

 

راهی نمانده انگار

دیگر چه جور می خواهی بگویی روی بنده هایت غیرت داری

جز برای خودت نمی خواهی هایشان

یعنی اینقدرش  را نمی دانستم

کوتاه هم نمی آیی ظاهرا

با این همه خوبانی که داری، با این همه خبرهایی که توی خلقت و مخلوقات توست، باز هم من یکی را هم بی خیال نمی شوی. 

خیلی  عجیبست ها..

یعنی من این قدری مهم هستم که تو این قدر داری مدیریتم می کنی.. این قدر هم جدی و سرسخت؟ خداییش گرچه خیلی دارم مثلا اذیت میشوم اما از همه جایش تو داری میزنی بیرون... 

خیلی جالب است که من این همه نعمت دارد از سر و کولم بالا میرود درست موقعی که از نظر خودم در یک استیصال وحشتناک و یک عقده ی کلفت گیر کرده ام....

واقعا چرا؟ این همه؟؟؟؟

این همه تو می خواهی فقط خودت باشی؟ آن هم برای من؟ منی که در حد ذره ای لایق و صالح برای بندگی ات نبوده ام.... 

خیلی دوستت دارم ای خدای غیور و با غیرت من... تو چه وجود عجیبی هستی.. تو چقدر خواستنی هستی.. تو چقدر کاملی، چقدر مأمنی، پناهی، تو چقدر خدایی... آدم نیستی!

دلم خیلی گرفته خدا.. .. چقدر دلم می خواهد یک روز تمام فقط گریه کنم... گریه زیادی جمع کرده ام یک جایی بیشتر از این نمی توانم مخفی و ساکت نگهش دارم. اگر یک لحظه احساس راحتی کند و بریزد جمع نمی شود... اینقدری  هست که مطمئن شوم بعدش فقط تو آرامم کرده ای.. کار کار خودت است... تو گریه ام را بگذار به حساب دلتنگی اصلی ام برای خودت... ته ته همه حرفهایم دلم گیر خودت هست.. بدجور دلم می خواهدت خدا......................................................................................................................