چه حرفها که در دلم نگفته باقی مانده.. چه تراوشات زیادی که ذهنم به سختی میزبانشان میکند.. چه بهانه ها که این دل.. چه بغض ها که این گلو.. 

 

 

 

سلام خدا

سلام اول و آخر... سلام همه کس و هیچکس....

سلام 

زیاد مزاحمت نمیشوم خدا؛ گرچه می دانم تو با تمام دقت و وقت، مرا مراحم خوانده ای ولی خب....

آمده ام کمی با اشک، توصیفبازی کنم و بروم....

خدایا اشک های من دقیقاً  شده اند مثل چندتا بچه ی بازیگوشی که پشت در قایم شده اند،دائم سرک می کشند، همدیگر را هل می دهند، از سر و کول هم بالا میروند و آخرش هم علیرغم تمام نصیحت ها و ادب خطب هایی که بزرگترشان کرده بود در اینکه مراقب رفتار خودشان باشند و  شیطنت نکنند، به یکباره  به در فشار می آورند و در را باز میکنند و  همه شان با هم می ریزند وسط اتاق و ...

وحالا مگر می شود جمعشان کرد... 

دیگر بزرگتری حریف تعداد این ها و شلوغی شان نمی شود. دیگر هیچ چیز سر جای خودش قرار نمی گیرد. به هم میریزند همه جا را....

مگر دیگر می شود این موجودات عجیب و پر هیجان را ساکت کرد؟ آمده اند که بمانند.. که نروند... که شاید نهایتاً و بعد از کلی بی آبرویی کسی بکشدشان کنار، یک نیشکونی بگیرد، شاید هم این وسط شماتتی، کتکی چیزی نثارشان شود...

بعدش حالا مگر چیزی  هم فرق می کند؟ خود همین اشک است که دوباره سامان این بچه های بیچاره را بهم میریزد.

همان بچه هایی که جلوی آزادی عملشان گرفته شده.. همانهایی که انرژی شان خیلی بیشتر از این حرف هاست ولی شرایط و آدم ها یا هر چیز دیگری نگذاشته که...

ساکتش می کنند، خفه اش می کنند... محدودش می کنند.. مجبورش می کنند....

می دانم که تربیت کردن برای رشد لازم است. می دانم که خودمحدودیتی همان چیزی است که خودم در رساله دارم زیر پر و بالش را می گیرم، بدتر از همه می دانم که بهانه گرفتن و بهانه داشتن، توجیه و فرافکنی کردن، مقصر پیدا کردن و بی عقلی، دقیقاً اسم کار و توصیفات من هستند ولی....

ولی خدایا می شود که حرف زد که؟ً حتی اشتباه؟ بشود دیگر....!

یادت می آید تا مدتها راجع به نفس، تله ی فکری داشتم.. چقدر نفس را توصیف کردم، چقدر دست به یقه شدیم.. چقدر زور داشت.. چقدر کوبیدم زمین.. چقدر شناختمش بی مروت را....

 اکنون سراغ دل رفته ام...

انگار تازه کشفش کرده ام.. انگار تازه دارم به وجودش و عجیب و غریب بودنش، جنس فوق العاده شکننده و شکستنی اش پی می برم...

لای پنبه باید نگهش داشت... و من احمق، توی دستم گرفته بودمش. او هم با تمام ظرافتش هی از توی دستم لیز خورد و افتاد، خط افتاد رویش، تکه هایش پرید، خونی شد و...

 بعد فکر کن بشود و بخواهی که دوباره جمعش کنی.. تکه هایش گاهی حتی پیدا نمیشوند.. معلوم نیست کجا افتاده اند... تکه هایش گاهی قابل شناسایی نیستند..

بهرحال من هرجوری بوده.. هرچقدرش مانده، وصله پینه اش کرده ام... گرچه هر جایش را که میگیری یک جای دیگرش فرو میریزد...ولی جمع و جورش کرده ام... 

الان فقط دارم به این فکر می کنم که این دل، این همه حساس بود و هیچ کاور و محافظی هم نداشت....؟! وای بر من.. با این بی در و پیکری، همین قدرش هم کلی غنیمت است که الان توی دست گرفتمش.. 

وای بر من و نفهمیدن حق تک تک جوارح و جوانحم... تو چه کرده ای در خلقت این آدمیان؟   

دلم را که پرستاری کنم، بنظرت بعدش نوبت چیست؟ً با چه امتحانی آن را رو می کنی برایم؟