خیلی متفاوت و آزاده تر از همیشه ی شنیدن و خواندن این دعا، چشمهایت را ببندی و فقط مزه مزه کنی و کیف کنی با شنیدن تک تک آن تعریف و تمجیدها...
قند توی دلت آب شود.. تند تند باد به غبغب بیندازی که فرشته ها دلشان آب شود که چه کسی به چه کسی اختیار داده و تحویلش گرفته و چقدر برایش داستان و ماجرا چیده و چقدر جدی اش گرفته...
چشمانت را ببندی و افتخار کنی که یک همچین موجود فوق العاده دوست داشتنی و با کمالاتی، تو را تحویل گرفته و از خود تو برای یک مهمانی خصوصی دعوت کرده...
که چشمهایت را ببندی و با شنیدن برخی اوصافش، آب دهنت را قورت دهی.. با بعضی هاشان، تصویرسازی کنی.. روحت پر بکشد به یک جاهایی، به یک راه هایی، به یک کارهایی... تمام شدنی هم نیست... انگار این دعا با این همه طولانی بودنش باز هم جا کم دارد برای ذکر خیر تو...
چقدر با هر کدام از اسامی تو می شود رؤیا بافت، می شود شعر گفت.. می شود عاشق شد.. می شود عاقل شد.... هی می گوید و می خواند و باز هم حق مطلب ادا نمی شود... خود واقعی تو در هیچ کدام از این کلمات انگار جا نمی شود.. مطمئنم که جا نشده است...
ولی خیلی هم سنگین است برای همچو منی.... خیلی زیاد است برای همچو منی....
ولی من هم خودم را قاطی این ماجرا کرده ام، بقیه می خوانند و از تو می گویند، من هم گوش می دهم و با تو خیال می بافم... آرزو در سرم می پرورانم که مثلاً من اگر آنچه تحب و ترضی است، انجام دهم، یک همچو تویی قرار است به من نزدیک تر شود، به من افتخار کند... آن هم پیش ان همه فرشته و معصوم و زمان و زمین و.... چه روزهای خوشی می شود با تو داشت...
بابت بودنی که هنوز کوچکم برای فهمیدن عمقش، تو را شکر..... تو را با تمام آن القاب و اسامی و اوصاف، شکر......![]()