تمرین تمیزی ذهن

وقتی عضو کمیته انضباطی اساتید هستی و نمی توانی نباشی، پس قبلش قرص هایت را بخور. تمرین هایت را بکن. حتما در جلسه تنش خواهد بود. حتما وقتی هم با خواهان و هم با خوانده و هم با اعضای جلسه، دوست و همکاری و هر کدامشان از تو توقع جلب نظر و مساعدت دارند، عدالت و خط کش داشتن، کار بسیار سختی خواهد بود. انصراف و اجتناب همیشه نسخه ی راهگشایی نیست. گاهی تو مجبوری بمانی. در اختیارت نیست که بروی. پس تحمل کن. سردردی که بابت تماس ها و تکه شنیدن ها و تذکرهای وجدانت می گیری از کیفیت و استاندارد مسئله جدایت نکند. هیچکس جز یک میگرنی نمی فهمد میگرنی که پایه اش، تنش و ذهن متورم است چقدر درد دارد. چقدر نبض دارد. چقدر برای رگ های مغز خطر دارد، چقدر مثل میخ توی سر آدم فرو می رود.

ولی تو خوب کاری کردی که اینجا سبکش می کنی. می دانم که برای تو آدم ها مهم هستند حالشان مهم است. چه مقصر باشند چه نباشند. می دانم نمی توانی از کنار حرف ها، تن صداها، میمیک صورت آدم ها، عصبانیت یا استیصالشان، ساده بگذری و در هر کدامشان سهم تقصیری برای وجدان خودت برمی داری. می دانم همیشه با فاصله از مشاغل حقوقی قضایی ایستاده ای. ولی نفس عمیق بکش. تو مسئولی و باید با آگاهی و با دلیل اتخاذ موضع کنی.

خدایا بر آنچه از قبل نمی دانستم و جبران پیامدهایش بر من رحم کن. و به آنچه نمی دانم و پیشگیری از پیامدهایش دستانم را بگیر.

کمی آرام تر شده ام. صفحه را می بندم.... تو چشم هایم را باز کن.

توضیحی در تایید کامنت قبلی

تناسخ در نگاه ما، منسوخه و فکر کنم اعتقاد هندوها و بودایی ها و اینهاست. بنده تجسم اعمال را با استناد به آیه ی 10 سوره ی نساء و آیات دیگر قرآن عرض کردم. اینکه اعمال ما باطنی دارد که ما متوجهش نیستیم ولی به زودی به سمع و نظرمان خواهد رسید.

چهره ی واقعی اعمال

آماده ای؟ می خواهم در مورد موضوع جدی و بسیار مهم و حساسی حرف بزنم. اگر آمادگی اش را نداری، که تصور کنی، که تامل کنی، که توقف کنی، اصلا نشنو! ....

...

....

......

آماده شدی؟؟

شوخی نکردم.. تعارف هم ندارم...

اگر نمی توانی توقف کنی و به حرفی که می زنم فکر کنی، نخوان!

چقدر به قیافه ی فیک رفتارها و فکرهایت عادت کرده ای؟ چقدر باطن اصلی و واقعی شان را نقاشی کرده ای.. بله در حد طراحی کردن قیافه ی واقعی هم قبول است...

منظورم را گرفتی؟

عادت نکن به آنچه می کنی و نمی کنی.. حداقل تصور کن قیافه اصلی اش را..

تجسم اعمال، موضوع بسیار جدی و حیاتی و مهمیست. این ظاهرهای فیک، قیافه ی اصلی دارند.. الان توی همین دنیا گفتم؛ که وقتی آن دنیا با قیافه های اصلی شان روبرو شدی و تک تکشان را زندگی کردی، وحشت نکنی..شوک نشوی. قفل نکنی. آب نشوی. ویران نشوی...

با نقاشیِ باطن اعمالت، این تمرین را شروع کن..

به عنوان یک هنرجوی نقاشی مثلا به تو می گویند اگر بخواهی خشم را بکشی چی و چطور موجودی می کشی؟ طعنه زدن، کتمان کردن، حسادت، بی تفاوتی، خودخواهی، خودنمایی، دروغ، کینه، مردم آزاری، ظلم... نمی دانم هر چه.... چه می کشی؟؟؟ چطور می کشی؟

قلم طراحی ات با آن همه قابلیت در سایه روشن زدن در چه حد قابلیت رونمایی یا به تصویر کشیدن طبیعی اعمالت را دارد؟

تلاش کن... می دانی چرا اصرار دارم که تصور کنی؟ چون تخیل نیست!

تو با باطن اعمالت دیر یا زود روبرو می شوی..

من می دانم که نوع انسان طاقت روبرو شدن با تصویر واقعی اعمالش را ندارد.. به شدت تکان دهنده است.

هرکار می توانی برایش بکن.. طراحی کن...شبیه سازی کن.. تصور کن.... اصلا تخیل کن... بهتر از همه قبل از همه ی فعل و قول و فکرت، توقف کن، بعد با جزییات و وسواس تجسم کن، حالا اگر طاقتش را داری که به واقعی ترین شکل ممکن با تمام پوست و گوشتت زندگی اش کنی، انتخابش کن...

می دانم عزیزم دنیا سخت است. ولی تو انسانی. یک ابر سازه ی فوق پیشرفته با کلی قابلیت و آپشن مادی و غیر مادی!

پی نوشت: بعضی تصویرها در قرآن کشیده شده است. تو بخوان و از رویش بکش!

جدی شده های بی حجت

می دانی قوه ی تشخیص به انسان داده شده است. ممکن است متغیرها و عوامل زیادی پیدا شود که روی خروجی این تشخیص ها اثر بگذارد.

این عوامل را بشناس

درجه ی اتقان هر کدام را چک کن

اگر با معیار اراده ی خدا، ناخالصی داشت، ساعت 9 شب با بقیه ی آشغال ها بذارش بیرون.

جنم به میزان لازم

اختیار را هیچکس از انسان سلب نمی کند. این سازه، درون انسان جاساز شده است. یک سازه ی غیر مادی. و ترس، تهدید، دعوا، فشار، تطمیع، اجبارهای بیرونی و موانع مختلف، فقط نوع استفاده یا میزان استفاده ی تو را از اختیارت مشخص می کنند و این هم انتخاب دیگری از سمت توست. اینکه با وجود این عوامل می خواهی از اختیارت چند درصد استفاده کنی. پس همه ی فعالیت های تو بخاطر وجود اختیار صد در صد ارادیست. هیچوقت گول فشار و ترس و فلان مدل روحی روانی و فلان سختی و مانع را نخور. بالا بروی پایین بروی اختیار از تو گرفته نمی شود. هیچکس نمی تواند این کار را بکند. نه فکر نه وسوسه نه شیطان نه آدمیان نه محیط نه مریضی.

جالب نیست؟

اتمام حجت نیست؟

وصیت نامه

سلام بر عزیزان دلم. سلام بر همه ی اعضای خانواده ام، فامیلم، دوستانم، همسایه هایم، آشناها، همکارها، دانشجوها و هر که ولو به کوتاهی سلامی از کنارشان گذاشتم. من برای مرگم، ذره ای شوکه نشده ام، ناراحت نیستم، اعتراضی ندارم. من مشتاق ادامه دادن خودم در سطح پیشرفته تری هستم. جسم مادی من، مدتی موقت روح مرا در خود جای داده بود، ولی روح راه های زیادی برای طی شدن دارد. جای بدی نمی رود. نمی میرد. از بین نمی رود. خود واقعی من و هر موجود انسانی دیگر، تمام شدنی نیستیم. من خوشحال و شاکرم که شروعی بی پایان را تجربه می کنم بدون محدودیت جسمی و زمانی و دست و پاگیر. من مرگ را تولد زندگی اصلی و جاودان خود در موطن اصلی ام می دانم و تولدم را و شروع زیستنم را به خودم تبریک می گویم. چشمم به روی خیلی از چیزهای واقعی و حقیقی باز می شود. درک جهان غیر مادی خواسته ی دل و جان من بوده است. دنیا خیلی کوچک و تنگ و محدود است. ساخت و ساحت بشر با زمین و دنیا برای همیشه همخوانی ندارد. جان من به جانانش حرکت و رجعت می کند و من از این به سوی او رفتن بسیار خوشحالم. عزیزان من، امیرمهدی عزیزم، فاطمه ی عزیزم، همسر عزیزم، مادر عزیزم، پدر عزیزم، خواهر عزیزم، برادران عزیزم، من اگر روحم در نگرانی ناشی از طاقت کم شما به خاطر نبودنم معذب شود، سبک، سفرش را شروع نمی کند. تعلقی نگران کننده در دنیا پیدا می کند. اینکه شما شخصیت محکم و مقاومی نداشته باشید، اینکه سایزتان از سایزِ نبودن و نداشتن من، بزرگ تر نباشد، اینکه قدتان از قد مشکلات، بلندتر نباشد، موجب نگرانی من خواهد بود. اشکالی ندارد تخلیه ی روانی شوید. بلاخره سوگ عزیزان و دلبستگی ها غم دارد ولی زود از غم خلاص شوی. اصلا در سوگ نمانید. خیلی کوتاه. تا من و شما آزادانه و سبک و مقاوم زندگی را از سر بگیریم. نمی گویم مرا فراموش کنید. مرا در روضه و مسجد و هیات و دعا و نماز و عمل صالح شریک کنید ولی از نظر روانی به خودتان زود مسلط شوید و فرصت های زندگی را از دست ندهید. مرگ در نگاه دینی ما پایان هیچ کسی نیست. یک تغییر جاست و جای خوب تری هم هست. فکر کنید من به یک مسافرت دلخواه و مورد علاقه ام رفته ام. همه دوباره دور هم جمع خواهیم شد ان شالله. عزیزانم بیشترین چیزی که از شما می خواهم، مهر و محبت و دوست داشتن و علاقه به همدیگر هست. خوب بودن. با خدا بودن. تا می توانید با اهل بیت و شهدا رفاقت کنید. توسل و توکل معجزه می کند. هیچوقت احساس تنهایی و استیصال نکنید. یک خدا داشته باشید که برای همیشه و همه چیز و همه وقتتان کافیست. برایم حلالیت بگیرید. برای خودتان هم از همدیگر حلالیت بگیرید. قدری نماز و روزه و نماز آیات و رد مضالم برایم بدهید. در مورد مسائل مالی و اموال، اختیار تصمیم با همسرم که مردی عاقل و عادل است باشد. خودشان خیر رقم زنند هرچه که میدانند. بروید زندگی کنید و سرتان را بالا بگیرید. من که همه ی شما را می بینم و برایتان دعا می کنم شما هم با خیال راحت در کنار هم خدا را بندگی و زندگی را زندگی کنید. عاشقتونم. در پناه خدا

اگر دور من می چرخی؛ سلام بر تو

خود حضرت عزراییل، سلام خدا بر او باد، احتمالا برای رها کردن روح من از کالبد جسمانی، قدم رنجه نمی فرمایند ولی بهرحال مأموری الهی برای قبض روح من تشریف خواهند آورد. بهرحال اینکه شما از سمت خداوند عزیز و صاحب اصلی من می آیید مرا به ذوق می آورد..

سلام بر شما گرچه می دانم تا به امروز حداقل پنج باری آمده اید. شاید هم خیلی بیشتر از این تعدادی که من می دانم... هر بار از بار قبل، نزدیک تر و بیشتر... سلام بر شما... سلام بر شما با تمثال غیر جسمانی تان. درود خدا بر شما و ممنون از زحمت شما.

می دانید که من تعلقاتی داشتم که با شما نیامدم. خدا منت دوباره بر سرم گذاشت. خیلی خیلی منت نهاد که من اکنون دوباره حدود شش سالی هست فرصت مجدد پیدا کرده ام. آن بیداری و هوشیاری جدا شدن از جسمم گرچه شبی تا صبح بود ولی هفته ها التماس و گریه و تمنا و خواهش کردم که بخاطر ناتوانی و کوچکی بچه هایم مرا نبرید... و نبردید.

چرا هر روز و هر لحظه شکرش را به جا نیاوردم؟ الان که باز مدتیست شما را نزدیک می بینم و یادتان کرده ام دلم می خواهد حتما وصیت نامه بنویسم.

برای بچه هایم. برای جدا کردن این بند ناف. برای اینکه بچه هایم مادر و پدرم و . ... محکم و مقاوم باشند. متزلزل و غصه دار و دل شکسته نشوند. کم نیاورند. برای اینکه آدم های اطرافم یاد بگیرن و بدانند و بخواهند که شخصیت محکمی داشته باشند. که ایستگاه مغزی شان را بالا ببرند. که سایزشان از سایز این از دست دادن ها و نداشتن ها خیلی خیلی بزرگ تر باشد. که من خیالم راحت باشد.

این تعلقات روح مرا اذیت می کند چقدر سخت بود آن گریه ها و التماس ها.. چقدر جدا شدن ها سخت بود. در حالیکه جدا شدن خود روح فقط درد خاصی در قفسه ی سینه داشت و برگشتش هم اصلا دردی نداشت. ولی خود حال روح.. خیلی عجیب بود. خیلی گیر بود. چشم از بچه ها بر نمی داشتم.

خدای عزیزم من دوباره یاد آن فرصت ها و عبرت ها کرده ام. روزهای مرا در کندن از تعلقات، در تبیین های لازم، در تعیین تکلیف کردن ها، در آماده شدن ها زنده تر و مفیدتر کن.

تو و تمام ماموران الهی ات برای دنیای من خیلی طرح و برنامه داشته اید. من دوست ندارم هنوز حق مطلب ادا نشده، تو را ملاقاتت کنم. مرا با روی باز، با خیالی راحت، با قلبی مطمئن بپذیر و ببر.

وگرنه نگهم دار تا مهیا شوم. قربان همه ی خدایی ات.... حجم ضعیفی مرا فقط خودت می دانی.. ارحم یا رب...

نتیجه یکیست

می دانی من یک گیر و گرفت اساسی دارم. خلاصه ی حرف روانپزشکان و روانشناسان یک چیزی توی مایه های ایستگاه مغزی نامتناسب است. من این اسم را رویش گذاشته ام البته.

انباشت ذهنی عمیق و سرریز.. که باید برای همیشه تمیز و خالی و سبکش کنی.

حالا گیر کار کجاست؟ گیر کار خود این نیست. اینست که من فکر می کنم آن ها اشتباه می کنند!! این ظرفیت وجودی من است که باید وسیع تر شود نه تخلیه ی ذهنی و کم وزنی افکار و دغدغه هایم.

گرچه نتیجه یکیست؛ صفر بر 10 به نفع درجا زدن!

دنیا یه دقیقه اجازه بده

شب ها توی تجمع یکی از برکت های عجیب و غریبی که نصیبم می شود، به خود آمدن است. سیگنال خوبی دارد. بقیه جاها خوب کانکت نمیشوم. شاید هم تازه اشتباه وصل شوم!

حس می کنم دیگر خیلی دقت و مواظبت های قبلی جواب نمی دهد. نمی دانم قبلا هم همین بوده و من خواب عمیق بودم؟ یا اینکه روزهای فعلیست که دقت و مواظبت چندبرابری لازم دارد؟ هیچوقت این اندازه دو تا مسیر واضح ولی متفاوت جلوی هر انتخابم نبوده است. چقدر این دو مسیر با هم فرق دارند و چقدر من قبلا میکس و مخلوط زندگی کرده ام. چطور به عنوان یک مسلمان، نه! به عنوان یک انسان اصلا، انتخاب های زیستی ام «کافرانه» بوده است. این اندازه ضربه نامحسوس و همزمان به میخ و نعل چه معنی می تواند داشته باشد؟ از کی تا حالا مسلمانی و انسان بودن یک اسم مثل مریم و زهرا و علی و فلان و بهمان بوده است؟

چند کارت قرمز و اخراج

شاغل هستی که باش

شلوغ هستی که باش

تو مادری.

بابت گوشی گرفتن آخر شب و بی توجهی به دخترک به بهانه ی اینکه شاید بی خیال شود و بخوابد!

بابت استکبار ورزیدن و زور گفتن به پسرک به بهانه ی اینکه حتما سر ساعت بخوابد!

بابت گارد گرفتن در مقابل حرف های همسر حتی اگر اشتباه باشد!

از بازی اخراجی.

ولی در این دنیا، بازیکن اخراجی انقدر در بازی می ماند و انقدری می دود و عرق شرم می ریزد تا رفتار اصلاحی اش را مربی و داور ببینند و نمره ی قبولی بدهند.

به صورتت مدام آب بزن

می دانی عزیزم.. در دنیا خواب سبک و سنگین زیادی بر تو عارض می شود......

انقدر بازی کردن و نقش آفرینی در آن دقت و حواس جمعی می خواهد که تو هر چند دقیقه یکبار حتما باید بلند شوی آب خنک به صورتت بزنی که از خواب غفلت و ممزوج شدن با تعلقات و فتنه ها و بت ها و ظلماتش بیدار شوی.

و عجب هوشمندانه طراحی شده وضو.....

دائم الوضو بودن شاید همین شوکی باشد که این بازی پیچیده با این حجم از دام و دانه و مسیر انحرافی نیاز دارد.

میدانی عزیزم یکی از علت های فوق پیشرفته بودن و ابرسازه بودن انسان، همین طراحی پیچیده ی بازی در دنیاست.. کم کسی نیستی وگرنه میدان بازی انقدر سخت و حسابی و دقیق نبود.

بلند شو.. بلند شو به صورتت آب بزن.

آداب دارد

به اصول و مراحل حفظ مصحف شریف، غیر ازاستماع و مرورهای 20 درس و محفوظات و مباحثه و.... اینها را هم اضافه کن...

اجازه بگیر

نیت کن

خوشبو باش

خوش پوش باش

طاهر باش

مشتاق باش

انتظار بکش

تمنا داشته باش

اصرار کن

آرام باش

عاشق باش و بعد برو سر قرار و شکر کن که رسیدی.

چندین ساعت اوقات قبلش را مواظبت کن زبانت، قلبت، فکرت، قدمت، چشمت، از قبله ی بندگی کج نشده باشد.... که هرچقدر هم بدوی ولو هم که به قرار برسی نمی چشی..

من تو را بفهمم

رب قشنگ من، یکی از نظرات پست قبلی را که خواندم شوک شدم... می دانی چرا. من این آیه را مثل آیه های زیاد دیگری حفظ بودم ولی انگار امروز تازه با آن مواجه شدم! چرا حفظ من، حفظ مانده است؟ چرا تبدیل به مؤانست و زیستن نشده؟ چرا من این آیه را مزه مزه نکرده بودم. دارم احساس خطر می کنم. احساس خسارت..احساس سادگی... نفهمی... بی عرضگی....

من توی دریای نعمت فوق العاده ای افتاده ام... ولی به این گوشه ی دنج دریا راضی نیستم. من می خواهم با آیاتت دیوانه شوم. دوباره حس شاعری و هجرانم برگردد. دوباره هی بگویم و اشک بریزم.. این آیه ی ماتشائون الا ان یشاء الله رب العالمین را من شاید هزاران بار توی مرورهایم خوانده ام. رزقم را زیاد کن. من توی حفظ آیاتت، دنبال خودت هستم. نخواه نصیبم ظاهر آیات باشد..

انقدری آیاتت دریای بکر و قابل کشف و زیستن است که من دست و پایم را گم کرده ام... نخواه بهره ام ناچیز باشد.. این همه مدت این همه آیات باید مرا به تو رسانده باشد. باید تا نزدیکی هایت آمده باشم.. تومرا بارها خودت رسانده ای ولی من می خواهم یک بار خودم بیایم...خدای قشنگم. همه ی دار و ندار من، آیاتت را موقع حفظ به من وحی کن.... مرا قابل بدان و قابلیت بده...

بله.. می دانم.... هرچقدر تقوا بیشتر، دریافت بیشتر.... ولی من همان بنده ی خیلی ناچیز و ناتوان و کارنابلد تو هستم. مثل همیشه خودت جبران کن. خودت روشن کن. خودت بودنت را به من وصل کن.... دوستت دارم گرچه خیلی شرمنده ی قصورات و تقصیرات مسیر نرفته ی بندگی ام.... حق خودت را بر من ببخش.... برای رد مظالم نفسم خودت پادرمیانی کن...

رب قشنگ من

خیلی خوشحالم که با ورژن متفاوتی دوباره اینجا آمدم. بابت رشدم خیلی حس خوبی دارم. خطاهای تکراری ام حذف شده است. درهای جدید قابل کشف تری برایم باز شده است. بعد از مدت ها گرد و خاک میانمان خوابیده است. خوشحالم که تو رخ نشان داده ای و افتخار نزدیک شدن را نصیبم کرده ای. راه زیاد است. امیدوارم جنم بندگی ام را نشانت دهم. تو حسابی برایم خیر سرریز کرده ای. مرا از جاده ی ناسالم مخوفی بیرون کشیده ای. برای زخم هایم مرهم فرستاده ای. یک جور عجیب کاملی برنامه می دهی. رب من بمان. نگذار دستم رها شود.

سلام

دلتنگی ها زده است بالا

نزند خانمان سوزم کند خدا

فقط خودت می دانی در چه حالم

به ذکر تو آرامم

فکر نکنید من حواسم نیست ها

اتفاقا دلم برای همه تان تنگ شده

هم برای تو که همین اردیبهشت بود که پر کشیدی

هم برای مادربزرگ ها

هم برای همه ای که سحرها برایشان خدابیامرزی می فرستادم

از خدا بخواهید سحرم برگردد

جهتگیری توحیدی برای تدریس تخصصی

کلاس حقوق اساسی 3 هست. از اول به دانشجوها گفته ام این اساسی غیر از دو تا اساسی قبلی است. فلسفه طور تر است. عمیق تر است. سریع دنبال ماده و اصل قانونی نمی شود رفت. مبنایی است. حواستان را باید شش دانگ تر کنید تا متوجه شوید. و آن ها بعد از چندین جلسه همچنان حواس جمع هستند و این انرژی ام را دوچندان کرده. نگاه های موشکافانه شان قند توی دلم آب می کند. توی دلم برایشان دعا می کنم که اصل مطلب را بگیرند و تا تهش بخوانند و آن وقت به عنوان یک حقوقی تازه توی خط درست افتاده اند.

ببینید بچه ها حقوق و آن همه ماده و تبصره برای کیست؟ بشر! چرا بیرون و در جامعه ی بین الملل بیشترین چیزی که داره نقض میشه حقوق همین بشره؟ اونم کف حق بشر، یعنی حق اولی و بدیهی و ذاتی بشر که اگه نباشه بقیه ی حقوق کشکه. یعنی حق حیات.

خب چرا؟ (دوباره یادشان انداخته ام که اساسی 3 تم فلسفی دارد و چند دقیقه یکبار لازم است دوباره بگوییم چرا تا سرنخ بهتری پیدا کنیم).

خب جواب بعد از چندین جلسه این شد: چون مثل میگ میگ از روی تعریف و شناخت بشر (که برایش حق حق می کنیم) گذشته ایم. دائم قانون نوشته ایم. اعلامیه و منشور و میثاق و اینها به وفور توی دنیا ریخته. جهانی اش هم موجود است. اعلامیه جهانی حقوق بشر.

خب حالا به عنوان یک فیلسوف حقوقی می توانید دوباره دستی به موهایتان بکشید و تعجب کنین و تناقض سرتاپای مغزتان را بگیرد که عه چرا حق داریم ولی حق نداریم؟!!

چون به جای تند تند ماده خوانی کردن باید کنار می ایستادیم و بلند شویم کنار بایستیم تا بفهمیم واقعا داریم به چه موجودی می گوییم بشر؟ دقیقا به چه موجودی با چه ساخت و سازه ای این پک حقوق و قوانین را تعارف کرده ایم.

خلاصه انقدر برایشان توی چندین جلسه حرف زده ام که دو نگاه رقیب به بشر را خوب خوب فهمیده اند. فهمیده اند که وقتی اعلامیه جهانی حقوق بشر می گوید بشر یعنی تولد تا مرگ (تاریخ تولید، تاریخ انقضا) چقدررررر همه چیز برای بشر فرق می کند تا وقتی اسلام می گوید بشر یعنی یک موجودی که بوده و اندکی به غایت مفید هست و تازه بعدش شروع می شود که باشد!

بعد وقتی سرتان را انداختید پایین و حق حیات و کرامت و آزادی را توی اعلامیه جهانی حقوق بشر خواندید می فهمید علت فروریختن این بنا در بیرون این هست که مبنا یا سست است یا عملا خراب است و یا با جاش نیست اصلا.

بعد چندین جلسه به شکل تطبیق حق بشری که اعلامیه لیست کرده است با حق و تکلیف بشری که خدا خلق کرده است و افریقایی و امریکایی ندارد را هم کاوی کرده ایم. شده است مثل یک دو دو تا چهار تای ریاضی. راحت با بحث مبنایی و مقایسه ای بشر در نگاه توحیدی با بشر در نگاه غیرتوحیدی مندرج در حقوق بشر غربی و اندیشه لیبرال دموکراسی معادله را برایشان حل می کنم. بچه ها هرچقدر توی ذهنشان قلقلک شوند که بحث را سیاسی کنند یا سلیقه ای از پسش بر نمی آیند چون من موضوع را فلسفی تحویلشان داده ام. دو دو تا توی جمهوری اسلامی 4 تا می شود توی ناف لندن هم 4 تا.

خدای عزیزم من آمده ام یک چیزی بخواهم. از تو مطمئن تر نداریم. تو گفتی بخوان و بخواه و من جواب می دهم. خیلی ممنونم که اینطوری هستی. خودت را شکر و سپاس که مدلت این شکلیست.

به نام خودت

من می خواهم عجله و ترس و خشم و استرس را از م بگیری.

شاید کس دیگری بخواند بخندد و بگوید چقدر پر اشتها.

ولی من به حرف تو به تجربه ی خودم در این چند سال ایمان دارم. هرچه خواسته ام داده ای.

می دانم که اینها همت و تلاش و تمرین و شناخت می خواهد ولی تو منظور مرا خوب می فهمی.

گره های کوری دارد الگوهای تکرار شونده ای دارد. تندیس های عاجز کننده ای شده است.

تو می فهمی من چه می گویم.

خدای قشنگم دلم برایت تنگ شده.

وقت هایی که توی سرعت و عجله یا وسط ترس و خشم هستم هم دلم می خواهد باشی مثل همین جا که خیلی هستی. مثل لحظات سکوت و سکونم.

خدایا راستش من از این که اطرفیانم بابت این ضعف ها و عیب ها اذیت بشوند خیلی ناراحتم. از اینکه با سرعت بپرم وسط کار و حرف و احساس و تمایل بچه ها یا دیگران با این توجیه که دیر شده و زمان نیست و وقت فلان کار دیگر است به شدت ناراحتم. از اینکه باید الان حتما بلند شوی الان حتما صبحانه بخوری الان حتما بخوابی الان حتما بروی ...... خیلی بیش از حد ناراحتم. حس ظلم کردن دارم. دلم به شدت برای چهره ی بچه ها موقع این باید و نباید کردن های علیرغم میلشان می سوزد.... چه کنم خدا

آنوقت کیست بیاید برای من توضیح دهد که چرا من هم وقتی که خیلی شلوغم کم می آورم هم وقتی که خیلی خلوتم.

خب خب خودم فهمیدم

چون هر دو غلط است

ببخشید درخواست مزخرفی دادم.

من قدیم ترها انقدر دست پاچه ام را گم نمی کردم. انقدر هم پاچه نمی گرفتم.

لابد مسئله این است.

من با سرعت غیر مجاز حرکت می کنم.

من بار غیر مجاز حمل می کنم

اضافه بار هم دارم

من توی مسیر خیلی میان بری قرار نگرفته ام

یعنی خااک..