چند کارت قرمز و اخراج

شاغل هستی که باش

شلوغ هستی که باش

تو مادری.

بابت گوشی گرفتن آخر شب و بی توجهی به دخترک به بهانه ی اینکه شاید بی خیال شود و بخوابد!

بابت استکبار ورزیدن و زور گفتن به پسرک به بهانه ی اینکه حتما سر ساعت بخوابد!

بابت گارد گرفتن در مقابل حرف های همسر حتی اگر اشتباه باشد!

از بازی اخراجی.

ولی در این دنیا، بازیکن اخراجی انقدر در بازی می ماند و انقدری می دود و عرق شرم می ریزد تا رفتار اصلاحی اش را مربی و داور ببینند و نمره ی قبولی بدهند.

به صورتت مدام آب بزن

می دانی عزیزم.. در دنیا خواب سبک و سنگین زیادی بر تو عارض می شود......

انقدر بازی کردن و نقش آفرینی در آن دقت و حواس جمعی می خواهد که تو هر چند دقیقه یکبار حتما باید بلند شوی آب خنک به صورتت بزنی که از خواب غفلت و ممزوج شدن با تعلقات و فتنه ها و بت ها و ظلماتش بیدار شوی.

و عجب هوشمندانه طراحی شده وضو.....

دائم الوضو بودن شاید همین شوکی باشد که این بازی پیچیده با این حجم از دام و دانه و مسیر انحرافی نیاز دارد.

میدانی عزیزم یکی از علت های فوق پیشرفته بودن و ابرسازه بودن انسان، همین طراحی پیچیده ی بازی در دنیاست.. کم کسی نیستی وگرنه میدان بازی انقدر سخت و حسابی و دقیق نبود.

بلند شو.. بلند شو به صورتت آب بزن.

آداب دارد

به اصول و مراحل حفظ مصحف شریف، غیر ازاستماع و مرورهای 20 درس و محفوظات و مباحثه و.... اینها را هم اضافه کن...

اجازه بگیر

نیت کن

خوشبو باش

خوش پوش باش

طاهر باش

مشتاق باش

انتظار بکش

تمنا داشته باش

اصرار کن

آرام باش

عاشق باش و بعد برو سر قرار و شکر کن که رسیدی.

چندین ساعت اوقات قبلش را مواظبت کن زبانت، قلبت، فکرت، قدمت، چشمت، از قبله ی بندگی کج نشده باشد.... که هرچقدر هم بدوی ولو هم که به قرار برسی نمی چشی..

من تو را بفهمم

رب قشنگ من، یکی از نظرات پست قبلی را که خواندم شوک شدم... می دانی چرا. من این آیه را مثل آیه های زیاد دیگری حفظ بودم ولی انگار امروز تازه با آن مواجه شدم! چرا حفظ من، حفظ مانده است؟ چرا تبدیل به مؤانست و زیستن نشده؟ چرا من این آیه را مزه مزه نکرده بودم. دارم احساس خطر می کنم. احساس خسارت..احساس سادگی... نفهمی... بی عرضگی....

من توی دریای نعمت فوق العاده ای افتاده ام... ولی به این گوشه ی دنج دریا راضی نیستم. من می خواهم با آیاتت دیوانه شوم. دوباره حس شاعری و هجرانم برگردد. دوباره هی بگویم و اشک بریزم.. این آیه ی ماتشائون الا ان یشاء الله رب العالمین را من شاید هزاران بار توی مرورهایم خوانده ام. رزقم را زیاد کن. من توی حفظ آیاتت، دنبال خودت هستم. نخواه نصیبم ظاهر آیات باشد..

انقدری آیاتت دریای بکر و قابل کشف و زیستن است که من دست و پایم را گم کرده ام... نخواه بهره ام ناچیز باشد.. این همه مدت این همه آیات باید مرا به تو رسانده باشد. باید تا نزدیکی هایت آمده باشم.. تومرا بارها خودت رسانده ای ولی من می خواهم یک بار خودم بیایم...خدای قشنگم. همه ی دار و ندار من، آیاتت را موقع حفظ به من وحی کن.... مرا قابل بدان و قابلیت بده...

بله.. می دانم.... هرچقدر تقوا بیشتر، دریافت بیشتر.... ولی من همان بنده ی خیلی ناچیز و ناتوان و کارنابلد تو هستم. مثل همیشه خودت جبران کن. خودت روشن کن. خودت بودنت را به من وصل کن.... دوستت دارم گرچه خیلی شرمنده ی قصورات و تقصیرات مسیر نرفته ی بندگی ام.... حق خودت را بر من ببخش.... برای رد مظالم نفسم خودت پادرمیانی کن...

رب قشنگ من

خیلی خوشحالم که با ورژن متفاوتی دوباره اینجا آمدم. بابت رشدم خیلی حس خوبی دارم. خطاهای تکراری ام حذف شده است. درهای جدید قابل کشف تری برایم باز شده است. بعد از مدت ها گرد و خاک میانمان خوابیده است. خوشحالم که تو رخ نشان داده ای و افتخار نزدیک شدن را نصیبم کرده ای. راه زیاد است. امیدوارم جنم بندگی ام را نشانت دهم. تو حسابی برایم خیر سرریز کرده ای. مرا از جاده ی ناسالم مخوفی بیرون کشیده ای. برای زخم هایم مرهم فرستاده ای. یک جور عجیب کاملی برنامه می دهی. رب من بمان. نگذار دستم رها شود.

سلام

دلتنگی ها زده است بالا

نزند خانمان سوزم کند خدا

فقط خودت می دانی در چه حالم

به ذکر تو آرامم

فکر نکنید من حواسم نیست ها

اتفاقا دلم برای همه تان تنگ شده

هم برای تو که همین اردیبهشت بود که پر کشیدی

هم برای مادربزرگ ها

هم برای همه ای که سحرها برایشان خدابیامرزی می فرستادم

از خدا بخواهید سحرم برگردد

جهتگیری توحیدی برای تدریس تخصصی

کلاس حقوق اساسی 3 هست. از اول به دانشجوها گفته ام این اساسی غیر از دو تا اساسی قبلی است. فلسفه طور تر است. عمیق تر است. سریع دنبال ماده و اصل قانونی نمی شود رفت. مبنایی است. حواستان را باید شش دانگ تر کنید تا متوجه شوید. و آن ها بعد از چندین جلسه همچنان حواس جمع هستند و این انرژی ام را دوچندان کرده. نگاه های موشکافانه شان قند توی دلم آب می کند. توی دلم برایشان دعا می کنم که اصل مطلب را بگیرند و تا تهش بخوانند و آن وقت به عنوان یک حقوقی تازه توی خط درست افتاده اند.

ببینید بچه ها حقوق و آن همه ماده و تبصره برای کیست؟ بشر! چرا بیرون و در جامعه ی بین الملل بیشترین چیزی که داره نقض میشه حقوق همین بشره؟ اونم کف حق بشر، یعنی حق اولی و بدیهی و ذاتی بشر که اگه نباشه بقیه ی حقوق کشکه. یعنی حق حیات.

خب چرا؟ (دوباره یادشان انداخته ام که اساسی 3 تم فلسفی دارد و چند دقیقه یکبار لازم است دوباره بگوییم چرا تا سرنخ بهتری پیدا کنیم).

خب جواب بعد از چندین جلسه این شد: چون مثل میگ میگ از روی تعریف و شناخت بشر (که برایش حق حق می کنیم) گذشته ایم. دائم قانون نوشته ایم. اعلامیه و منشور و میثاق و اینها به وفور توی دنیا ریخته. جهانی اش هم موجود است. اعلامیه جهانی حقوق بشر.

خب حالا به عنوان یک فیلسوف حقوقی می توانید دوباره دستی به موهایتان بکشید و تعجب کنین و تناقض سرتاپای مغزتان را بگیرد که عه چرا حق داریم ولی حق نداریم؟!!

چون به جای تند تند ماده خوانی کردن باید کنار می ایستادیم و بلند شویم کنار بایستیم تا بفهمیم واقعا داریم به چه موجودی می گوییم بشر؟ دقیقا به چه موجودی با چه ساخت و سازه ای این پک حقوق و قوانین را تعارف کرده ایم.

خلاصه انقدر برایشان توی چندین جلسه حرف زده ام که دو نگاه رقیب به بشر را خوب خوب فهمیده اند. فهمیده اند که وقتی اعلامیه جهانی حقوق بشر می گوید بشر یعنی تولد تا مرگ (تاریخ تولید، تاریخ انقضا) چقدررررر همه چیز برای بشر فرق می کند تا وقتی اسلام می گوید بشر یعنی یک موجودی که بوده و اندکی به غایت مفید هست و تازه بعدش شروع می شود که باشد!

بعد وقتی سرتان را انداختید پایین و حق حیات و کرامت و آزادی را توی اعلامیه جهانی حقوق بشر خواندید می فهمید علت فروریختن این بنا در بیرون این هست که مبنا یا سست است یا عملا خراب است و یا با جاش نیست اصلا.

بعد چندین جلسه به شکل تطبیق حق بشری که اعلامیه لیست کرده است با حق و تکلیف بشری که خدا خلق کرده است و افریقایی و امریکایی ندارد را هم کاوی کرده ایم. شده است مثل یک دو دو تا چهار تای ریاضی. راحت با بحث مبنایی و مقایسه ای بشر در نگاه توحیدی با بشر در نگاه غیرتوحیدی مندرج در حقوق بشر غربی و اندیشه لیبرال دموکراسی معادله را برایشان حل می کنم. بچه ها هرچقدر توی ذهنشان قلقلک شوند که بحث را سیاسی کنند یا سلیقه ای از پسش بر نمی آیند چون من موضوع را فلسفی تحویلشان داده ام. دو دو تا توی جمهوری اسلامی 4 تا می شود توی ناف لندن هم 4 تا.

خدای عزیزم من آمده ام یک چیزی بخواهم. از تو مطمئن تر نداریم. تو گفتی بخوان و بخواه و من جواب می دهم. خیلی ممنونم که اینطوری هستی. خودت را شکر و سپاس که مدلت این شکلیست.

به نام خودت

من می خواهم عجله و ترس و خشم و استرس را از م بگیری.

شاید کس دیگری بخواند بخندد و بگوید چقدر پر اشتها.

ولی من به حرف تو به تجربه ی خودم در این چند سال ایمان دارم. هرچه خواسته ام داده ای.

می دانم که اینها همت و تلاش و تمرین و شناخت می خواهد ولی تو منظور مرا خوب می فهمی.

گره های کوری دارد الگوهای تکرار شونده ای دارد. تندیس های عاجز کننده ای شده است.

تو می فهمی من چه می گویم.

خدای قشنگم دلم برایت تنگ شده.

وقت هایی که توی سرعت و عجله یا وسط ترس و خشم هستم هم دلم می خواهد باشی مثل همین جا که خیلی هستی. مثل لحظات سکوت و سکونم.

خدایا راستش من از این که اطرفیانم بابت این ضعف ها و عیب ها اذیت بشوند خیلی ناراحتم. از اینکه با سرعت بپرم وسط کار و حرف و احساس و تمایل بچه ها یا دیگران با این توجیه که دیر شده و زمان نیست و وقت فلان کار دیگر است به شدت ناراحتم. از اینکه باید الان حتما بلند شوی الان حتما صبحانه بخوری الان حتما بخوابی الان حتما بروی ...... خیلی بیش از حد ناراحتم. حس ظلم کردن دارم. دلم به شدت برای چهره ی بچه ها موقع این باید و نباید کردن های علیرغم میلشان می سوزد.... چه کنم خدا

آنوقت کیست بیاید برای من توضیح دهد که چرا من هم وقتی که خیلی شلوغم کم می آورم هم وقتی که خیلی خلوتم.

خب خب خودم فهمیدم

چون هر دو غلط است

ببخشید درخواست مزخرفی دادم.

من قدیم ترها انقدر دست پاچه ام را گم نمی کردم. انقدر هم پاچه نمی گرفتم.

لابد مسئله این است.

من با سرعت غیر مجاز حرکت می کنم.

من بار غیر مجاز حمل می کنم

اضافه بار هم دارم

من توی مسیر خیلی میان بری قرار نگرفته ام

یعنی خااک..

بنظرت چند صباح خیلی نزدیک دیگر که از جسم جدا شدی از تو چه میخواهند؟ با تو چه می ماند؟

کارهایی که بابتشان عجله کردی و روحت را آزردی و‌ دیگران را نیز...

همه را با جا می اندازند پشت سرت.

کارهایی که مقصدت همان دیگران بودند هم فارغ از ظاهرش همه را می اندازند دور.

آدرس های غلط که مسیر خودت نبود هم که نصف یا کل عمرت را برایش گذاشتی باجا می اندازند توی سطل آشغال.

چه می ماند؟

جانت که سوال می پرسند و تو فرسودی!

روحت که سوال های سختی دارد و تو فسردی!

خانواده ات را که فدای اعتباریات خودت و دیگران کردی!

امامت که توی انبوهی از روزمرگی های پر سرعت غیر مفید پر مسئله، کاملا فراموش و گم کردی!

تا دیر نشده فضای آخرالزمان را از این حجم غبار نفس و روزگار خلاص کن که ببینی!!!

ای وای که دیگر چند صباح دیگر هیچ راه بازگشتی نیست

و یک ابدیت بکر در پیش.

چرا موقع دفاع از خود که می شود من ضعیف می شوم؟

مریم عزیزم فقط سرعتت را کم کن. دور کند و آهسته. فقط همین. دوباره همه ی معادلاتت را بر هم نزن. فقط همه را از بولد بودن بینداز. کافی است خودت کوتاه بیایی. هیچ چیز را بیرون خراب نکن. خواهشا فقط استراحتت را بیشتر، کارهایت را با اهم و مهم و با قدرت نه و با بی خیالی انجام بده. عین بقیه!!!

هیچکس جز خودت مقصر این اوضاع و احوال و خستگی ها و کم آوردن هایت نیست. پس به جای هوچی گری و توجیه و انصراف و استعفا عقلت را به کار بینداز و موتورت را خاموش کن. فقط همین.

بولت ژورنال و تقریبا هیچ!

مهر نشده بود و هنوز تابستان بود دفتر برنامه ریزی این ترم را خریدم. اهداف و آینده نگار و ماه نگار پاییز را هم تکمیل کردم. هنوز آبان تمام نشده تمام صفخات دفترم تمام شده و غیر از روزنگارها پر شده از موارد مرتبط با جلسه های مختلف.

امروز که یادداشتی در صفحه آخر می نوشتم و کمی هم به دلیل شدت افراط ها و برنامه های متعدد دوباره به مدیرگروهی و مشاور انجمن علمی بودنم حسابی شک کرده ام برگشتم به صفحه اول. به اهدافم!

چند هدف 5 ساله نوشته بودم. بعدش اهداف 4 ماهه تنظیم کرده بودم. بعد اهداف سه هفته و بعد دو روزه. که بشود بلند مدت و میان مدت و کوتاه مدت.

الان درست شبیه رییس کل بانک مرکزی شده ام که وقتی انتهای ماجرای برجام از او پرسیدند چه چیزی عاید ایران شد؟ گفت تقریبا هیچ!

اهداف قشنگ و پر معنای عمر من، وسط یک عالمه جلسه و کار موردی و کار اجرایی کاملا از دست رفته اند و گم شده اند. من هممممه کار کرده ام الا همان ها که نوشته بوده ام. می دانم هنوز 5 سال تمام نشده است ولی همه ی وقت میان مدت ها و کوتاه مدت ها کاملا به امور دیگری اختصاص پیدا کرده است. بله کارهای زیادی کرده ام ولی هیچ کدام برای من هدف نبوده است!!

من یک عالمه برنامه برای انجمن علمی دانشکده و گروه حقوق تنظیم کرده و اجرا کرده ام ولی همینطور هم با سرعت و زیاد از اهداف خودم دور شده ام.

نمی خواهم گله کنم. ناشکری نمی کنم. لازمه کار خوب و خوب کار کردن در انجمن و گروه همین ها بوده است ولی لازمه ی رشد من و نیاز من هیچ کدام از اینها نبوده است.

من می خواهم کمی بایستم.

من می خواهم کمی دنیا را نگه دارم و سرعت را کند کنم تا دوباره خودم را پیدا کنم.

من به هزار و یک دلیل نیاز داشتم که رابطه دو نفره ام قوی شود. یک وجود با یک موجود. من و خدا. برای همین نوشته بودم نمازم باید حضوری ترشود. مؤانست و رفاقتم با قرآن هم باید برقرار شود. عاایدی من در طول این دو سه ماه کاملا هیچ بوده است!! چرا؟ چون افراط در کارها و عدم تعادل و تقسیم ساعات شبانه روز داشته ام.

من نوشته بودم وجودم باید حاضرتر باشد فعل و قول و قلمم باید شتابش گرفته شود که نشده. کمی بهتر شده ولی. به برکت مشاوره ها و یک کورسوی امیدی که از نیروی حال به من رسیده.

نوشته بودم با ادب و محترم و با کرامت بشوم که بچه ها با ادب و محترم و با کرامت بشوند. هیچ کدامش نشده. برای دوباره افتادن در وادی پژوهش نوشته بودم که باید دوباره مطالعه از سر گرفته بشه که نهایتا فلان کارهای پژوهشی انجام بشه که حتی یک درصد هم جلو نرفته ام. نرسیدم که جلو بروم. حتی تقریبا هم نداره. کاملا هیچ دستاوردی نداشته ام.

برای خانه ایده ای به ذهنم رسیده بود که سلیقه و ذوق و رنگ بریزم تویش که آن هم ابتر ماند و رمقی نماند و وقت نشد که اجرایی کنم. با اینکه تدریج داشت و فشاری نداشت.

برای مووع آخر هم چیزهایی نوشته بودم که یک حرکت درمانی برایش انجام دادم که بخاطر سرعت و کثرت کارهایم در طول هفته کاملا اثرش شسته شد و رفت!

برای همین می خوام هر چه سریع تر از این قطار پیاده شوم. سرعتش زیاد شده و من باید پیاده شوم. فقط انقدری پیاده شدن، جرات و جسارت وتدبیر می خواهد که دائم با خودم می گویم حتما ایستگاه بعدی دیگر پیدا می شوم......!

استراحت آری یا خیر

آمده ام چند تا بد و بیراه کلفت به خودم بدهم و بروم پی کارم.

واقعا نزدیک 40 سالت شده هنوز نمی فهمی که آدمی!

هنوز با اقتضائات و اختصاصات انسان بودن کنار نیامده ای. چرا وقتی صبح می شود چشمانت را باز می کنی موتورت روشن می شود دیگر خاموش نمی شود؟ چندبار باید چوب این افراط ها را بخوری. تا مرز کجا باید پیش روی که دیگر این کار را تکرار نکنی. عین کسانی که یک بار روی آب می آیند یک نفسی می گیرند دوباره می روند ته ته آب... چند روز، فقط چند روز به خودت استراحت دادی آن هم فقط به خیال اینکه با استعفایت موافقت می کنند و لازم نیست با همین فرمان سریع ادامه دهی. بعد از این چند روز دوباره روح دمیده شد در بدنت. جان گرفتی. امید و نیرو و توان برگشت. دوباره داری می روی سر خانه ی اولت. چقدر زود یادت رفت... دختر تو چقدر عجیبی. تک تک اعضای بدنت از تو شکایت خواهند کرد..

برایم معمای بدی شده ای. بیرون از تو ایستاده ام دارم در نهایت تعجب نگاهت می کنم. تو چرا داغ شدن موتورت را متوجه نمی شوی. چقدر باید آمپر بچسبانی تا متوجه شوی و بپذیری که تو یک انسانی. ربات نیستی. جن و فرشته و فضایی نیستی. محدودیت داری. خسته می شوی. تشنه می شوی. گرسنه می شوی. چرا این حجم از بار مسائل مختلف را بر فکر جسم و روانت وارده کرده ای. اصلا چرا متوجه نمی شوی. تو چرا حد یقفی نداری؟. چرا نمی ایستی. به کجا با سر می دوی. قدم هایت چرا انقدر سریع باید باشد. چرا همیشه از وسع خودت فراتر رفته ای. تو فکر می کنی مصادیق ظلم چیست. بدبخت این همه تلاش می کنی این همه کار را ردیف و هندل می کنی آخرش چه کسی ارزش می دهد. خودت را این همه اذیت می کنی. نفست را می گیری آن دنیا هم تشویقی نمی گیری می گویند بیخود کردی خارج از طاقت جسم و ذهن و روانت کار کرده ای..

خیلی نگرانت شده ام. اصلا متوجه نیستی داری چه کار می کنی. تو باید دنیا را نگه داری او برای تو نمی ایستد... ندو.

ذره ای که با خداست

باد خوبی از پنجره ی اتاقم در دانشگاه می وزد.. برکت ترک فلان معصیت را در همه ی ثانیه های شب و روزم می بینم. حس حضوری که خواسته بودم از تو داشته باشم... خط اصلی خاطر تو که می خواستم توی کارهای متنوعم سایه بیندازد و به همه شان معنا بدهد به زندگی ام برگشته است. باز هم طلب عفو می کنم و تو را به اندازه ی همه ی اوقاتی که نفس کشیده و می کشم شکر.....

بازی سراپا باخت

شاید از سال 94 باشد که بطور متناوب تقریبا درگیر یک بازی موذیانه ازسمت شیطان شده ام تا همین مرداد 1403. حدود 10 سال!!!

برایش شاید روزی مفصل بنویسم. اینکه از چه ماجرای ساده ای شروع شد، جدی گرفته نشد... نشد .. نشد.... و سرانجام به چه جریان وحشتناکی ختم شد. مثل سناریوی پیچ در پیچ و مبهم و تو در تویی می شود برایش داستان نوشت. اینکه شاید دقیقا به موازات نقشه ی سریالی خدا برای زندگی ام، یک نقشه ی شوم هم از آن طرف برایم کشیده شد. و متاسفانه شاید فقط به خاطر اینکه من ارزش خودم را نمی دانستم، خیلی بیشتر توی این یکی نقشه بازی کردم و گاهی هم البته محکم سر جایم و در نقشه ی خدا ایستادم!

در موردش براحتی نمی توان نوشت. خیلی سخت است. ولی برای تجربه نکردن های نزدیک احتمالی اش، مهندسی معکوس حتما لازم دارد. توی قصه ها خیلی شنیده اید. توی فیلم ها خیلی دیده اید. چیز جدیدی نیست. من برای هیچکس نمی نویسم. پس اگر احیانا کسی هست که می خواند از دوستان قدیم یا جدید منت نهد و صفحه را ببندد که راحت بنویسم. بعید می دانم کسی دنبال کند در این دوره ای که دیگر وبلاگ نویسی از تب و تاب افتاده.

یک عصری بود که تنها در خانه نشسته بودم. روشنای سفید و پر نور خورشید از روی سفیدی کابینت های آشپزخانه پاشیده شده بود وسط حال. روحم حس غریبگی تازه شکفته ای را تجربه می کرد. گوشی دستم بود تقریبا تازه پیام رسان لاین و وایبر و این ها داشت فراگیر می شد که بدون مسیج دادن، پشت هم و در یک نزدیکی جالبی بنشینی چت کنی. آن حس غریبگی که هنوز هم به عنوان سرنخ اول، مسبب همه ی بالا پایین شدن های زندگی است، از یک طرف و این برنامه های مجازی که آن همه فرسخ و فرسنگ را بی معنا می کرد و هر که را می خواستی به سرعت و سهولت و خیلی عجیب به فاصله ی نزدیک طوری کنارت می نشاند که اگر می رفتی می دیدی اش، هم این نزدیکی و راحتی را احساس نمی کردی. این هم سرنخ دوم برای نقشه یک دهه ی شیطان بود.

نقشه ای که مرا از سر سجاده، از سر دفترهایی که اولش می نوشتم «محرمانه؛ کسی وارد نشود»، از دیوان حافظی که خواندنش دیگر برایم راحت شده بود، از قلم خوشنویسی که وقتی روحم تب می کرد و به غلیان می افتاد، از توی کمد چوبی ام در می آوردم می زدم توی دوات سیاه یا آبی و همان شعرهای حافظ را توی دفترهای شخصی ام خطاطی می کردم، حتی از دو سه قطره اشکی که گاهی شب ها قبل از خواب می ریختم و سبک می شدم یا حداقل بعدش براحتی می توانستم بخوابم، از همه ی اینها دور و دور و دور کرد و نشاند پای گوشی!

حتی مرا از شعر گفتن، از سر گذاشتن روی قبر شهیدانی که با هم دوست شده بودیم و قتی بار سنگین حرف هایم را برایشان می بردم انگار از قبر می آمدند بیرون، کل بساطم را می تکاندند و سبک و خالی و منظم دوباره مرا تحویل زندگی می دادند، از این هم دورم کرد. از کاشی های فیروزه ای مسجد جامع که من بین نماز با تک تک شان حرف می زدم، قول و قرار می گذاشتم، حتی از آسفالت های کف خیابان که موقع راه رفتن همه شان را قدم به قدم می دیدم پرت کرد و انداخت توی غبار راه..

یک گوشی که پیام رسان داشته باشد، اینترنت داشته باشد، به دنیای مزخرف بیرون از خودم وصل باشد، توانست مرا از توی همه ی خوابهای قشنگ و رویاهای صادقه ای که می دیدم پرت کند توی کابوسهای وحشتناک. توی کابوس هایی که همه شان یکی یکی در طول این ده سال بطرز تلخی تعبیر شدند....

شاید ماجرا برای خیلی ها تکراری باشد و سوژه ی نابی برای نوشتن و داستان پردازی نباشد، ولی نوع پرداخت من به مسئله و زاویه ی دید من خیلی بکر است. بکر برای خودم. برای نفس خودم. نه برای دیگرانی که درست یا به غلط دیگر اصلا برایم مهم نیستند.. هیچ دیگرانی... از هیج مدلش.. از هیچ جنسش...

کل ماجرا این بود که من از مسلمانی درآمدم! مشرک شدم، بعد منافق . دست آخر هم که کافر! گفتم که نقشه با شیطان بود. می خواستی چه بشود جز این؟

خیلی تعجب نکن. می دانم جا خوردی. ولی بطرز بسیار ساده لوحانه و غیر عجیب غریبی، ضمن احترام کذایی به خودت، بسیاری از آدم های اطرافت همین اند. حالا آرام بگیر و بقیه اش را بخوان.

دنیا داشت می رفت البته نه به سرعت الان. من هم بودم! کیفیتش زیاد جالب نبود؛ نه جزء سارعون بودم نه جزء سابقون. روزها را شب می کردیم حداقل با گناهان صغیره.. و اصرار برش!

خلاف بزرگمان گاهی بداخلاق شدن بود و ساکت شدن. منفی بافتن یا بهمان برخوردن. بقیه اش هم که تماشاچی و دنباله روی آدم های عموما پاک و خوبی که دور و برمان بودند. هم کلاسی شده بودیم یا معاشرت محدود خانوادگی داشتیم یا کلاس ها و فضاهای معنوی و سالمی که به تورمان خورده بود . عین یک آدم منگ وسط آن ها افتاده بودیم و خیرش به ما هم می رسید. در همین حد.

عقل پخته و مجربی نداشتیم ولی در ابتلای خاصی هم نبودیم که کار دستمان بدهد. نفس منزوی تارک الدنیایی هم داشتیم که معلوم نبود با خودش چند چند است. عموما دلتنگ و غم دار و تنها. علتش هم همان وقایع بچگی بود که اتفاقا یک آدم ناخوب و امروزه مشرک برایمان رقم زد. ولی بهرحال توی ماجرای شخصی تری گیر نکرده بودیم که برای نفس بیمار، صعب العلاج باشد. همینطور سرماخورده و تب دار بود برای خودش.

خلاصه زد و به لحاظ سن بزرگتر شدیم ولی هنوز بالغ ذهنی نشده بودیم. مثل هر ادمیزادی که بهرحال بر اساس تنظیمات کارخانه توانایی هایی دارد افتادیم توی یک سری کارها و بلاخره لابد فوایدی داشتیم و تجاربی اندوختیم و چون جومان سنگین بود بیرونمان دیگران را کشت (و چقدر آن ها ساده و نابالغ بودند) و درونمان خودمان را..

گذشت گذشت انقدری گذشت که لابد اگر مرده بودیم می گفتند طفلی تلاش های پراکنده ای کرد منتهی خط سیر مشخص و محکم و در حرکت و مستمر و هوشمندانه و توجیهی نداشت. پس احتمالا همان ها را حساب کتاب می کردند آخرش هم می گفتند نمی شود باید برود عذابهایش را ببیند بابت همه ی ظلمهای احمقانه ای که به خودش و به دیگران کرد، بعدش هم برود یک گوشه ی امن و دوره ی نقاهت بگذراند. همان جا هم بماند. نه بالاتر و بهترش. چون بهرحال توی همان خط خطی کردن های دفترش همیشه یک گل آخر هر نوشته ای برای خدا می گذاشت و می نوشت دوستت دارم. طفلی ساده ی احمق فکر کرد محکش نمی زنند هی قربان صدقه ی خدا می رفت... خدا هم که دنبال بهانه است، بهرحال مسلمان ها خیلی خیلی خیلی کم اند که مشرک و منافق و نهایتا کافر نشوند، پس بماند همین گوشه ی امن.....

اما ماجرا به این جای امن ختم نشد. خیلی جلوتر رفت و بی گدار به آب زده شد. من همه ی وجودم را مسخ شده دیدم و مسخر شیطان. بسیار واداده و شل و ضعیف.. بسیار ترسیده و مضطرب و ... هعییییی... تا ان جا که از مسلمانی سه چهار تا تظاهرش ماند و گاهی همان هم نماند..

گاهی زور یک وسوسه، خیلی بالاست. اسمش وسوسه هست ولی کشان کشان بردن است. نامردیست وقتی که شیطان برمیگردد به خدا میگوید من مجبورش نکردم من فقط وسوسه کردم. ظلم است.

او می داند که من از کجا می خورم. او می داند که کی بیاید و چه بگوید. او دشمن قسم خورده است. بی انصافی است که آن دنیا هم دوباره گولمان بزند و جور دیگر هم زمینمان...

اینکه بگوید من کاری نکردم خیلی حرف سنگینی است. تو کاری نکردی؟ تو نبودی که دست می گذاشتی روی نقاط ضعف من؟ تو نبودی که کلی جن و انس اسیر کردی و اجیر؟ تو نبودی که نمی گذاشتی من از زمین بلند شوم؟ تو نبودی که روی ذهن و احساس من رژه می رفتی؟ تو نبودی که دائم سرنخ و بهانه و توجیه می ریختی توی دامن من؟ می دانم گردن نمی گیری. از تمام نیروهای خودم علیه خودم استفاده کردی و همین، کار مرا وحشتناک سخت و غیر قابل دفاع کرده است... بدجور به من نزدیک شده ای.. چطور با تو دارم نفس می کشم؟ چطور با تو دارم راه می روم؟ چطور با تو دارم زندگی می کنم؟ بدون هیچ واهمه ای؟ بدون هیچ دفاعی؟

مگر کسی هست که نداند او چقدر کثیف است؟ مگر کسی شک دارد به حجم قد علم کردنش مقابل ما؟ مگر قسم او برای این دشمنی توی کل عالم نپیچیده بود؟ همینطور بایستد کناری و بگوید خود آدم خواست؟! خودش کرد؟؟؟ اینقدر وقیح؟ دوباره هم که تحقیر می شویم. صاف صاف بایستد ببیند ما داریم ادب خطب می شویم و می رویم قاطی باقالی ها؟! کی پشت ما ایستاده که بزند توی دهنش؟!

به شما چه

خیلی متفاوت یک چیزی بنویسم خالی شوم

به شما که من در صفحه ی اینستاگرامی ام راجع به انتخابات موضع داشتم

به من چه که چون 90 درصد اساتید طرفدار پزشکیان بودند من هم نباید متفاوت باشم

اصلا به شما که من اعتقاد به نظام و رهبری و بسیج و حزب الله و خود خدا دارم

به شما چه که به عنوان .... گوشی را برمی دارید زنگ میزنید به من که فلانی خوب نیست به عنوان یک استاد حقوق منش سیاسی داری؟

کلا علایق شخصی اعتقادی اجتماعی من به شما چه؟

با متلک ها تمسخرها کنار آمدم خندیدم

ولی با مداخله و چیزی شبیه به تهدید به هیچ عنوان کنار نمی آیم.

به خودشان هم صریحا گفتم

خدا لعنت کند آدم ها دو روی منافق اذیت کار منفعت طلب را.

سبکی متفاوت

قرار است مداخله گری من،موقع آمدن هر فکر و خیالی توی سرم باشد. اینطوری که بیدار و گوش به زنگ، بالای ذهنم بایستم و دو چیز را مراقبت کنم؛ یک اینکه در آن رخداد پیش آمده آینده را منفی پیشبینی نکرده باشم. و دوم اینکه فاجعه سازی نکرده باشم.

اگر کرده بودم برگردم به مغزم بگویم عزیز من ممنونم که پیرو اجداد اولیه مان که از خطر فرار می کردند اینطور مراقب منی که خطر نکنم که بترسم تا آسیب نبینم. ممنونم.

ولی امروز و در این لحظه و این ماجرا واقعیت این است که جانور خطرناکی پشت سر من نیست. من نباید بترسم یا فرار کنم یا حس نا امنی بگیرم. با وجود تمام احترامی که برایت قائلم و برایم قائلی اگر اجازه بدهی باید سبک و روتینم را عوض کنم. این یک فکر و اعتبار است و واقعیت چیز دیگری است. اتفاق بدی نمی افتد. اگر زیاد توی ذهنم ولوله کنی هیجانم درگیر می شود.

اگر از فکر نتوانستم جلوی این موضوع را بگیرم یعنی نشد که فکر را تصحیح کنم و فکر جایگزین و کمک کننده بیاورم، از همین هیجان شروع می کنم. هیجان درون من است یا مثل پلنگی خشمگین است که بدو بدو می کند. خیز برداشته است دندان قروچه کرده است.. یا مثل کودک تنها و مظلوم و بغض کرده ایست که یک گوشه زانوی غم بغل کرده است یا مثل یک آدم ترسیده ی ترسیده است یا حتی پر از بپر بپر شادیست...

بهرحال حالا نوبت این هست که من بالای سر تو و بالای سر وجودم مداخله را شروع کنم. این مداخله اکنون فقط دیدن همین هاست. حس کردن همین هاست و رد شدن از همه شان! اینکه آن ها من نیستند آن ها را ببینم تا بلاخره شاهد رفتنشان باشم.. اگر اضطراب باشد کمی غلغل می کند و می پیچد توی وجودم و کم کم رفته است اگر کار به کارش نداشته باشم. و قص علی هذا.... این یکجور تنظیم گری هیجان و احساس است. البته یادم باشد من باید به محض دیدن این ها درست مثل وقتی که فکرم را بیرون از ذهن می دیدم، برای این احساس ها در جسمم ولی باید ابرازشان کنم. دقیق بفهمم کدامشان مهمان وجودم هستند و بگویم من دارم این را تجربه می کنم. مثل وقتی که باید بتوانم بگویم ذهن من دارد چه فکری در این مورد تولید می کند.

کار دیگری که لازم است حمله ی من به کمال طلبی است... مسئولیت ناپذیری این ها برای حال حاضر من است نه برای فرد دیگر در شرایط متفاوت.

آخرین مطلب هم این هست که خودم را محترم و ارزشمند بدارم. برای این خود چه کارها می شود کرد. ردیف کنم. ذهنم را از حصار چند فایل مشخص که این خود توی هیچکدامش نیست خارج کنم.

فعلا همین