وصیت نامه

سلام بر عزیزان دلم. سلام بر همه ی اعضای خانواده ام، فامیلم، دوستانم، همسایه هایم، آشناها، همکارها، دانشجوها و هر که ولو به کوتاهی سلامی از کنارشان گذاشتم. من برای مرگم، ذره ای شوکه نشده ام، ناراحت نیستم، اعتراضی ندارم. من مشتاق ادامه دادن خودم در سطح پیشرفته تری هستم. جسم مادی من، مدتی موقت روح مرا در خود جای داده بود، ولی روح راه های زیادی برای طی شدن دارد. جای بدی نمی رود. نمی میرد. از بین نمی رود. خود واقعی من و هر موجود انسانی دیگر، تمام شدنی نیستیم. من خوشحال و شاکرم که شروعی بی پایان را تجربه می کنم بدون محدودیت جسمی و زمانی و دست و پاگیر. من مرگ را تولد زندگی اصلی و جاودان خود در موطن اصلی ام می دانم و تولدم را و شروع زیستنم را به خودم تبریک می گویم. چشمم به روی خیلی از چیزهای واقعی و حقیقی باز می شود. درک جهان غیر مادی خواسته ی دل و جان من بوده است. دنیا خیلی کوچک و تنگ و محدود است. ساخت و ساحت بشر با زمین و دنیا برای همیشه همخوانی ندارد. جان من به جانانش حرکت و رجعت می کند و من از این به سوی او رفتن بسیار خوشحالم. عزیزان من، امیرمهدی عزیزم، فاطمه ی عزیزم، همسر عزیزم، مادر عزیزم، پدر عزیزم، خواهر عزیزم، برادران عزیزم، من اگر روحم در نگرانی ناشی از طاقت کم شما به خاطر نبودنم معذب شود، سبک، سفرش را شروع نمی کند. تعلقی نگران کننده در دنیا پیدا می کند. اینکه شما شخصیت محکم و مقاومی نداشته باشید، اینکه سایزتان از سایزِ نبودن و نداشتن من، بزرگ تر نباشد، اینکه قدتان از قد مشکلات، بلندتر نباشد، موجب نگرانی من خواهد بود. اشکالی ندارد تخلیه ی روانی شوید. بلاخره سوگ عزیزان و دلبستگی ها غم دارد ولی زود از غم خلاص شوی. اصلا در سوگ نمانید. خیلی کوتاه. تا من و شما آزادانه و سبک و مقاوم زندگی را از سر بگیریم. نمی گویم مرا فراموش کنید. مرا در روضه و مسجد و هیات و دعا و نماز و عمل صالح شریک کنید ولی از نظر روانی به خودتان زود مسلط شوید و فرصت های زندگی را از دست ندهید. مرگ در نگاه دینی ما پایان هیچ کسی نیست. یک تغییر جاست و جای خوب تری هم هست. فکر کنید من به یک مسافرت دلخواه و مورد علاقه ام رفته ام. همه دوباره دور هم جمع خواهیم شد ان شالله. عزیزانم بیشترین چیزی که از شما می خواهم، مهر و محبت و دوست داشتن و علاقه به همدیگر هست. خوب بودن. با خدا بودن. تا می توانید با اهل بیت و شهدا رفاقت کنید. توسل و توکل معجزه می کند. هیچوقت احساس تنهایی و استیصال نکنید. یک خدا داشته باشید که برای همیشه و همه چیز و همه وقتتان کافیست. برایم حلالیت بگیرید. برای خودتان هم از همدیگر حلالیت بگیرید. قدری نماز و روزه و نماز آیات و رد مضالم برایم بدهید. در مورد مسائل مالی و اموال، اختیار تصمیم با همسرم که مردی عاقل و عادل است باشد. خودشان خیر رقم زنند هرچه که میدانند. بروید زندگی کنید و سرتان را بالا بگیرید. من که همه ی شما را می بینم و برایتان دعا می کنم شما هم با خیال راحت در کنار هم خدا را بندگی و زندگی را زندگی کنید. عاشقتونم. در پناه خدا

اگر دور من می چرخی؛ سلام بر تو

خود حضرت عزراییل، سلام خدا بر او باد، احتمالا برای رها کردن روح من از کالبد جسمانی، قدم رنجه نمی فرمایند ولی بهرحال مأموری الهی برای قبض روح من تشریف خواهند آورد. بهرحال اینکه شما از سمت خداوند عزیز و صاحب اصلی من می آیید مرا به ذوق می آورد..

سلام بر شما گرچه می دانم تا به امروز حداقل پنج باری آمده اید. شاید هم خیلی بیشتر از این تعدادی که من می دانم... هر بار از بار قبل، نزدیک تر و بیشتر... سلام بر شما... سلام بر شما با تمثال غیر جسمانی تان. درود خدا بر شما و ممنون از زحمت شما.

می دانید که من تعلقاتی داشتم که با شما نیامدم. خدا منت دوباره بر سرم گذاشت. خیلی خیلی منت نهاد که من اکنون دوباره حدود شش سالی هست فرصت مجدد پیدا کرده ام. آن بیداری و هوشیاری جدا شدن از جسمم گرچه شبی تا صبح بود ولی هفته ها التماس و گریه و تمنا و خواهش کردم که بخاطر ناتوانی و کوچکی بچه هایم مرا نبرید... و نبردید.

چرا هر روز و هر لحظه شکرش را به جا نیاوردم؟ الان که باز مدتیست شما را نزدیک می بینم و یادتان کرده ام دلم می خواهد حتما وصیت نامه بنویسم.

برای بچه هایم. برای جدا کردن این بند ناف. برای اینکه بچه هایم مادر و پدرم و . ... محکم و مقاوم باشند. متزلزل و غصه دار و دل شکسته نشوند. کم نیاورند. برای اینکه آدم های اطرافم یاد بگیرن و بدانند و بخواهند که شخصیت محکمی داشته باشند. که ایستگاه مغزی شان را بالا ببرند. که سایزشان از سایز این از دست دادن ها و نداشتن ها خیلی خیلی بزرگ تر باشد. که من خیالم راحت باشد.

این تعلقات روح مرا اذیت می کند چقدر سخت بود آن گریه ها و التماس ها.. چقدر جدا شدن ها سخت بود. در حالیکه جدا شدن خود روح فقط درد خاصی در قفسه ی سینه داشت و برگشتش هم اصلا دردی نداشت. ولی خود حال روح.. خیلی عجیب بود. خیلی گیر بود. چشم از بچه ها بر نمی داشتم.

خدای عزیزم من دوباره یاد آن فرصت ها و عبرت ها کرده ام. روزهای مرا در کندن از تعلقات، در تبیین های لازم، در تعیین تکلیف کردن ها، در آماده شدن ها زنده تر و مفیدتر کن.

تو و تمام ماموران الهی ات برای دنیای من خیلی طرح و برنامه داشته اید. من دوست ندارم هنوز حق مطلب ادا نشده، تو را ملاقاتت کنم. مرا با روی باز، با خیالی راحت، با قلبی مطمئن بپذیر و ببر.

وگرنه نگهم دار تا مهیا شوم. قربان همه ی خدایی ات.... حجم ضعیفی مرا فقط خودت می دانی.. ارحم یا رب...

نتیجه یکیست

می دانی من یک گیر و گرفت اساسی دارم. خلاصه ی حرف روانپزشکان و روانشناسان یک چیزی توی مایه های ایستگاه مغزی نامتناسب است. من این اسم را رویش گذاشته ام البته.

انباشت ذهنی عمیق و سرریز.. که باید برای همیشه تمیز و خالی و سبکش کنی.

حالا گیر کار کجاست؟ گیر کار خود این نیست. اینست که من فکر می کنم آن ها اشتباه می کنند!! این ظرفیت وجودی من است که باید وسیع تر شود نه تخلیه ی ذهنی و کم وزنی افکار و دغدغه هایم.

گرچه نتیجه یکیست؛ صفر بر 10 به نفع درجا زدن!

دنیا یه دقیقه اجازه بده

شب ها توی تجمع یکی از برکت های عجیب و غریبی که نصیبم می شود، به خود آمدن است. سیگنال خوبی دارد. بقیه جاها خوب کانکت نمیشوم. شاید هم تازه اشتباه وصل شوم!

حس می کنم دیگر خیلی دقت و مواظبت های قبلی جواب نمی دهد. نمی دانم قبلا هم همین بوده و من خواب عمیق بودم؟ یا اینکه روزهای فعلیست که دقت و مواظبت چندبرابری لازم دارد؟ هیچوقت این اندازه دو تا مسیر واضح ولی متفاوت جلوی هر انتخابم نبوده است. چقدر این دو مسیر با هم فرق دارند و چقدر من قبلا میکس و مخلوط زندگی کرده ام. چطور به عنوان یک مسلمان، نه! به عنوان یک انسان اصلا، انتخاب های زیستی ام «کافرانه» بوده است. این اندازه ضربه نامحسوس و همزمان به میخ و نعل چه معنی می تواند داشته باشد؟ از کی تا حالا مسلمانی و انسان بودن یک اسم مثل مریم و زهرا و علی و فلان و بهمان بوده است؟

چند کارت قرمز و اخراج

شاغل هستی که باش

شلوغ هستی که باش

تو مادری.

بابت گوشی گرفتن آخر شب و بی توجهی به دخترک به بهانه ی اینکه شاید بی خیال شود و بخوابد!

بابت استکبار ورزیدن و زور گفتن به پسرک به بهانه ی اینکه حتما سر ساعت بخوابد!

بابت گارد گرفتن در مقابل حرف های همسر حتی اگر اشتباه باشد!

از بازی اخراجی.

ولی در این دنیا، بازیکن اخراجی انقدر در بازی می ماند و انقدری می دود و عرق شرم می ریزد تا رفتار اصلاحی اش را مربی و داور ببینند و نمره ی قبولی بدهند.

به صورتت مدام آب بزن

می دانی عزیزم.. در دنیا خواب سبک و سنگین زیادی بر تو عارض می شود......

انقدر بازی کردن و نقش آفرینی در آن دقت و حواس جمعی می خواهد که تو هر چند دقیقه یکبار حتما باید بلند شوی آب خنک به صورتت بزنی که از خواب غفلت و ممزوج شدن با تعلقات و فتنه ها و بت ها و ظلماتش بیدار شوی.

و عجب هوشمندانه طراحی شده وضو.....

دائم الوضو بودن شاید همین شوکی باشد که این بازی پیچیده با این حجم از دام و دانه و مسیر انحرافی نیاز دارد.

میدانی عزیزم یکی از علت های فوق پیشرفته بودن و ابرسازه بودن انسان، همین طراحی پیچیده ی بازی در دنیاست.. کم کسی نیستی وگرنه میدان بازی انقدر سخت و حسابی و دقیق نبود.

بلند شو.. بلند شو به صورتت آب بزن.

آداب دارد

به اصول و مراحل حفظ مصحف شریف، غیر ازاستماع و مرورهای 20 درس و محفوظات و مباحثه و.... اینها را هم اضافه کن...

اجازه بگیر

نیت کن

خوشبو باش

خوش پوش باش

طاهر باش

مشتاق باش

انتظار بکش

تمنا داشته باش

اصرار کن

آرام باش

عاشق باش و بعد برو سر قرار و شکر کن که رسیدی.

چندین ساعت اوقات قبلش را مواظبت کن زبانت، قلبت، فکرت، قدمت، چشمت، از قبله ی بندگی کج نشده باشد.... که هرچقدر هم بدوی ولو هم که به قرار برسی نمی چشی..

من تو را بفهمم

رب قشنگ من، یکی از نظرات پست قبلی را که خواندم شوک شدم... می دانی چرا. من این آیه را مثل آیه های زیاد دیگری حفظ بودم ولی انگار امروز تازه با آن مواجه شدم! چرا حفظ من، حفظ مانده است؟ چرا تبدیل به مؤانست و زیستن نشده؟ چرا من این آیه را مزه مزه نکرده بودم. دارم احساس خطر می کنم. احساس خسارت..احساس سادگی... نفهمی... بی عرضگی....

من توی دریای نعمت فوق العاده ای افتاده ام... ولی به این گوشه ی دنج دریا راضی نیستم. من می خواهم با آیاتت دیوانه شوم. دوباره حس شاعری و هجرانم برگردد. دوباره هی بگویم و اشک بریزم.. این آیه ی ماتشائون الا ان یشاء الله رب العالمین را من شاید هزاران بار توی مرورهایم خوانده ام. رزقم را زیاد کن. من توی حفظ آیاتت، دنبال خودت هستم. نخواه نصیبم ظاهر آیات باشد..

انقدری آیاتت دریای بکر و قابل کشف و زیستن است که من دست و پایم را گم کرده ام... نخواه بهره ام ناچیز باشد.. این همه مدت این همه آیات باید مرا به تو رسانده باشد. باید تا نزدیکی هایت آمده باشم.. تومرا بارها خودت رسانده ای ولی من می خواهم یک بار خودم بیایم...خدای قشنگم. همه ی دار و ندار من، آیاتت را موقع حفظ به من وحی کن.... مرا قابل بدان و قابلیت بده...

بله.. می دانم.... هرچقدر تقوا بیشتر، دریافت بیشتر.... ولی من همان بنده ی خیلی ناچیز و ناتوان و کارنابلد تو هستم. مثل همیشه خودت جبران کن. خودت روشن کن. خودت بودنت را به من وصل کن.... دوستت دارم گرچه خیلی شرمنده ی قصورات و تقصیرات مسیر نرفته ی بندگی ام.... حق خودت را بر من ببخش.... برای رد مظالم نفسم خودت پادرمیانی کن...

رب قشنگ من

خیلی خوشحالم که با ورژن متفاوتی دوباره اینجا آمدم. بابت رشدم خیلی حس خوبی دارم. خطاهای تکراری ام حذف شده است. درهای جدید قابل کشف تری برایم باز شده است. بعد از مدت ها گرد و خاک میانمان خوابیده است. خوشحالم که تو رخ نشان داده ای و افتخار نزدیک شدن را نصیبم کرده ای. راه زیاد است. امیدوارم جنم بندگی ام را نشانت دهم. تو حسابی برایم خیر سرریز کرده ای. مرا از جاده ی ناسالم مخوفی بیرون کشیده ای. برای زخم هایم مرهم فرستاده ای. یک جور عجیب کاملی برنامه می دهی. رب من بمان. نگذار دستم رها شود.

سلام

دلتنگی ها زده است بالا

نزند خانمان سوزم کند خدا

فقط خودت می دانی در چه حالم

به ذکر تو آرامم

فکر نکنید من حواسم نیست ها

اتفاقا دلم برای همه تان تنگ شده

هم برای تو که همین اردیبهشت بود که پر کشیدی

هم برای مادربزرگ ها

هم برای همه ای که سحرها برایشان خدابیامرزی می فرستادم

از خدا بخواهید سحرم برگردد

جهتگیری توحیدی برای تدریس تخصصی

کلاس حقوق اساسی 3 هست. از اول به دانشجوها گفته ام این اساسی غیر از دو تا اساسی قبلی است. فلسفه طور تر است. عمیق تر است. سریع دنبال ماده و اصل قانونی نمی شود رفت. مبنایی است. حواستان را باید شش دانگ تر کنید تا متوجه شوید. و آن ها بعد از چندین جلسه همچنان حواس جمع هستند و این انرژی ام را دوچندان کرده. نگاه های موشکافانه شان قند توی دلم آب می کند. توی دلم برایشان دعا می کنم که اصل مطلب را بگیرند و تا تهش بخوانند و آن وقت به عنوان یک حقوقی تازه توی خط درست افتاده اند.

ببینید بچه ها حقوق و آن همه ماده و تبصره برای کیست؟ بشر! چرا بیرون و در جامعه ی بین الملل بیشترین چیزی که داره نقض میشه حقوق همین بشره؟ اونم کف حق بشر، یعنی حق اولی و بدیهی و ذاتی بشر که اگه نباشه بقیه ی حقوق کشکه. یعنی حق حیات.

خب چرا؟ (دوباره یادشان انداخته ام که اساسی 3 تم فلسفی دارد و چند دقیقه یکبار لازم است دوباره بگوییم چرا تا سرنخ بهتری پیدا کنیم).

خب جواب بعد از چندین جلسه این شد: چون مثل میگ میگ از روی تعریف و شناخت بشر (که برایش حق حق می کنیم) گذشته ایم. دائم قانون نوشته ایم. اعلامیه و منشور و میثاق و اینها به وفور توی دنیا ریخته. جهانی اش هم موجود است. اعلامیه جهانی حقوق بشر.

خب حالا به عنوان یک فیلسوف حقوقی می توانید دوباره دستی به موهایتان بکشید و تعجب کنین و تناقض سرتاپای مغزتان را بگیرد که عه چرا حق داریم ولی حق نداریم؟!!

چون به جای تند تند ماده خوانی کردن باید کنار می ایستادیم و بلند شویم کنار بایستیم تا بفهمیم واقعا داریم به چه موجودی می گوییم بشر؟ دقیقا به چه موجودی با چه ساخت و سازه ای این پک حقوق و قوانین را تعارف کرده ایم.

خلاصه انقدر برایشان توی چندین جلسه حرف زده ام که دو نگاه رقیب به بشر را خوب خوب فهمیده اند. فهمیده اند که وقتی اعلامیه جهانی حقوق بشر می گوید بشر یعنی تولد تا مرگ (تاریخ تولید، تاریخ انقضا) چقدررررر همه چیز برای بشر فرق می کند تا وقتی اسلام می گوید بشر یعنی یک موجودی که بوده و اندکی به غایت مفید هست و تازه بعدش شروع می شود که باشد!

بعد وقتی سرتان را انداختید پایین و حق حیات و کرامت و آزادی را توی اعلامیه جهانی حقوق بشر خواندید می فهمید علت فروریختن این بنا در بیرون این هست که مبنا یا سست است یا عملا خراب است و یا با جاش نیست اصلا.

بعد چندین جلسه به شکل تطبیق حق بشری که اعلامیه لیست کرده است با حق و تکلیف بشری که خدا خلق کرده است و افریقایی و امریکایی ندارد را هم کاوی کرده ایم. شده است مثل یک دو دو تا چهار تای ریاضی. راحت با بحث مبنایی و مقایسه ای بشر در نگاه توحیدی با بشر در نگاه غیرتوحیدی مندرج در حقوق بشر غربی و اندیشه لیبرال دموکراسی معادله را برایشان حل می کنم. بچه ها هرچقدر توی ذهنشان قلقلک شوند که بحث را سیاسی کنند یا سلیقه ای از پسش بر نمی آیند چون من موضوع را فلسفی تحویلشان داده ام. دو دو تا توی جمهوری اسلامی 4 تا می شود توی ناف لندن هم 4 تا.

خدای عزیزم من آمده ام یک چیزی بخواهم. از تو مطمئن تر نداریم. تو گفتی بخوان و بخواه و من جواب می دهم. خیلی ممنونم که اینطوری هستی. خودت را شکر و سپاس که مدلت این شکلیست.

به نام خودت

من می خواهم عجله و ترس و خشم و استرس را از م بگیری.

شاید کس دیگری بخواند بخندد و بگوید چقدر پر اشتها.

ولی من به حرف تو به تجربه ی خودم در این چند سال ایمان دارم. هرچه خواسته ام داده ای.

می دانم که اینها همت و تلاش و تمرین و شناخت می خواهد ولی تو منظور مرا خوب می فهمی.

گره های کوری دارد الگوهای تکرار شونده ای دارد. تندیس های عاجز کننده ای شده است.

تو می فهمی من چه می گویم.

خدای قشنگم دلم برایت تنگ شده.

وقت هایی که توی سرعت و عجله یا وسط ترس و خشم هستم هم دلم می خواهد باشی مثل همین جا که خیلی هستی. مثل لحظات سکوت و سکونم.

خدایا راستش من از این که اطرفیانم بابت این ضعف ها و عیب ها اذیت بشوند خیلی ناراحتم. از اینکه با سرعت بپرم وسط کار و حرف و احساس و تمایل بچه ها یا دیگران با این توجیه که دیر شده و زمان نیست و وقت فلان کار دیگر است به شدت ناراحتم. از اینکه باید الان حتما بلند شوی الان حتما صبحانه بخوری الان حتما بخوابی الان حتما بروی ...... خیلی بیش از حد ناراحتم. حس ظلم کردن دارم. دلم به شدت برای چهره ی بچه ها موقع این باید و نباید کردن های علیرغم میلشان می سوزد.... چه کنم خدا

آنوقت کیست بیاید برای من توضیح دهد که چرا من هم وقتی که خیلی شلوغم کم می آورم هم وقتی که خیلی خلوتم.

خب خب خودم فهمیدم

چون هر دو غلط است

ببخشید درخواست مزخرفی دادم.

من قدیم ترها انقدر دست پاچه ام را گم نمی کردم. انقدر هم پاچه نمی گرفتم.

لابد مسئله این است.

من با سرعت غیر مجاز حرکت می کنم.

من بار غیر مجاز حمل می کنم

اضافه بار هم دارم

من توی مسیر خیلی میان بری قرار نگرفته ام

یعنی خااک..

بنظرت چند صباح خیلی نزدیک دیگر که از جسم جدا شدی از تو چه میخواهند؟ با تو چه می ماند؟

کارهایی که بابتشان عجله کردی و روحت را آزردی و‌ دیگران را نیز...

همه را با جا می اندازند پشت سرت.

کارهایی که مقصدت همان دیگران بودند هم فارغ از ظاهرش همه را می اندازند دور.

آدرس های غلط که مسیر خودت نبود هم که نصف یا کل عمرت را برایش گذاشتی باجا می اندازند توی سطل آشغال.

چه می ماند؟

جانت که سوال می پرسند و تو فرسودی!

روحت که سوال های سختی دارد و تو فسردی!

خانواده ات را که فدای اعتباریات خودت و دیگران کردی!

امامت که توی انبوهی از روزمرگی های پر سرعت غیر مفید پر مسئله، کاملا فراموش و گم کردی!

تا دیر نشده فضای آخرالزمان را از این حجم غبار نفس و روزگار خلاص کن که ببینی!!!

ای وای که دیگر چند صباح دیگر هیچ راه بازگشتی نیست

و یک ابدیت بکر در پیش.

چرا موقع دفاع از خود که می شود من ضعیف می شوم؟

مریم عزیزم فقط سرعتت را کم کن. دور کند و آهسته. فقط همین. دوباره همه ی معادلاتت را بر هم نزن. فقط همه را از بولد بودن بینداز. کافی است خودت کوتاه بیایی. هیچ چیز را بیرون خراب نکن. خواهشا فقط استراحتت را بیشتر، کارهایت را با اهم و مهم و با قدرت نه و با بی خیالی انجام بده. عین بقیه!!!

هیچکس جز خودت مقصر این اوضاع و احوال و خستگی ها و کم آوردن هایت نیست. پس به جای هوچی گری و توجیه و انصراف و استعفا عقلت را به کار بینداز و موتورت را خاموش کن. فقط همین.

بولت ژورنال و تقریبا هیچ!

مهر نشده بود و هنوز تابستان بود دفتر برنامه ریزی این ترم را خریدم. اهداف و آینده نگار و ماه نگار پاییز را هم تکمیل کردم. هنوز آبان تمام نشده تمام صفخات دفترم تمام شده و غیر از روزنگارها پر شده از موارد مرتبط با جلسه های مختلف.

امروز که یادداشتی در صفحه آخر می نوشتم و کمی هم به دلیل شدت افراط ها و برنامه های متعدد دوباره به مدیرگروهی و مشاور انجمن علمی بودنم حسابی شک کرده ام برگشتم به صفحه اول. به اهدافم!

چند هدف 5 ساله نوشته بودم. بعدش اهداف 4 ماهه تنظیم کرده بودم. بعد اهداف سه هفته و بعد دو روزه. که بشود بلند مدت و میان مدت و کوتاه مدت.

الان درست شبیه رییس کل بانک مرکزی شده ام که وقتی انتهای ماجرای برجام از او پرسیدند چه چیزی عاید ایران شد؟ گفت تقریبا هیچ!

اهداف قشنگ و پر معنای عمر من، وسط یک عالمه جلسه و کار موردی و کار اجرایی کاملا از دست رفته اند و گم شده اند. من هممممه کار کرده ام الا همان ها که نوشته بوده ام. می دانم هنوز 5 سال تمام نشده است ولی همه ی وقت میان مدت ها و کوتاه مدت ها کاملا به امور دیگری اختصاص پیدا کرده است. بله کارهای زیادی کرده ام ولی هیچ کدام برای من هدف نبوده است!!

من یک عالمه برنامه برای انجمن علمی دانشکده و گروه حقوق تنظیم کرده و اجرا کرده ام ولی همینطور هم با سرعت و زیاد از اهداف خودم دور شده ام.

نمی خواهم گله کنم. ناشکری نمی کنم. لازمه کار خوب و خوب کار کردن در انجمن و گروه همین ها بوده است ولی لازمه ی رشد من و نیاز من هیچ کدام از اینها نبوده است.

من می خواهم کمی بایستم.

من می خواهم کمی دنیا را نگه دارم و سرعت را کند کنم تا دوباره خودم را پیدا کنم.

من به هزار و یک دلیل نیاز داشتم که رابطه دو نفره ام قوی شود. یک وجود با یک موجود. من و خدا. برای همین نوشته بودم نمازم باید حضوری ترشود. مؤانست و رفاقتم با قرآن هم باید برقرار شود. عاایدی من در طول این دو سه ماه کاملا هیچ بوده است!! چرا؟ چون افراط در کارها و عدم تعادل و تقسیم ساعات شبانه روز داشته ام.

من نوشته بودم وجودم باید حاضرتر باشد فعل و قول و قلمم باید شتابش گرفته شود که نشده. کمی بهتر شده ولی. به برکت مشاوره ها و یک کورسوی امیدی که از نیروی حال به من رسیده.

نوشته بودم با ادب و محترم و با کرامت بشوم که بچه ها با ادب و محترم و با کرامت بشوند. هیچ کدامش نشده. برای دوباره افتادن در وادی پژوهش نوشته بودم که باید دوباره مطالعه از سر گرفته بشه که نهایتا فلان کارهای پژوهشی انجام بشه که حتی یک درصد هم جلو نرفته ام. نرسیدم که جلو بروم. حتی تقریبا هم نداره. کاملا هیچ دستاوردی نداشته ام.

برای خانه ایده ای به ذهنم رسیده بود که سلیقه و ذوق و رنگ بریزم تویش که آن هم ابتر ماند و رمقی نماند و وقت نشد که اجرایی کنم. با اینکه تدریج داشت و فشاری نداشت.

برای مووع آخر هم چیزهایی نوشته بودم که یک حرکت درمانی برایش انجام دادم که بخاطر سرعت و کثرت کارهایم در طول هفته کاملا اثرش شسته شد و رفت!

برای همین می خوام هر چه سریع تر از این قطار پیاده شوم. سرعتش زیاد شده و من باید پیاده شوم. فقط انقدری پیاده شدن، جرات و جسارت وتدبیر می خواهد که دائم با خودم می گویم حتما ایستگاه بعدی دیگر پیدا می شوم......!

استراحت آری یا خیر

آمده ام چند تا بد و بیراه کلفت به خودم بدهم و بروم پی کارم.

واقعا نزدیک 40 سالت شده هنوز نمی فهمی که آدمی!

هنوز با اقتضائات و اختصاصات انسان بودن کنار نیامده ای. چرا وقتی صبح می شود چشمانت را باز می کنی موتورت روشن می شود دیگر خاموش نمی شود؟ چندبار باید چوب این افراط ها را بخوری. تا مرز کجا باید پیش روی که دیگر این کار را تکرار نکنی. عین کسانی که یک بار روی آب می آیند یک نفسی می گیرند دوباره می روند ته ته آب... چند روز، فقط چند روز به خودت استراحت دادی آن هم فقط به خیال اینکه با استعفایت موافقت می کنند و لازم نیست با همین فرمان سریع ادامه دهی. بعد از این چند روز دوباره روح دمیده شد در بدنت. جان گرفتی. امید و نیرو و توان برگشت. دوباره داری می روی سر خانه ی اولت. چقدر زود یادت رفت... دختر تو چقدر عجیبی. تک تک اعضای بدنت از تو شکایت خواهند کرد..

برایم معمای بدی شده ای. بیرون از تو ایستاده ام دارم در نهایت تعجب نگاهت می کنم. تو چرا داغ شدن موتورت را متوجه نمی شوی. چقدر باید آمپر بچسبانی تا متوجه شوی و بپذیری که تو یک انسانی. ربات نیستی. جن و فرشته و فضایی نیستی. محدودیت داری. خسته می شوی. تشنه می شوی. گرسنه می شوی. چرا این حجم از بار مسائل مختلف را بر فکر جسم و روانت وارده کرده ای. اصلا چرا متوجه نمی شوی. تو چرا حد یقفی نداری؟. چرا نمی ایستی. به کجا با سر می دوی. قدم هایت چرا انقدر سریع باید باشد. چرا همیشه از وسع خودت فراتر رفته ای. تو فکر می کنی مصادیق ظلم چیست. بدبخت این همه تلاش می کنی این همه کار را ردیف و هندل می کنی آخرش چه کسی ارزش می دهد. خودت را این همه اذیت می کنی. نفست را می گیری آن دنیا هم تشویقی نمی گیری می گویند بیخود کردی خارج از طاقت جسم و ذهن و روانت کار کرده ای..

خیلی نگرانت شده ام. اصلا متوجه نیستی داری چه کار می کنی. تو باید دنیا را نگه داری او برای تو نمی ایستد... ندو.