از آنجایی که من یک خانمم و خیلی بیشتر از خانم ها دوست دارم حرف بزنم، این صفحه همزمان با روشن شدن لپ تاب باز می شود.. هرجای کار روی رساله که ذهنم جایی پرید و حالی دست داد و ... حرف می زنم با تو....

 

 

 

مثلا الان دارم به این فکر می کنم که اگر دو روز پیش توی همین ساعت، دگرگونیِ به یک باره و عجیب حال من، خوب نشده بود و من مرده بودم ، الان دور روز بود که روی زمین، توی این اتاق، پشت این میز نبودم...

با خودم فکر می کنم که حال زمینیان که آن موقع می شدند بازمانده های من، بدتر بود یا حال خود من...

چه تفاوت بدی با هم داریم.. من اگر مرده بودم، هم داشتم تجربه ی ناشناخته ای را می گذراندم و هم بازمانده ها و حالشان را می دیدم و هم جسم خودم را... چقدر سخت است که همه ی این ها را همزمان ببینی... ولی آن ها فقط همین جان بی جان مرا می دیدند و حال خودشان را احیاناً و خب سخت است که یکی تا چند دقیقه پیش باشد و حالا کلاً بدون روح...

یعنی در فاصله ی این دو روز روح من چه چیزهایی را می دید... خیلی دوست دارم به این موضوع فکر کنم... خیلی دوست دارم راجع بهش بنویسم... هنوز ننوشته، دستانم دارد می لرزد... 

 

مرا نبردی... و من باید هر شب با خودم تا صبح فکر کنم که اگر رفته بودم چه می شد؟ حالا که فرصت دارم چه می شود؟.......