به روزهایی فکر می کنم که تو از اینجا هم دربیایی... از سکوت من در بیایی... از فکر من در بیایی... 

 

 

حسرت روزهایی را دارم که تو تمام قد، بیایی وسط تمام واقعیت های زندگی من، جوری که همه هم تو را ببینند... بیایی درست در وسط ارتباط من و بنده ها، وسط همین روزمرگی ها... وسط همین دقایقی که دارند از دستم فرار می کنند.. بیایی توی نگاهم، توی رفتارم....

خدای مریم! قبلا هم به این فکر می کردم که چرا مادر من باید شب قبل از به دنیا آمدن من توی خواب سوره ی مریم بخواند و بعد هم این اسم برود توی شناسنامه ی من... دلیلش چه بوده؟ ذوقی بوده آیا؟ مثلا مادر من این اسم را دوست داشته بعدم بطور تلقینی خوابش را دیده که دلش قرص شود و ...

نمی دانم.. نپرسیدم تا به حال..

ولی دوست دارم کمی خیال پردازی کنم.... خیال ببافم با این اسم....

مثلا فکر کنم به «روزه های سکوتی» که حضرت مریم (س)، به هر علتی گرفته بود.....

«بریدن و کندن و هجرتی» که به هر دلیل کرده بود...

«معجزه ی بعد از استیصال شدیدی» که دیده بود... 

«محبت ها و تربیت های نرمی» که گاه و بیگاه از تو به او رسیده بود...

«اعتماد و اطمینانی» که بدجور محتاجشان شده بود و عزیزانی دور و برش پیدا شدند که در حقش روا کنند و دلش را به این اعتماد، قرص....

بنظر من هیچ اسم پر مسمایی یک دفعه نمی افتد توی شناسنامه ی آدم... 

هیچکس هم بیخود و بی جهت مریم نمیشود..من هم پر از رمز و رازم با تو....

من خیلی از این خیالات را بافته شده نمی دانم... بعضی هاشان  برای من هم واقعیت دارند ...

 

اما درد از اینجا شروع می شود... از یک تفاوت اساسی...

حضرت مریم، منتظر تبلی السرائر بود که دلش آرام گیرد...

و من ترسان از وقتی که.. از روزی که...

مریم ها بیخود مریم نشده اند...

یک شاخص دارند که کلی می توانند با آن اعتبار و آبروی خود را بسنجند... یک بانو دارند که.....

خدای مریم!

تو همان خدایی...

این مریم ها هستند که عوض شده اند... که عوضی شده اند... که دلشان دارد می ترکد از این گونه تغییر و تنزل..

که دلشان پرکشیده برای لحظات معصومیت..