خداوندا...ای خدای مریم های کوچک.. مدتی است که فکر می کنم دوباره می توانم شایدم مجبورم قلم بدست بگیرم و کتاب بنویسم.. بنویسم اینقدری بنویسم که خودم راضی بشوم...
اینجا هر چقدر هم که می نویسم باز راضی نمی شوم.. باز کم است.. یک عالمه کلمه دارند از سر و کول ذهنم بالا می روند، هی سر می خورند روی صفحه،، انگار بازی شان گرفته....
انگار نه انگار که باید یک ساعت خوابی هم داشته باشند، یک سکوتی، یک پرهیزی، یک خوددار بودنی... تنها چیزی که این حرف ها هیچوقت حالی شان نمی شده، نظم و ساعت و قاعده است....
خلاصه اینکه اینقدری هول هستند که مرا مجبور کنند به آنها و هیجان آمدن و بودنشان توجه ویژه ای کنم...
یکی یکی و جدا جدا از همه شان پذیرایی کنم ... حلوا حلوایشان کنم.. تعارفشان کنم... که هر جا گیر کرده اند، که هر جا متراکم شده اند، که هر جا جایشان تنگ شده است.. که هر جا بریده بریده شده اند.. بیایند و یک دل سیر باشند و بگویند و بگویند و... امیدوارم بعدش دیگر بروند....
وقتی همه می روند امانتدارِ این جان، با یک وجود خلوت و ساکت و دنج که خیالش را بابت پاسخگویی به مالک راحت تر می کند، روبرو می شود.. حالا می تواند به سر و روی خانه هم دستی بکشد... گرد گیری و لکه گیری، زدودن و پاک کردن... نمی دانم مثل روز اولش می شود یا نه.. مالک را راضی می کند یا نه.... برای چند سال دیگر باید استرس روبرویی با مالک را داشته باشد؟! آن روز هزار جور برخورد ممکن است پیش آید...
خدایا دست تمام امانتدارها را بگیر... بیچاره ها بد امتحان می شوند.. اختیار یک خانه را دارند ولی مال خودشان نیست!
توکل به اسم اعظمت مالک کل شیء ....