و من امروز خلاف قاعده ی این صفحه، کمی برای آن دیگری می نویسم... که اگر خالی نشوم، نمی شود و نمیتوانم روی کارهای خودم تمرکز کنم...

 

 

 

منتهی اینقدر این صفحات، برای من مطهر هستند که تمام این حرفها را در محضر مقدس تو با او مطرح می کنم....

 کمی هم احتمالش هست بیاید و این ها را بخواند... . پس کمی در نوشتن حواسم را جمع تر می کنم اگر بشود البته..

دیروز یکی از آن روزهایی بود که اگر همین بنده ات دم دستم بود و شدنی بود، یک قهر حسابی با او می کردم، کلی هم شاکی می شدم و بد و بیراه هم نثارش می کردم...

از اینکه ذره ای درک ندارد.. خیلی هم بی رحم است.... خیلی هم ناعادل.. خیلی هم بی احساس، خیلی هم بد، خیلی هم ... خیلی هم....

دلخوری زیادم را تا جای ممکن روی سرش خراب می کردم.. چون از دستش حرص خوردم... انگار که واقعاً اذیت کرده باشد...

اصلاً اجازه ی توجیه هم به او نمی دادم چون حرفهایش اگر کمی به حافظه ام فشار بیاورم با اینکه  و حیف که دیگر ندارمشان ولی هنوز توی گوشم هست ...

بهرحال اینکه کسی آدم را پس بزند، کم محلی که چه عرض کنم، بی محلی کند... خیلی بد است...

ولی خب .... متأسفانه یا خوشبختانه آمدم اینجا که چیزهای دیگری بگویم برخلاف جنس این حرفها و دلخوری ها؛

 

 ته دلم را می گردم.. لای تمام این حرفهای پوسیده را.. لای تمام این انباشته های به درد نخورِ احساسی را....یک چیزی نظرم را جلب می کند... هرچند کم سو... هر چند کم... ولی نظرم را جلب می کند...بنظر چیز ارزشمندی می آید... 

آن هم یک جور قدردانی کردن از چنین آدمی است... از اینکه فداکار هم هست.. از اینکه انسان دوستِ واقعی، خود اوست.. از اینکه یک نگاهش به طور جدی به سمت تو متمایل است.. از اینکه بنظرم مجاهد خوبی می شود.. از اینکه مبارزه کردن بلد است... از اینکه خیلی زیاد باشعور است.. از اینکه اینقدری حالی اش می شده که یک دل سیر بنظرم دل مرا گرم کند و بعد برود ولو با حرفهای تلخ ولی درمانگر...

بنظرم آدم ارزشمندی است که با بچه بازی های من وارد بازی نمی شود... چقدر سخت است این حرفها را گفتن... چون من همچنان عصبی و خیلی دلخورم و  به من خیلی برخورده است...

ولی یک جا میریزم این حرفها را دور...

بهرحال امدم که بگویم از تو ممنونم ای غیرِ پر از محبت و منطق... از تو ممنونم که مرا رنجیده کردی تا ولو با اشک یا حتی گریه ای که هیچوقت به این زودی ها راهش را پیدا نمی کرد، کمی راه رفتن با پای منطق و عقلم را تمرین کنم... ممنونم که آدم حسابی هستی.. ممنونم که تمام این کارهایت گرچه فوق العاده آزاردهنده است ولی متاسفانه کارت درست است..

و اینکه اگر اجازه دهی به او بگویم این را هم درک کن که من با پای عقلم خیلی تا به حال، یعنی اصلاٌ تا به حال راه نرفته ام؛ بنابراین درک کن که زمین بخورم، که فریاد بکشم، که دلخور شوم از اینکه کسی کمکم نمی کند.. خسته شوم از اینکه چرا حالا من اصلاً و حتماً باید راه بروم... که گریه کنم.. که بهانه بگیرم.. که فکر کنم بزرگترها اصلاً شعور و احساس ندارند و خیلی سنگدل اند.. خیلی بدند.. 

ولی یک سوال جدی دارم که جوابش را حقیقتا نمیدانم. آیا معنی همه ی این حرفها این می شود که این وضع تا آخر دنیا و برای همیشه ادامه پیدا می کند؟ خب اینش دیگر توی کت ام نمیرود..

یعنی چی خب؟ این خیلی اذیتم می کند... 

جواب این را هم بگذار زیر همان انباشته های احساسم، خودم دنبالش می گردم و پیدایش می کنم... 

اگر جوابش مثبت است، جوری قانعم کن که حتی سوالم را هم پس بگیرم... جور دیگر اصلاً قانع نمی شوم.... یعنی زیادی قانع شوم ها...