یک بار برای همیشه ی خودم

یک بار برای همیشه ی خودم می نویسم که فراموشم نشود

اینکه انقدر باهوش باش که در هر موقعیتی و در واکنش به هر فرد و هر سخنی لازم نیست چیزی بگویی.

ای کاش این روزه های سکوت را تمرین کنم.

ای کاش این ریگ های زیر زبان را سر جایش بگذارم.

ای کاش به قدر کفایت در شبانه روز از زبان استفاده کنم.

خدای عزیزم تو همیشه یادآور منی... بهترین تذکار... کمکم کن هیجانات و احساسات و افکار و .. انقدر راحت این گوشت کوچک پر مسئولیت و خطرناک را در دهان من بازی ندهد.

خدایا زبان مرا در کنترل جدی خودم در آور.

فدای تو و همه ی قدرتت..

استاد

همان روز، همان جور استادی که می خواستم پیدا شد. ما خدا را اینگونه یافتیم و شناختیم... سر قولش هست... بخوانید تا اجابت کند شما را...

رونوشت به دوست عزیزی که تیکه باران نمودند ما را...

استاد

خدوندا سلام

من دنبال یک استاد می گردم. همین جا توی قزوین.

دیگه هم گول این رو نمی خورم که همه چیز برای آدم می تونه استاد باشه و استاد خودش میاد و نه!

لطفا حالا که فرموده ای مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را، من یک درخواست جدی دارم.

از همان مدل توی کهکشان نیستی، استاد می خواهم. همین هفته. اصلا همین امروز، همان مدل جدی و دقیق و پیگیر... همان مدلی...

الکی و موقت و کلی نه!