دلم می خواهد کمی مدل کاری ات را مهندسی معکوس کنم.
اول اینکه به تنهایی با من کار نمی کنی. یعنی وسوسه ها و خرابکاریها را به صورت شبکه ای مدیریت می کنی. مثلا برای شکست من روی آدمهای دیگر هم کار می کنی. یعنی یک پازل یا چیزی شبیه دومینوست.
نکته ی اول برای من این است که به خودم اجازه ندهم که تغییر آدم ها یا به زعم من دلخوری من از فعل و ترک فعل آدم ها، قول و نقل قول آنها، من را به تله ی تو بیندازد. و مرا به خودش مشغول کند. همه ی این پیشامدها، این مراودات و تعاملات و هرچه، همه اش نکته ی انحرافی است! مسئله همچنان من و توییم. یا بهتر است بگویم تو و آدم. یا بهتر است بگویم تو و خدا. یا حق و باطل. سلاحی است در همان جدال و جهاد قدیمی که به روز رسانش می کنی.
تو عین دست پشت پرده هستی. تو مرد هزار چهره ای. تو دستکش مخملی در مشت آهنی کرده ای.
عجب..
پس همه ی این مدت توی همه ی این جریانات فقط باید می گشتم و رد پای تو را پیدا می کردم تا مسیر درستم را برخلاف آن ها پی بگیرم. اصلا همه ی ان جریانات و این جریانات، آن حال و هواها و این حال و هواها .. این ها همه ساختنی بوده!!!!!؟؟
همه اش!
اینکه هر لحظه باید به خدا پناه ببریم از شر تو، این، همین است.
خودت را پشت چه اتفاقات مسخره ای پنهان کرده ای حالا که فکر می کنم. چقدر به ریش من خندیده ای.
من هم واقعنش چقدر احمق و ساده بودم. فکر نمی کردم هیچوقت که زودباور و ساده لوح و ... باشم. حالا تو ذوق نکن. گفتم که من در عصر انتظارم شیطان. در دوره ی امید. برای من هر لحظه که ارباب دریابد که جانم فدای او باد، برگشت و توبه و بخشش ممکن است. تهش اینکه من خدا را و تحقق اراده ی او و تعبد و تسلیمش را دوست می دارم. خودش را بیشتر. او می داند که من چه می گویم. من از این جهت در هر مرحله برگ برنده ای دارم که هر وقت لازم شد فریادش می کنم که تمام عرش صدایم را بشنود. پس گفتن این ها بابت مدیریت کردن خودم با توجه به شناخت مدیریت کردن افتضاح توست..
خب پس یک نکته اینکه وقتی تو پشت سر خیلی چیزها خودت را کمرتگ و بیرنگ می کنی، یک ماژیک بگیرم دستم و دور تو را خط بکشم. بهانه ها را خصوصا حواسم باشد، دلتنگی ها را بیشتر، حس و حال عاطفی ام را بیشترتر، درد دل داشتن هایم را هم.. خیلی خواستنی هایم را.. عجیب است که تو آنجاها بیشتر کمین نشسته ای. من دلم که می گیرد دنیا روی سرم خراب می شود.. تو آن جا نشسته ای و از همه ی توانت آن موقع استفاده می کنی. من دلتنگ که شوم، من دلم تنگ که شود.. ای وای.. یعنی تو ان لحظه به موازات نگاه خدا، داری مرا نظاره می کنی؟ چطور به خودت اجازه می دهی؟ از آن بدتر که خودت هم گاهی این جسارت را نمی کنی.. سوت می زنی نوچه هایت بیایند. لعنت به تو و انصارت..
بقیه اش باشد برای بعد..