خدای عزیزم یک دفعه چی شد؟

 

 

 یعنی واقعاً یک دفعه و بی خبر و بدون آمادگی قبلی می خواستی مرا ببری؟؟

حالا چه شد که نبردی؟

چه شد که در عرض چند دقیقه از این رو به آن رو شدم؟

چه کارهایی می کنی ها... تلنگر عجیبی بود.. الان مطمئنی که حضرت عزرائیل (سلام تو بر ایشان باد) از دور من رفته یا هست هنوز؟

وصیت نامه ام را نوشتم ... رحمم کردی ولی...

خداجان اینقدر زود ولی مرا نبر.. بدم نمی آید بیایم ها... به خداوندی خودت راست گفتم...ولی الان نه. 

 در طول این سالها حضرت عزرائیل گاهی و دو بارش را مطمئنم که دور من چرخیده... سومی را به خیر کن... تا نبخشیده ای و پااااااااک پاک نکرده ای، نبرم...

ممنونم که دوباره نگهم داشتی...

 از مرگ نمی ترسم از یک بارگی اش ولی می ترسم.. از اینکه یک دفعه در عرض چند دقیقه شوک عظیمی به خودت و نزدیکانت وارد شود... 

بر همه ی ما رحم کن