چطوری؟ خسته نشدی؟ ول کن ماجرا نیستی؟ پشیمان نیستی که یک سجده نکردی و یک عمر داری پشت هم خطا می کنی و به خطا می اندازی؟

شاید تو خیلی مرا نشناسی.. یعنی خیلی لازم نبوده خود تو به من فکر کنی و برایم نقشه بریزی... انقدری نوچه داری که کوچک ترینشان را به سمت من روانه کنی... که برای دست گرمی هم که شده با من یاد بگیرد و تمرین کند که چطور وسوسه کند و موفق شود...

ولی من دوست دارم تا از دنیا نرفته ام و تا تو جلوی همه پیش نگاه خدا، بخواهی دهن باز کنی و بگویی خودش خنگ بود، خودش سست بود... من فقط وسوسه کردم... من که با زور ... ،

می خواهم قبل از آن روز، این من باشم که با تو حرف میزنم پیش نگاه خدا...

شیطان خیلی کار کردی، خیلی فکر کردی.. از تو یک خواهش دارم شاید باورت نشود ولی حس می کنم تو اینقدری ضربه بابت دوری ات از خدا خورده ای که هیچ چیز برای از دست دادن نداری، تو مقرّب بودی، سال ها دردانه بودی، مدت ها محلِ غبطه بودی، ...... و الان این وضعت شده که نوچه هایت را بفرستی توی گوش و توی دل و توی فکر آدم کوچکی مثل من.... تا این اندازه حقیر شده ای که برنامه بریزی که دل کسی را ، روح کسی را، ذهن کسی را... هل بدهی سمت چیزی که نباید، اینقدری سیاه شده ای که مدام سنگ بچینی، چوب لای چرخ بگذاری... اینقدری لجباز شده ای که مانع نزدیکی آدم ها به خدا شوی... به هم اویی که همه کسِ تو بود یک روزی....

این ها را خودت بهتر می دانی.. این را هم می دانی که اینقدری ضعیف هستی که فقط می توانی هل دهی، قلقلک دهی، بخوانی... ذره ای نمی توانی کسی را مجبور کنی که نقشه های تو را مو به مو اجرا کند... دائم کاسه کوزه ات می ریزد به هم...

 ولی یک چیزی را می خواهم در گوش تو بگویم.... قبل از اینکه تو دست پیش بگیری و مرا رسواتر کنی.... قبل از آن روز... که مرا پیش خدا سکه ی یک پول کنی... و حقیرترم کنی...

 

من مثل تو اینقدری مقرب نبوده ام... مرا حتی وسوسه هم نکن.....

کمی به خودت استراحت بده.. فایده ای ندارد... کاش برمی گشتی... من اینقدری بی شعور هستم که حتی دلم برای تو هم بسوزد... فکر می کنم شاید بتوانی برگردی... حیف نبود آن همه قرب و نزدیکی را از دست دادی؟ دلت تنگ نشده؟ دلت پر نمی کشد؟ 

 

از من بدبخت تر تویی.......