آمدم تو را سپاس بگویم و بروم
بابت بنده های خوبی که امتحان من شدند برای رشد... بابت خوبی شان، استحکامشان.. دستگیری شان، دوستی خاله خرسه نکردنشان،....
خدایا تو عجیب مراقب تک تک ماها هستی. یاد مرحوم تختی افتادم و ملاحظه ای که به خرج داده بود....
ممنونم که هرچند روی نقطه ضعفهای من دست گذاشته ای، هرچند موارد امتحانی مرا مشخص کرده ای.. هرچند پاشنه آشیل مرا.. هرچند..هرچند...ولی خیلی زیاد هواداری مان میکنی.. ممنونم که همین نشان می دهد تو هنوز با ما کار داری.. هنوز به درد می خوریم...
خدایاااا همیشه فکر میکردم پس از قطع خیلی وابستگیها، بیزار و بی طاقت و بی تاب و بارانی و افسرده و ... ولی یک جوری وسط رها شدگی هایم مرا در پناه امنت جای میدهی که زخمهایم التیام پیدا میکند.. خیلی عجیبی... غیر از اینکه خدا باشی امکان ندارد که اینگونه باشی...
خاطرخواهی هایت برای بنده ها ساعتها فکر و سکوت و شوق و ذوق می آورد... خود تویی واقعا که اینقدر می آیی به دلمان میشینی؟ خود تو هستی واقعا؟ با تمام آن اوصاف؟
شکرت خدا که هستی... شکرت که مثل روز روشن است ما بی کس و تنها و بی هدف و متحیر و بدون تو رها نشده ایم توی دنیا...
برعکس همیشه ام به دنیا عشق می ورزم این ساعت که تو این همه عاشقی بر ما... عاشقم بر همه عالم که همه عالم ز توست....
برای لحظاتی که تهی میشوم به تو امید بستم خدا![]()