حیاط خانه ی پدری و باغچه ی پر گلش..... یک روز شاید چندین سال پیش به هوای آب دادن به گل ها رفتم توی حیاط.... خواستم ببینم گل ها چه به هم می گویند... خوشحالن یا ناراحتن یا متعجب... مرا نگاه می کنند یا نه... کلاً من در جان دادن به اشیاء مهارت عجیب غریبی دارم دیگر گل و گیاه ها که خودشان هم جان دارند...

 

دوتا مورچه که مطمئنم قرابت نسبی یا سببی خیلی نزدیکی باهم داشتند مشغول حرف زدن بودند... آب رفت روی یکیشان و خلاصه از پس آب بر نیامد.. بعدش، آن یکی مثل پروانه دورش می چرخید... خیلی صدایش پر از دلهره و غم و استرس و محبت زیاد بود...

مدتها نگاهشان می کردم.. بعد که دیدم واقعا نمی تواند خودش را خوب کند و جلوی چشمان دیگری، دارد بال بال می زند، نمی دانم چرا به خودم جرأت دادم که او را از زمین بردارم بگذارمش توی باغچه تا بیشتر ازین جلوی چشمان او جان ندهد.. تحملش برایم سخت بود...

بعد با صحنه ی عجیب تری روبرو شدم.... وقتی آن ها را از هم جدا کردم، مورچه ی سالم به طرز عجیب و غریبی دیوانه وار دور خودش و دور جای خالی مورچه زخمی می چرخید... بی قراری عجیبی گرفته بود... انکار با هر چرخش سریع او، من صدای داد و گریه و استیصال و ناراحتی اش را می شنیدم... بدجور داد می زد.. خیلی حرفهای سنگینی می زد.. با گریه. می گفت به تو چه که در کار ما دخالت کردی.. مگر ما در کار شما دخالت می کنیم... تو یک ذره حالی ات نمی شود او که بود، چقدر دوستش داشتم.. چرا او را از من گرفتی.... او خوب می شد!

طاقت شنیدن حرف ها و دیدن رفتارش را نداشتم...

مورچه زخمی را آوردم پیشش ولی او (شاید نه از درد آب و زخم)، جان داده بود، و دوباره همه چیز روی سر مورچه ی سالم به یک باره و با دیدن این صحنه آوار شد..

این بار مرا نفرین کرد.. این بار گفت تو کلا دشمن خونی ما هستی..تو هر وقت خیر خواسته ای به ما برسانی مثل دوستی خاله خرسه ما را کشته ای...

بعد هم یادم آورد که یک روز توی خانه ی سازمانی بابا در دانشگاه، وقتی که برای کنکور درس می خواندم، مورچه های کنار سینک ظرف شویی را ندیدم و تابه ی داغ را گذاشتم روی آن ها و بعد.....

 انقدر گریه کردم که جلوی چشمم و به دست من چندین تا مورچه ی مظلوم سوختند و جزغاله شدند... راست می گفت من جلاد مورچه ها هستم.. من نفهم ترین آدم در شناخت و درک حال مورچه ها هستم... آن ها مرا از دور می شناسند و همیشه با ناراحتی مرا نگاه می کنند.. گاهی هم اصلا نگاه نمی کنند....

 

و امروز که یاد این جریان و این فراق سازی به خیال فراغ سازی، افتاده ام، ......

 ولش کن!

سربسته بماند بهتر است... فقط این که گاهی ما فکر می کنیم با دور کردن، اوضاع بهتر می شود... گاهی خیلی از قبل بدتر می شود.....