سرگیجه ی همه چیز را گرفته ام.. 

هیچوقت نزدیکان آدم نمی فهمند که ممکن است خطای آن ها چقدررررررررها همه چیز را درون فکر و دل آدم بریزد به هم.. یک خطا می کند و میرود پی کارش، بعدش دیگر من هستم که پشت سر هم خطا می کنم. که تخت گاز خطا می کنم.. که بخاطر یک خطای او، من این همه خطا می کنم... خطای  کوچکی می کند... من ولی خطاهای بزرگ.....

خطای واقعی هم که نکنم، همین سرگیجه را می گیرم... 

بد سرگیجه ای دارم.... از همه متنفرم.... از همه چیز این دنیا متنفرم... پ

 فازی جز این ندارم.. ببخش

همه بدند.. منم بدم... اینجا هم بد است...

از همممممه بیزارم