یک جور غلط کردم عجیبی توی زبانم هل هل میزند
خیلی حال و هوایم رعد و برقیست. همینطور بی رحمانه، باران ندامت به سر و صورتم می خورد.. شیشه های نازک وجودم دارند پیوسته تکان تکان میخورند.. غلط کردم عجیبی توی گلویم همینطور قرقره می شود نه پایین می رود نه بالا می آید.
خدایا مرا تنگ در آغوش گیر... برای خودم که می روم پی بازی یک خرابکاری به بار می آید.. صدای شکستنی.. شکسته شدنی... خدایا بال مرا بچین... یکجوری کنار خودت سرم را گرم کن.. زمین نگذارم خدا.. زمین میخ دارد... خدایا مرا یک جا نگهدار دور و بر خودت... خدای از مادر مهربان تر....
مراقبم باش تا دستم را نسوزانده ام... تا سیرتم زخم برنداشته است.. تا روحم خراش برنداشته است... خدایا خودم نمی فهمم.... تو دورم کن.. تقواها رو تو بکن... من زیر سن تمیزم خدا... انا محتاج الیک....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 10:54 توسط مهمان دنیا
|