عطر و بوی دوست صمیمی من
بو و عطر فلفل قلمی های تند و سبزی که لای کباب و گوجه ها و نونِ چربِ کبابی میگذارند!
فاطمه دوست دو سال آخر کارشناسی من در خوابگاه دانشگاه شهید بهشتی؛ دختری عجیب! رک و تند و خوشمزه و ترسناک. از نظر رشد عاطفی و معنوی 6 بر صفر از من جلو. سنی هم سه سالی بزرگتر. هنوز هم بعد از 17 سال مرا از خودم بهتر می شناسد. یک جور تجزیه و ترکیب مرا بلد است که خودم را بیشتر از او می پرسم.
یزد زندگی می کند ولی هربار که زنگ می زند باید زنگ می زده! به موقع و درست. چیزی که می گوید همانی است که آن موقع و موقعیت کسی باید به من می گفته اش. او هنوز برای من رمزگشایی نشده ولی من برای او هیچ کد و رمزی ندارم. شفاف خودم را به خودم تحویل می دهد بی غل و غش. بی کم فروشی احتمالی.
یاد فاطمه در ذهن و دل من یک جوریست که هم به من آرامش می دهد و هم مضطربم میکند. مثل فلفل های توی کباب هم طمع و عطرشان بی نظیر است و مستی بوی کباب را دوچندان می کنند هم خیلی تند و تیزند و می ترسی دست بهشان بزنی. به زبانت هم که می خورد اشکت در می آید. در تمام این سال ها با او دست به عصا رفیق بازی کرده ام. با خوف و رجا. با عشق و نفرت. با یک دست او را پیش کشیده ام با دست دیگر پس زده ام.. همین امروز قرار شده سحرها که بلند می شود و بین الطلوعین ها که بیدار است و عین وسط روز دارد ظرف و رخت می شوید و یک ساعت تلفنی با مادرش حرف میزند، به من هم تک زنگ بزند بلکه تلاش هایی که در خابگاه مبذول داشت و من نفهمیدم، در خانه ی خودم جواب دهد و من هم شیطان را برانم و... هم ذوق دارم هم اضطراب.. پر از حس تناقضم با او.....