سه دیدار
نادرخان برای خیلی ها شناخته شده است. من اما کتابهای آقای ابراهیمی را با همه ی معروفیتش کم خواندم. این یکی از دوران دانشجویی برایم یادگار مانده است. دیروز ظهر که فاطمه خوابیده بود و میترسیدم مبادا بیدار شود و از روی تخت بیفتد پایین، نشستم در آرامش بازش کردم و دو دیدار اولش را خواندم.
اصلا نمی دانم حال خودم را چطور وصف کنم.. مدت ها بود اینقدر مست نشده بودم... بی خود نشده بودم. وای چه کرده ای نادرخان؟ این توصیفات را از کجایت درآورده ای؟ این حجم از ادب و ادبیات از کجای دلت پمپاژ می شود؟ در عین سر به زیری، سرریزمان کردی... من که به تمیزی کتاب اهمیت می دهم اصلا برایم مهم نبود که با خودکار مشکی زیر برخی تعابیرت خط بکشم. امروز هم که چند صفحه ای خواندم با ماژیک چند پاراگراف را هایلایت کردم..
خدا رحمتت کند مرد..نور به قبرت ببارد که این همه نور پاشیده ای توی کلامت... خدا بیامرزد که کلی خدابیامرزی پشت کتابت به جای گذاشته ای..
یادم هست چندین سال پیش وقتی کتاب را در دست گرفتم با صفحه ی اول گذاشتمش کنار. سنگین آمد به نظرم.. و چه روزی متنعمی را این روزها مزه مزه می کنم.. کتاب یعنی همین. قلم یعنی همین. وزانت یعنی سه دیدار... معنا و عمق و لایه های پنهان همینطور ریخته است توی کتابت...
خدا رحمتت کند مرد.....