عنوان چند خاطره:

 آسمانی که مالِ خود من بود

مردی که رویاهامان را از هم پاشاند

مسجد و مدرسه ی خانه ی خاله

6 تا کاکائوی گرد و خوشمزه ی همه ی افطارها

ریتم دو انگشتی شعرهای قافیه ندار 

فرهنگ مرا پس بده

گمرک حرف ها

نیشه و تیشه

هر کس یک چیز را نبخشید

به نیت مادربزرگ

راست هایی که هیچوقت نگفتند... روزهایی که هیچ کس نفهمید چه می خواستیم بگوییم دردش هم نگذاشت دیگر چیزی بگوییم...

خاستگاری های ناخوش احوال

نا بلدی تا کجا؟!

غذاهای داغ برای روح سرد

وارونگی برداشت های اول ازدواج

یک تک جا روی زمین به اسم طرح ولایت

حضرت مادر خودشان بودند 

35 سال؛ 6 بر صفر

خودم را هم اشتباهی دادم رفت...

خاموشِ چموش

عوارض مارموزی

....

5 سوال و جواب از خاطره ی خاموشِ چموش

-  منظور از این عنوان متناقض؟

این عنوان برگردان درون و بیرون من است. خلوت و درونی که آرام و مثبت است. بیرون و جلوتی که خبط و خطا و خرابکاری اش بسیار است.

- توصیف بیشتر؟

درون من گوشه ی امن ایمان من است. روح سرشار از عاطفه و منطق؛ کُنج بایدهای درست، گنج جهان بینی های عمیق...با یک تکان و تلنگر کوچکی همه چیز سر جایش قرار می گیرد. زود خودش را می تکاند می نشیند سر جایش.. زاویه دیدش ته آسمان است. جایش بغل خداست...

بیرون من بچه ی دو ساله ی تخسی است که انگار تازه دارد زندگی کردن را می آموزد. دائم می شکند. می ریزد. می پاشد. بقول قزوینی ها جَنَس و بقول خودمان نحسِ خواب است. اصلا این دو یک مشرق و مغرب عجیب غریبی هستند. چطور متعلق به هم و در ارتباطند اصلا نمی فهمم. نفهمیده ام همه ی این سی و چند سال...

- مصداق بیشتر؟

مثلاً با نزدیکانم درون خودم حسابی رابطه دارم. حرف می زنم. دوستشان دارم. به نیازهایشان فکر میکنم. حتی برنامه ریزی می کنم. برایشان وقت می گذارم. بعد تنها یک دقیقه همه ی این ها را با بیرونم تنها می گذارم. می آیم می بینم چه خرابکاری ها که به بار نیامده. چقدر سوء تفاهم شده، ناراست و ناآراسته سخن رفته، طرف با وجود آن همه حلوا حلوا کردن های من، اصلا اینجا یک لحظه از سوی من درک نشده، شنیده نشده، دورش نگشته ام، برایش نبوده ام.. عین ماست از جلویش رد شده ام.. حرف های تکراری رد و بدل کرده ایم بی خیال همه ی آن برنامه ریزی ها... نگاه خرجش نکرده ام... دعوایش هم شاید کرده باشم. ناراحت هم حتما شده باشد و خلاصه چه ارزش ها که عمقش نکشیده و همینطور زیر پا مانده....

- چرا حالا؟

شاید چون زور درون کم است

خلوت و جلوت یکی نیست

هجمه ی بیرون بالاست

موجودی جرات و جسارت و شجاعت کافی نیست...

- کِی یکی می شوند؟

وقتی من تمام چسب ها را بکنم... رنگ ها و زنگ ها، دانه ها و دام ها را از هم بپاشانم.... بلند شوم روحم را بکشم روی جسمم و با او راه بروم. باطن را بکشم روی سر ظاهرم..