یک خاطره
خنکی مطبوعی از روی حوضِ وسط دو باغچه حیاط رد می شد دستش را می کشید روی آب و قلقلکش می داد بعد هم با بازیگوشی می چرخید لای برگ های درخت کاجِ باغچه ی آبجی زینب و درخت توت باغچه ی من. وقتی هم که حسابی با باد دنبال بازی میکردند خودشان را می رساندند روی صورت ما که توی ایوان تشک انداخته بودیم و دراز به دراز کنار هم خوابیده بودیم.
ما تمام حواسمان به شمردن ستاره ها بود. به اینکه امشب کدام ستاره متولد شده. کدام ستاره محو شده. ماه چه وضعیتی دارد و آسمان امشب چه رنگی هست و بعد هم یک هو می دیدیم پایمان روی زمین نیست گردش را آغاز کرده ایم. رفتیم لای ستاره ها دست انداخته ایم گردنشان. رفیق فاب شده ایم. آن ها ما را به جاهای عجیب تری می بردند. ما به خانه ی ماه می رفتیم. به جشن کوچک خانوادگی ستاره ها. به تماشای شهاب سنگ ها، خیره ی درخشانی شان. به نور.. به نور فکر می کردیم. همسایه ی نور می شدیم. خیلی چیزها از جاهایی که نمی دانستیم و فراموش کردیم به یاد می آوردیم کم کم به خواب رفته بودیم. با ستاره ها خوابیده بودیم. آن ها هم از سر و صدایشان بخاطر ما کم کرده بودند آسمان خلوت شده بود. همه خوابیده بودیم. کاج و توت هم.. حتی گنجشک هایی که انقدر زیاد و پر صدا بودند و اول صبح بین شاخه های کاج می پیچیدند توی هم و خودشان و جیک جیکشان با یک دمپایی پخش می شد توی هوا.
گنجشک های خانه ی کودکی ما رفیق زیاد داشتند همینطور برو بیا داشتند. سر ظهرها خیلی حرف می زدند و معرکه می گرفتند. اصلاً نمی گذاشتند ما بخوابیم. ما هم نمی گذاشتیم مادر بخوابد. ما با هر و کر کردنمان بغل گوش مادر، آنها هم توی حیاط لای شاخ و برگ درخت کاج بیشتر. نمی دانم چه غلطی می کردند. غلط ما ولی این بود که 4 تا بچه وسط حال با یک فاصله ای از هم می خوابیدیم بعد مثلا نگاهمان به نگاه هم گره می خورد و کر و کر ریز ریزکی مان شروع می شد. یک هو از یک چیز الکی مثل حرکت انگشتان پا خنده مان می گرفت. ریسه می رفتیم از خنده. سرخ می شدیم. اشکمان در می آمد و تا دعوا نمی شدیم خوابمان نمی برد.
شکل خانه ی ما قرینه بود. دو باغچه، دو ایوان، دو طاقی مثل هم. دو اتاق کنار هم. کلا از حیاط که وارد می شدیم ایوان اول را که می پریدیم پایین و حتما در این پرش، کبودی دیگری به زانوهایمان وارد می شد، همه ی چیزهای دوتایی شروع می شد. مرتب و یک شکل.
حوض آب خیلی قشنگی هم وسط حیاط داشتیم که از مدرسه انتظارمان را می کشید تا وقتی عطر یاس دم در، مستمان کرد، اول بپریم بند شویم به شیر آبش و حتما دوباره زنجیر طلای گردنمان پاره شود و بیفتد ته حوض. دوباره هفته ی بعد جوش بخورد تا وقتی که مادر بگوید دیگر نمبرم. اصلا اینها دیگر جای جوش خوردن ندارند. آن سالها مد بود حاجی ها از مکه مدال طلای کعبه ای شکل می آوردند. بابا هم سالها معاون کاروان حج بودند و کلی خاطرمان را خواسته بودند که دوبار سوغاتی، کعبه ی طلا گرفتیم. منتهی با مادر به این نتیجه رسیدند که ما هنوز به بلوغ نگهداری از آن نرسیده ایم. مادر میگفتند دیگر رویم نمیشود بروم طلافروشی و زنجیر پاره را بگذارم روی میزش.
تابستان که بساط می کرد توی حیاطمان، حوض معمولا پر از آب بود. من و آبجی دو حوله ی خیلی سفید داشتیم که بیشتر اوقات روی بند انداخته شده بود. همه چیز جز اجازه ی پدر و مادر فراهم بود که سر ظهری بپریمتوی آپ و حسابی شالاپ شولوپ کنیم. انقدری برایمان دریا و فراخ بود که یک بار هم شوخی شوخی و خنده خنده داشتم غرق میشدم. هنوز عکسش را دارم. بند شده امبه لباس خواهرم و احتمالاً نفس های آخر است او هم ریسه رفته است از خنده. منتهی نمی دانم چرا به بلوغ آب تنی هم نرسیده بودیم.تمام کیفمان این بود که بدون هماهنگی برویم توی حوض خودمان را خیس خیس کنیم بعد یواشکی بیاییم توی تشک به خودمان بلرزیم بعد هم حسابی کیف کنیم و بخوابیم. البته معمولا فراخوانده می شدیم و دعوایمان می کردند که چرا با پای خیس آمده ایم توی تشک ها و دفعه ی آخرمان باشد و خشکمان می کردند و تشک ها را پهن می کردند روی بند و برایمان پتو می انداختند زمین. هر شب تمام عشقمان این بود که دو برادر کوچکمان خوابشان ببرد و من و آبجی زینب یواشکی بیاییم کنار حوض. پاچه ی شلوارمان را بزنیم بالا تا زانو خودمان را خیس کنیم و همانطور آهسته آهسته برگردیم توی تشک هایمان. بدون اینکه آب از آب تکان بخورد و صدا از ما در بیاید.
....