عالم هپروت
با خودش فکر می کرد اگر تمام تعلقاتش را با خودش ببرد چه؟ اگر همین جا ترس های دنیایی اش را درمان نکند و ترسو از دنیا وارد برزخ شود چه؟ اگر روان کاوی نشود و روح از بدن جسمانی اش بخواهد خارج شود و بعد برود توی برزخ با آن همه تعلق، چه؟ خب اینکه می شود جهنم!
تعلق تحمل نکردن گریه ها، وا رفتن موقع دیدن صورت درمانده ها؟ حس ناتوانی آدم ها، حس درماندگی کوچکترها، بزرگترها. گیجی اش چه؟ اگر این قدر گیج بماند که دیر بفهمد چی به چیست چه؟ چطور می خواهد وارد یک عالمه فضای جدی و جدید و ناشناخته شود؟
اگر تمرکزش را اینجا درست نکند که وقتی کسی سوال می پرسد به خود سوال توجه کند نه به حواشی و اضطراب نگیرد آنجا چطور از پس کلی آزمون سخت برآید؟ اینکه از عقاید و افکار سوال می شود که آیا حق است یا باطل؟ اینکه ثابت است یا متزلزل؟ هنوز سوال نپزسیده که هزاربار سنگ کوب کرده...
اگر هنوز گیر همان غضب باشد و هر روز دوباره در بولت ژورنالش خط منفی یا ضربدر می کشد جلوی کنترل غضب و دوباره باید علت حلم نداشتن و عصبانی شدن و غر زدن و این ها را یادداشت کند چطور می خواهد با همان بار هراس و تحیر، اوصاف و اخلاقش را در حساب و کتاب دقیق ببیند؟
وقتی اینجا بلد نیست رو در روی کسی بایستد و شفاف در مورد خودش مورد سوال و جواب و احیاناً بازخواست و گله گذاری قرار بگیرد چطور تاب دارد اعضا و جوارحش علیه خودش شهادت دهند و در جایگاه شهود ببیندشان.
این همه مرض را کجا ببرم؟ این جسم ناقص را چه کنم؟ اول درد سر است. چه کنم با خودم؟
خدایا روز شهادت امام هادی است. به حق ایشان هدایتمان کن از نوع خاصش. همینطور خنگ بلند نشویم برویم آن دنیا خداوندِ خدا....