یک عالمه چیز از کفم رفته..
خب امروز 17 بهمن است همان 4 رجب خودمان. سحر خوابیدم بین الطلوعین هم. نشد که موقعی که فرشتگان هستند عرض ادبشان کنم و بگویم به ما نظر لطفی کنند و لطف خدا را ببارانن روی سر و صورتمان و عرض ادب و احترام ما را لای حریر نرم بپیچند و دو دستی تقدیم خدا کنند و بگویند خداوندِ خدا، گرچه خودتان می دانید که فلانی سلام فرستاده ولی خواسته این تحفه را محضرتان تقدیم داریم و بگوییم خیلی زیاد دوستتان دارد. توی راه هم که هرچه بالاتر می آمدیم و برمی گشتیم نگاهش می کردیم باز برای اطمینان از همان پایین سرش را بالا گرفته بود و سفارشمان می کرد که یادمان نرود قربان صدقه ی شما شویم و گل تقدیمتان کنیم و دلتنگی اش را برسانیم. بعد خدا بگوید عزیزم.. بنده ی من.. من هم تو را دوست دارم. خیلی خیلی بیشتر از آنچه بدانی و بتوانی که بفهمی. بعد نسیم برایم عطر عرش خدا را بیاورد و من مست در سبحان الله او شوم و اشک سر زده بزند روی شیشه ی بارانی چشمانم و بگوید صلی الله علیک یا ابا عبدالله بگو تا دل تنگت آرام گیرد.. من هم دست بگذارم روی قلبم و از ته دل بگویم حسین جان سلام من بر تو کلمه ی تامه ی خدا.... سلام من بر ابا عبد خدا...
نشد که سحر نور بریزد وسط وجودم.. امروز از صبح سوی چراغم کم است...