امروز می خواهم در مورد خواب هایی بنویسم که یکی یکی بعد از فوت مادر بزرگ مهربانم دیده ایم..

دایی سعید من یکی از آن متواضعین و متخصصین روزگار است. بی ادعا و پر مهارت در رشته ی تخصصی خودش. پزشکی که بیشتر از طبابتش شاید از کار کسی گره گشایی مالی کرده باشد. شرط مادر بزرگم در ابتدای راه پزشکی برای تنها پسرش این بود که هوای مردمی که فقیر هستند را داشته باش. دنبال وسعت روزی و ثروت خودت نرو دست مردم را بگیر و درکشان کن. از آن روز دایی سعید نمی دانم چندین نفر یتیم را اساسی سرپرستی می کند و دیگر کارهای زیادی که من هم همه اش را نمی دانم چون یک ذره نم پس نمی دهد و اندک تظاهری در هیچیک از کارها و رفتارهایش نیست چه رسد در کلام بخواهد بنشیند و بگوید فلان کار را کردم یا دارم می کنم. 

خلاصه مادر و پسر از هم راضی تا اینکه در ایام کرونا همان تقریبا اوایلش ما مادر بزرگ را در کمال ناباوری از دست دادیم. هنوز هم هرگز باور نکرده ایم که در عالم ماده نیست. برای دایی سخت تر. تک پسر.. عاشق مادر... پزشک مادر.. و اصلا نمی دانم چه بنویسم که معلوم شود این مرد آن روزها در بیمارستان در اوج مریضی خودش چه کشید و چه دید و ....

مادربزرگ اهل یزد بودند در کودکی پدرشان را از دست می دهند و به همراه خواهرشان بی کس و بی چیز می شوند. این در حالی بود که پدرشان از خان های معروف و ثروتندی بودند که زمین های زیادی داشتند و از قضا خیلی هم هوای معیشت مردم را داشته. منتهی بعد از مرگش همه را از دست این دو کودک یتیم درمی آورند و این ها روزهای بسیار سختی را می گذرانند تا بزرگ شوند.

بعد از فوت مادر بزرگ یکی از خاله ها خواب می بیند وسط یک امامزاده جایگاه و قصر مانند قشنگ و پر از نوری بوده و از قضا مزار مادربزرگ وسط آن جا. می رود سر قبر و می گوید مادر شما قبلا اینجا نبودید که. جایتان عوض شده. اینها را از کجا آوردید. کی آمدید اینجا. مادربزرگ هم می گوید بله من این ها را نداشتم. همه را سعید برایم درست کرده. بماند که وقتی دایی می شنود بدون کوچک ترین کلامی گوشی را قطع می کند و دو ساعت توی اتاق بلند بلند گریه می کند. نمیدانم دایی چه کرده  یا چه می کند که فقط بوی اخلاصش می آید.