یک زمانی چندین سال پیش بطور فخر آمیزی به دلم گذشت که ای بابا! آدم چطور می تواند دروغ بگوید؟ و خدا رو شکر من اصلا دروغ نمی گویم..

و چند باری نه که بخواهم به خودم افتخار کنم، نه! ولی انگار که دامن من مبراست و من این کاره نمی شوم و نشده ام و...

و حالا به خودم نگاه می کنم چقدر من دروغگو هستم.. به خودم و به تو 

چطور ممکن است دلم برایت تنگ شود و تا صبح بروم بخوابم!!! دروگویی شاخ و دم ندارد که..

من به خودم خیلی دروغ می گویم خدا

دامن من بی پیرایه نمانده

سرم را می اندازم پایین!