بعد از مدتی جرات و فرصت کردم که بیایم اینجا..

تحولات مختلفی را هم من هم آدمها هم زمین و زمان پشت سر می گذاریم.

من این مدت خیلی تغییر کردم. کلی و جزیی. و اگر خدا بخواهد کمی ادامه اش بدهم.. 

روی بند نازکی دارم بندبازی می کنم از همه نظر.. در مورد همه چیز.. دل را به دریا زده ام. ولی خیلی لرزان است. کلی جنود است بلاخره اطراف و وسط این میدان بندگی و شهروندی و بشری مادری و همسری و فرزندی و معلمی و شاگردی و مولی علیهی و هرچه..

من هم شش سال مونده که 40 ساله بشوم و این زمان چون برق می گذرد آنهم تازه به شرط حیات. و 40 سالگی بلوغ شخصیت است و شخصیت من در همه ی  موارد حالا حالاها کار دارد. برایم اینقدری این شش سال مهم است که هیچ چیز به این اندازه مهم نبوده است. چون این بلوغ و کمال در حد خودم البته نه در حد معصوم! به همه چیز وابسته است و تاثیرگذار..

من جسارت و جراتی کرده ام که سیلی راه افتاده از جنود شیطان در وسوسه کردن و برگرداندن من...

و من می دانستم که می آیند و قرار نیست براحتی تصمیم بگیریم و بدون مانع جلو برویم.

دست خیلی چیزها دیگر برایم رو شده

از خیلی از قوانین خلقت و فطرت دیگر سر در آورده ام.

شاید خدا کمک کرد و توانش را در من ذره ای حلول داد که لاحول و لا قوه الا از او.. و من توانستم به این واسطه کمتر بازی بخورم

من از قاعده ی زینت درس ها گرفته ام... زینت می دهند برایمان آن چه را که زینتی ندارد نزد خدا..

قشنگ و شیرین و جذاب و جالبش می کند چیزی را که خارج از ادراک من و تزیین شیطان، در واقعیت هیچ جذابیت و شیرینی ندارد. که تلخ و گزنده است.

لعنتی از همان روز اول هم زینت داده بود.. به آدم گفت بیا کمی اشکال ندارد. یک ذره که چیزی نیست. بیا به این درخت نزدیک شو از این سیب بخور .. و امروز  همان درخت و سیب را برای ما همچنان زینت می دهد جوری که انگار ما نیازمند آنیم و تا نزدیکش نشویم و مزه مزه نکنیم آرام نمی گیریم.. لامصب این شیطان همان شیطان زمانحضرت  آدم است. هنوز گرو کشی می کند. هنوز نیرو جمع می کند. کادرسازی می کند. تازه بی وجدان از تکنولوزی هم استفاده می کند برای تحریفش در همه ی زمین و زمینه ها.. از مذهب و سیاست و اخلاق و علم و فرهنگ و نظامی و چه و چه.. 

خیلی ولی خوشحالم که کید تو با همه ی این اوصاف ضعیف است. میدانم اذیتم می کنی و نقشه های نخ نما شده و بعدش پیشرفته تر برایم می کشی ولی دوست دارم برایت زبان دربیاورم. می دانم بی ادبی است ولی تو ساحت ادب را برتافته ای مگر؟ تو که از من نافرمان تر بوده ای. پس هیچ حرف اضافه ای نزن. فرق من با تو خیلی زیاد است. بگویم که بسوزی و بشوری؟؟ 

من آدمم شیطان!

این تو را یاد چه چیزی می اندازد؟؟؟؟؟ بیشتر نمی گویم که تو از حفظی و همه ی درد و کینه ات از همین است.. نمی گویم که آدم را کِی خدا خلق کرد؟ و به تو چه گفت و چطوری پشت من ایستاد و تو از چه امتحانی سربلند بیرون نیامدی. نمی گویم که یاد ایام شیرین عبادت و نزدیکی ات به خالق نیفتی.. نمی گویم بعدش چطور جری شدی و چطور قسم خوردی مرا از امتحانات مخلف سربلند بیرون نیاوری.. گریه ام گرفته شیطان.. همه چیز همه ی ماجراهای من  و تو از همان جا شروع شد.. تو دلت برای مناجات و خواستن خدا تنگ نشده؟؟ چرا مرا محروم می کنی دیگر از این شیرینی خواستنی!!

شیطان تو در مسیر خودت خیلی ظریف و دقیق و مبتتنی بر علم و استوار و مستمر حرکت می کنی. خیلی زیر و رو می کشی. تو خیلی ماهری در این راه... کسی به اندازه ی تو مرا اذیت نکرده. تو پشت همه ی ناراسته ها و کج راهه های منی... من روز قیامت از خدا می خواهم بگذارد یک سیلی محکم توی گوش تو بزنم.. چقدر بی رحم بودی.. چقدر حسود بودی.. 

بازی ولی تمام نشده. خوبی این بازی در این است که هرچند تشخیص نقش ها گاهی سخت می شود و به مرور سخت.. ولی من می دانم که در هر سکانسش باید بگردم اول تو را پیدا کنم. اول بفهمم تو چه کاره ای. قرار است چه کاره باشی.