چند روزی از جنگ گذشته. فکر کردم آتش بس است ولی در تردید و تعجبش بودم تا اینکه الان نفس نفس زنان خودم را کشاندم پشت خاکریز این صفحه!
هعییی
می دانستم و جز این عجیب بود و خلاف قاعده بود که تو دلت بسوزد یا استراحت بدهی یا ..
تو رفتی دنبال تجدید قوا.
درست است؟
تو رفتی که من سست شوم و دوباره مرا در گلوگاه و بزنگاهی اسیر کنی. درست است شیطان؟
جالب است این تکنیک تو.. خیلی عجیب است. اینکه همه ی این ها را با هلول وسوسه انجام می دهی. ما فکر می کنیم وسوسه قدرت ندارد ولی وسوسه از توپ و تانک و مسلسل انگار قدرتش بیشتر است. عمق تخریبش.
نمی خواهم موفق قلمدادت کنم. ولی به درگاه خدا خودم را ضعیف معرفی می کنم. تو به خودت نگیر. کید تو هم ضعیف است. برنده منم که می توانم توی دامن خدا بپرم و بگویم بنده ام و ضعیف. تو چه می کنی بازنده؟ توی پناه که آرام می گیری؟ بدبختی ات همین است که اصلا نمی توانی بگویی ضعییفی! خواسته ای برتر باشی بخاطر حسادتت.
خلاصه آمدم بگویم تو به ظاهر این چند روز گرد و خاک میدان را زیاد کردی ولی من تنها نیستم شیطان... همانطور که تو فکر می کنی تنها نیستی. تو جنودی داری و برای من هم جنودی هستند که بخواهمشان و بخوانمشان با قدرتی عجیب مرا مشاورت و معاونت و مدد میدهند..
تنها نیستم شیطان.
من آینده ی روشنی دارم که وصل است به آینده ی انتظار.
تو برای نیامدنش تلاش کن.. من برای آمدنش.
تو خستگی ناپذیری و من برای خسته شدنم به خدا پناه می برم..