خدایا خواستم کمی با تو قدم بزنم که برایم روشن شود.
نسخه ی اعجاب برانگیز تو برای برون رفت از آن مشکل چند ساله ی قزوین و اصفهان و بحث سوتفاهم ها و دلخوری ها و دل شکستن ها لبخند بود!
من مطمئنم آن ها از من و نتیجه ی تلاش و تصمیم من نبودند. تو خودت لبخند را به دلم و سپس صورتم نشاندی. من از این باب مطمئنم. اینکه تو استیصالم را دیدی و گفتی بخند! چیزی که هیجوقت به ذهنم و توانم نرسیده بود.. و من از آن روز تا به امروز هدیه ات را نشان دادم و گاهی هم فراموشم شد که شکرگزارت باشم. در غیر این صورت اتفاقات خیلی نافرمی رخ داده بود و شاید من سالها بود دیگر قزوین نبودم!
بعد از این ولی مهم است که فکر می کنم من یک اشتباه کرده ام و الان موقع کیاست به خرج دادن است در رفع و اصلاح ان..
من آن لبخند را از لبانم برنگرفتم در موقعیت های دیگر و فکر کنم بابت همین ناراسته، من خبط ها و خطاهایی چه بسا خطرهایی کرده ام...
امروز این مسئله برایم جدی تر شده. باید حلاجی شود.. نکند نعمتی باشد که از جای خود خارج شود و مسیرم را عوض کند؟ خدا نکند!
من پس از آن ماجراها علرغم بداخلاقی های موردی ام ولی خوش اخلاق شدم. مثلا توی کلاس!!! شاید این خوب نباشد. کمی ترسیده که چه عرض کنم لرزیده شده ام از این اتفاق.
من سابق بر این و در دوران مجردی چه پوست کلفت سفت و محکمی بودم علی الخصوص در برخورد کلامی با آقایان. بعد از ازدواج نسبت به خانواده همسر نرمش کردم.. الان فکر می کنم به هیچ عنوان لازم نبود.. هیچ مشکلی هم ایجاد نمی رد. لازم نبود من نقش اول باشم در مراودات. پس از این به بعد هم خیلی کنترل ها می شود کرد. مجبور نیستم جلوی جمع محرم و نامحرم، (آآآآخ چقدر دلم برای این ترکیب تنگ شده بود.. محرم و نامحرم.. چقدر دوستش دارم این تفکیک را این روزها بیشتر)، چیز خنده دار تعریف کنم که پشت بندش که دیگران خندیدند خودم هم بخندم. من مجبور نیستم که.. خیلی چیزها.. گفتن ندارد.
سر کلاس همینطور.. چقدر فکر کرده بودم یا عملم نشان می دهد که فکر کرده ام وقتی استاد می شوی از جایگاه زن و مرحم و نامحرم خارج می شوی... حالا خارج که نه! ولی من پسر و دختر کلاس را به یک چشم دیدم و با راحتی و گاه با مزاح و شوخی و..برخورد کردم.. حاضرم قسم بخورم این هم کار اشتباهی بوده.
دلم برای خود سابقم تنگ شده. چه خانم محکم و با نجابتی بودم!
دقیقا یادم نیست از کی من کمی با نامحرم راحت تر شدم.. و خطر کردن بود.. به نحوی ریز و نرم خطر کردن بود که به چشم نمی امد..
دلم می خواهد کمی خودم را به قبل نزدیک کنم. قبل از این من افراط نداشتم ولی الان تفریط دارم توی این زمینه و این شاید ریشه ی خیلی اتفاقات خیلی ریز و کلان زندگی من باشد. شاید!
من فکر می کردم نامحرمی که از من کوچکتر است بچه است و خب عیبی ندارد که راحت صحبت کنی.. یا اصلا صحبت کنی! نامحرمی هم که بزرگتر است آب از سر من و او گذشته است و خب عیبی ندارد که صحبت کنی. و ای وای که هر دوی این ها حماقت ساده لوحانه ی مضحک خطرناک بود!!!
غلط کرده آن که فکر کرده نامحرم در سنین مختلف کمی محرم می شود.. این عجیب جز خط قرمزهای من بود آن سالها.. و خیلی عجیب است که دارم از گذشتن از خط قرمز حرف می زنم.. ننگ بر اولین اشتباه. وای بر اولین چشم فرو بستن ها...