کاش آن روزها، آن کسانی که، آن جاهایی که به اشتباه در من و به من نرم نرمک تحمیل کرده اند که تو مسئولی، که تو موظفی، که تو رسالت داری، که تو دغدغه داری، که باید ننشینی، باید جهاد کنی....

نگهشان می داشتم می نشاندمشان یک چایی میدادم دستشان، چشم در چشم نگاهشان می کردم و می گفتم: با کدامین توان، مرا راهی کردید، چرا ناتوان ترم کردید؟ 

چرا مرا در خوف رها کردید؟

چرا نگفتید یک جایی در مسیر وقتی هنوز از نفس نیفتادم یک جایی بایستم توقف کنم تا بقیه حرفهایتان را بشنوم؟

چرا داد نزدید که صبر کن... ادامه داشت... همه اش را نگفتیم؟

چرا از رجا نگفتید؟ همان موقع؟

چرا از احتیاجم نگفتید؟

چرا مرا تشویق و تهییج کردید که الان وسط راه جوری ترمز ببرم که دست و پایم را از دست دهم؟

آی آدمها، آی تربیت ها، آی دوره ها و دوران ها، وقتی خواستید با کسی حرف بزنید یا کامل حرف بزنید یا بگذارید در قصور خود بماند که این چنین تقصیر نکند.....

ولی یک چیزی خیلی قابل توجه است. اینکه خود نیازت را تعدیل کنی و نه سرکوب

تامین کنی و نه سرکوب

احترام کنی و نه سرکوب

منزل دهی و نه سرکوب

 به نیازهایمان احترام بگذاریم

نیاز چیز بدی نیست

ذات ما نیاز است

کاش زودتر این را درک کرده بودم

چقدر در اشتباه بودم. چقدر ناراحت و حیران و بی قرار بودم و خودم را سرزنش می کردم...

از چی؟

از اینکه محتاجم؟!! 

وا

دیوانگی هم عالمی دارد

تو عین نیازی 

تو خود احتیاجی

و چی ازین ساکت کننده تر

نحن محتاجون الیک

نحن فقرا الیک

و من سراپا نیاز

چی ازین بهتر.. حتی احتیاجات اولیه.. چقدر آرام گرفته ام.... چقدررر سکون گرفته ام.. چقدر از توانم خارج بود و چقدر وسعم را تحت الشعاع قرار داده بود غیر ازین برداشت.....

دیدید گاهی کسی کلی ادعا می کند.. کلی نظر می دهد. یک عالمه حالی اش می شود..

بعد دیدید یک دفعه کم می آورد؟ یک دفعه ساکت می شود... 

یک دفعه می فهمد چقدر هیچ و پوچ است

چقدر بیخودی گرد و خاک کرده

چقدر کوچک و ذره است

آقا من دقیقا همین آدم شده ام...

دوست دارم کسی کار به کار من نداشته باشد  و من هم فقط با تو کار داشته باشم..

همین و دگر هیچ

کمی یاد گرفتم 

کمی تمرین کردم

چرا

ساکت بودن را

کی گفته این همه حرف بزنی.. ول کن بابا

خاموش باش

تهش لبخند بزن

تهش دو کلمه بگو و بعدم حرفهای خودت را و خصوصا حرف های بقیه را زود فراموش کن

چه ارزشی دارد این همه شلوغی

بابا کمی حرف نزنید چه میشود...

 

رفته ام سرچ کنم معبود یعنی چی که تو بشوی تنها معبود من...

می گوید یعنی: دلبر، یار، دلدار، نگار، پرسته...

می گوید یعنی ناظم الاطباء...

یعنی تو قرار است اینها بشوی برای من؟

یعنی کسی معبود داشته باشد اینها را دارد؟

خب و الله کیست حالا که تنها معبود خودش باشد و کس دیگر نباشد؟

 

موقع نماز است...

باشد برای فرصت دیگر..

نمی شود زود بگذری....

بمان و مشق کن...

 

اولین رکن اسلام را سرچ می کنم...

گواهی دادن به این که معبودی به حق نیست جز الله...

همین بس است...

چقدر سنگین است...

ادامه نده.. بمان... قرار است گواهی دهی که معبودی به حق نیست جز الله... 

می خواهی گواهی دهی ها

می خواهی معبود انتخاب کنی ها...

می خواهی به الله نزدیک شوی ها...

دیگر ادامه نده.. بمان... خیلی سنگین است... فعلا برای رکن بعدی تا مدتی دست نگه دار.... عجیب است... سخت است، شیرین است، موانع دارد، ذی وجوه است، شهادت خیلی سختی است.. می توانی بمانی پای شهادتت؟ شوخی نیست ها... سر بزنگاه هم همین است ها... کسی جایش را نگیرد.. جای دیگر نروی، 

صبر کن...

مدت ها مشقش کن....

من ترجیح می دهم و طلب می کنم که کمکم کنی که دیگر کمی خاموش باشم.

زبانم را کم کار کن، چشمهایم را کم کار کن.. احساسم را کم کار کن. دستانم را ، قدم هایم را....

بگذار بدون بیماری و به خیری، کمی کند باشم، کمی آرام

بگذار کمی تسلیم باشم.

لال

کور

کمکم کن خدا

مرا خالی کن از همه چیز

زود است برای من حرکت، زود است ادعا، زود است سردمداری، زود است اصلاح، زود است تغییر..

مرا فعلا فقط آرام کن....

این روزها دنبال کسب اطلاعاتم می دانی در مورد چی؟

در مورد دین اسلام

من تازه مسلمانی هستم که فقط شهادتین را گفته

تازه دارم سرچ می کنم..

من دارم ذره ذره آهسته آهسته نصف گام نصف قدم، حرکتم را آغاز می کنم..

 من دارم راه می افتم نوپای نوپا...از اول... از اول خط

شاید این روزها روزهای اول نفس کشیدنم در هوای مسلمانیست.. 

سکوت را عاشق شده ام و آموختن را.

سکوت و آموختن را....

همه التهابات وجودی مرا بگیر

کل هیجانات مرا برگیر

من ذهن خلوت و احساس تازه و قدم های آهسته را می پسندم... دیگر هیییییچ!!!!!

چقدر مدیریت علم پیچیده ایست

مدیریت خود

جهاد اکبر همین است

من مشغول مدیریت کردنم

و چقدر کار دقیق و پیچیده و حساسی هست

چقدر به ضرورت داشتن دین پی برده ام

چقدر این روزها دوست دارم دین دار شوم.

من در دنیای سرگردانی و سردرگمی بی دینی چطور دوام آوردهام بعد از این امتحان های سخت...

من وضو می گیرم و رو به قبله شهادتین می گویم

خدای محمد، من را به مسلمانی زینت بده، راه بده.

می خواهم اسلام را بپذیرم.

 

یک چیز دیگه هم تمرین می کنم

اصلا درست و غلطش مهم نیست

اصلا دیگر فکر نمی کنم

خب و اما آستین بالا بزنم اول سراغ چه بروم بهتر است.... می گویند چند درصد وجود ما آب است. برای من چندین درصد وجودم احساس است... که باید یا دستش را بگیرم که توان بگیرد و تأمین شود. یا باید مرخصش کنم از پا در میآورد مرا اینگونه ماندنش... 

چند درصد کم بماند یا اگر خواست بماند باید حسابی تمیز شود، حسابی غربال شود.

باید هر چیزی سر جایش قرار بگیرد.. درست است که در محیط من هیچ چیزی درست سر جایش نیست و خب مرا متوجه آسیب های جدی کرده ولی خب دیگر باید چشمم را محکم ببندم. خودم را بنشانم جای درست و بجنگم. چاره ای نیست مریم جان... هیچ چاره ای.

و بند بند وجودم را بسپارم دست تو که وجود سستم را محکم نگه داری... 

من تمام استیصال و وابستگی خودم را به درگاه تو فریاد می کنم... دیگر همه را درو می کنم، دور میکنم، ولو اینکه باید با همه تعامل داشت.. باید تنها نماند.. ولو اینکه می دانم تنهایی برای من سم مهلکی است و هرچه بر من رسیده از همین وصله ناجور بوده است اما نوع دیگرش را تمرین می کنم...

من در حد توان خودم با تو خلوت می کنم. بعد از آن سالهاا، آن سحر ها و شب های طرح ولایت، دیگر این گونه با تو قدم نزده بودم... دوباره بلند می شوم و راه می افتم. وقتی اندازه ی سی و سه سال دوباره خالی شدم، آنوقت دوباره با آدم ها تعامل برقرار می کنم. این بار با خیال آسوده، این بار با خیال جمع، بدون وسواس، بدون اشتباه، همه را از سوی تو می بینم... هر که حتی سلامی کرد و رفت...

می دانم خدا.... می دانم تنهایی فقط برای توست.. نوع تنهایی مرا که در جمعم و معلوم نیست کجا هستم، را عوض کن... خودت خوب می دانی منظورم را... مرا تنها کن تا از تنهایی نجات پیدا کنم....

مرا ببر یک جایی و برگردان...

فقط کار خودت هست..

 

مرا بلند کن. از زمین بکن.

 

برون ریزی ذهنی یعنی جارو بردارم و به درد نخورهایش را ولو به زمین چسبیده باشد، ولو رنگ داده باشد، ولو کندنش به این راحتی نباشد، از ذهنم پاک کنم، بندازم بیرون و زود از سطل زباله وجودم هم بیرون بگذارم یک جایی خیلی دور از ساحت و ساخت خودم...

یک جایی که نه یادش بیفتم نه حتی نگاهم به نگاهش بیفتد.. 

نزدیک که باشد حتی اگر در بسته هم باشد بو می دهد، آزار می دهد....

خب و اما مریم 1398؛

یک همسر و مادر سی و سه ساله شاید مهمترینش باشد که تشریف داشته باشم!

و بهتر است بگویم یک خانم با روابط انسانی پیرامونش..

یک چند تا کار مربوط به دانشگاه هم دارم که باید سروقتش بروم و جالب است که یک تمرکز بالایی احتیاج دارد.. با این ذهن نامنظم نمیشود. نشد دیگر چند روز و چند هفته و چندماه دیگر باید بگذرد که بفهمم اینطور نمیشود. 

ولی خب زمان دارد و نمی توانم همچنان موکولش کنم به بعد.

خب حالا که چه..

هیچی بهمین سادگی که ذهنم را برون ریزی کنم.. 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا سلام

بلندم کن

خود را از احساس گناه رها کردن

وابستگی عاطفی را تبدیل به پیوستگی کردن

رفع وابستگی ناسالم

فهمیدن عدم امکان راضی نگهداشتن همه

مدیریت بحران وحشت

 

خب ارتباط بعضی آدمها با ما ارتباط بیخودی است..

نباید باشد!

 باید نباشد!

چقدر جالب شده است برایم فکر در مورد این موضوع..

اینکه یک بار یهو بایستی، و نگاه کنی ببینی با چه کسانی در ارتباطی و او کیست و کجای سرنوشت و سعادت توست، کجای حق تو، کجای تکلیف تو؟ جای که خالیست؟ 

چقدر دلم خواسته اسم آن ها که اشتباهی اند را بنویسم

اسم آن ها که نیستند را بنویسم

چقدر دلم خواسته آزاد و رها شوم از غیر....

يا وَيْلَتي‏ لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً

یک ذهن خلوت و منظم و پهن..

هوش هیجانی بالا...

دور کردن بعضی ها از دور خودم، از ذهن خودم.. بروند تا من رها شوم از حتی اندکی مشغولیت به آن ها...

جایگزینی بعضی ها به جای آن ها...

چقدر دلم می خواهد بعضی های دیگر جای بعضی های غلط را بگیرند... 

نشود یک روزی که بگویک کاش فلانی را دوست انتخاب نکرده بودم...

 

آهنگ و موسیقی هایی را که در یک حالت و دوران خاصی بارها گوش داده بودی را هرگز و اصلا و به هیچ عنوان نباید دوباره گوش دهی..... وگرنه تو مازوخیست داری... دیوانه!

امتحان نکرده بودم امروز نمی دانم دلم بهانه ی چه را گرفت که سراغش رفتم.... قشنگ گوش دادن دوباره به آن ها و و تداعی آن حال و اوضاع و دوران،آدم را با خاک یکسان می کند... 

چند وقتی بود سراغش نرفته بودم. حالم را بد می کند مثلا یعنی می روم که حالم را خوب کند...

موسیقی را می گویم! خیلی در موردش حرف دارم... ولی مجال گفتن ندارم... 

چقدر گول زدنی داریم دورمان...

یاد پستونک بچه ها می افتم که هیجوقت دلم نمی خواسته حداقل بچه خودم استفاده کند... یعنی چی... این همه آرواره هایش را برای چی تکان بدهد. باشه بابا قبول... بچه آرام می شود....مادر راحت می شود...!

موسیقی هم مثلا می خواهد آدم را آرام کند والا من یکی را که با خودش برمی دارد می برد یک جاهای خیلی دوری.. بعد هم من را همانجا رها می کند...جا می گذارد نامرد... خیلی بدی موسیقی... خیلی بدی شعر، خیلی بدیییییییییییید!!!!

خدایا دستم را شنبه بگیر و یک جایی ببر.....

باور کن یک پرنده ای توی قلب من گذاشته ای... یک چیزی دارد از قلبم می زند بیرون...