کاش آن روزها، آن کسانی که، آن جاهایی که به اشتباه در من و به من نرم نرمک تحمیل کرده اند که تو مسئولی، که تو موظفی، که تو رسالت داری، که تو دغدغه داری، که باید ننشینی، باید جهاد کنی....

نگهشان می داشتم می نشاندمشان یک چایی میدادم دستشان، چشم در چشم نگاهشان می کردم و می گفتم: با کدامین توان، مرا راهی کردید، چرا ناتوان ترم کردید؟ 

چرا مرا در خوف رها کردید؟

چرا نگفتید یک جایی در مسیر وقتی هنوز از نفس نیفتادم یک جایی بایستم توقف کنم تا بقیه حرفهایتان را بشنوم؟

چرا داد نزدید که صبر کن... ادامه داشت... همه اش را نگفتیم؟

چرا از رجا نگفتید؟ همان موقع؟

چرا از احتیاجم نگفتید؟

چرا مرا تشویق و تهییج کردید که الان وسط راه جوری ترمز ببرم که دست و پایم را از دست دهم؟

آی آدمها، آی تربیت ها، آی دوره ها و دوران ها، وقتی خواستید با کسی حرف بزنید یا کامل حرف بزنید یا بگذارید در قصور خود بماند که این چنین تقصیر نکند.....