خب و اما آستین بالا بزنم اول سراغ چه بروم بهتر است.... می گویند چند درصد وجود ما آب است. برای من چندین درصد وجودم احساس است... که باید یا دستش را بگیرم که توان بگیرد و تأمین شود. یا باید مرخصش کنم از پا در میآورد مرا اینگونه ماندنش...
چند درصد کم بماند یا اگر خواست بماند باید حسابی تمیز شود، حسابی غربال شود.
باید هر چیزی سر جایش قرار بگیرد.. درست است که در محیط من هیچ چیزی درست سر جایش نیست و خب مرا متوجه آسیب های جدی کرده ولی خب دیگر باید چشمم را محکم ببندم. خودم را بنشانم جای درست و بجنگم. چاره ای نیست مریم جان... هیچ چاره ای.
و بند بند وجودم را بسپارم دست تو که وجود سستم را محکم نگه داری...
من تمام استیصال و وابستگی خودم را به درگاه تو فریاد می کنم... دیگر همه را درو می کنم، دور میکنم، ولو اینکه باید با همه تعامل داشت.. باید تنها نماند.. ولو اینکه می دانم تنهایی برای من سم مهلکی است و هرچه بر من رسیده از همین وصله ناجور بوده است اما نوع دیگرش را تمرین می کنم...
من در حد توان خودم با تو خلوت می کنم. بعد از آن سالهاا، آن سحر ها و شب های طرح ولایت، دیگر این گونه با تو قدم نزده بودم... دوباره بلند می شوم و راه می افتم. وقتی اندازه ی سی و سه سال دوباره خالی شدم، آنوقت دوباره با آدم ها تعامل برقرار می کنم. این بار با خیال آسوده، این بار با خیال جمع، بدون وسواس، بدون اشتباه، همه را از سوی تو می بینم... هر که حتی سلامی کرد و رفت...
می دانم خدا.... می دانم تنهایی فقط برای توست.. نوع تنهایی مرا که در جمعم و معلوم نیست کجا هستم، را عوض کن... خودت خوب می دانی منظورم را... مرا تنها کن تا از تنهایی نجات پیدا کنم....
مرا ببر یک جایی و برگردان...
فقط کار خودت هست..
مرا بلند کن. از زمین بکن.