خدای عزیزم من آمده ام یک چیزی بخواهم. از تو مطمئن تر نداریم. تو گفتی بخوان و بخواه و من جواب می دهم. خیلی ممنونم که اینطوری هستی. خودت را شکر و سپاس که مدلت این شکلیست.
به نام خودت
من می خواهم عجله و ترس و خشم و استرس را از م بگیری.
شاید کس دیگری بخواند بخندد و بگوید چقدر پر اشتها.
ولی من به حرف تو به تجربه ی خودم در این چند سال ایمان دارم. هرچه خواسته ام داده ای.
می دانم که اینها همت و تلاش و تمرین و شناخت می خواهد ولی تو منظور مرا خوب می فهمی.
گره های کوری دارد الگوهای تکرار شونده ای دارد. تندیس های عاجز کننده ای شده است.
تو می فهمی من چه می گویم.
خدای قشنگم دلم برایت تنگ شده.
وقت هایی که توی سرعت و عجله یا وسط ترس و خشم هستم هم دلم می خواهد باشی مثل همین جا که خیلی هستی. مثل لحظات سکوت و سکونم.
خدایا راستش من از این که اطرفیانم بابت این ضعف ها و عیب ها اذیت بشوند خیلی ناراحتم. از اینکه با سرعت بپرم وسط کار و حرف و احساس و تمایل بچه ها یا دیگران با این توجیه که دیر شده و زمان نیست و وقت فلان کار دیگر است به شدت ناراحتم. از اینکه باید الان حتما بلند شوی الان حتما صبحانه بخوری الان حتما بخوابی الان حتما بروی ...... خیلی بیش از حد ناراحتم. حس ظلم کردن دارم. دلم به شدت برای چهره ی بچه ها موقع این باید و نباید کردن های علیرغم میلشان می سوزد.... چه کنم خدا