توضیحی در تایید کامنت قبلی

تناسخ در نگاه ما، منسوخه و فکر کنم اعتقاد هندوها و بودایی ها و اینهاست. بنده تجسم اعمال را با استناد به آیه ی 10 سوره ی نساء و آیات دیگر قرآن عرض کردم. اینکه اعمال ما باطنی دارد که ما متوجهش نیستیم ولی به زودی به سمع و نظرمان خواهد رسید.

چهره ی واقعی اعمال

آماده ای؟ می خواهم در مورد موضوع جدی و بسیار مهم و حساسی حرف بزنم. اگر آمادگی اش را نداری، که تصور کنی، که تامل کنی، که توقف کنی، اصلا نشنو! ....

...

....

......

آماده شدی؟؟

شوخی نکردم.. تعارف هم ندارم...

اگر نمی توانی توقف کنی و به حرفی که می زنم فکر کنی، نخوان!

چقدر به قیافه ی فیک رفتارها و فکرهایت عادت کرده ای؟ چقدر باطن اصلی و واقعی شان را نقاشی کرده ای.. بله در حد طراحی کردن قیافه ی واقعی هم قبول است...

منظورم را گرفتی؟

عادت نکن به آنچه می کنی و نمی کنی.. حداقل تصور کن قیافه اصلی اش را..

تجسم اعمال، موضوع بسیار جدی و حیاتی و مهمیست. این ظاهرهای فیک، قیافه ی اصلی دارند.. الان توی همین دنیا گفتم؛ که وقتی آن دنیا با قیافه های اصلی شان روبرو شدی و تک تکشان را زندگی کردی، وحشت نکنی..شوک نشوی. قفل نکنی. آب نشوی. ویران نشوی...

با نقاشیِ باطن اعمالت، این تمرین را شروع کن..

به عنوان یک هنرجوی نقاشی مثلا به تو می گویند اگر بخواهی خشم را بکشی چی و چطور موجودی می کشی؟ طعنه زدن، کتمان کردن، حسادت، بی تفاوتی، خودخواهی، خودنمایی، دروغ، کینه، مردم آزاری، ظلم... نمی دانم هر چه.... چه می کشی؟؟؟ چطور می کشی؟

قلم طراحی ات با آن همه قابلیت در سایه روشن زدن در چه حد قابلیت رونمایی یا به تصویر کشیدن طبیعی اعمالت را دارد؟

تلاش کن... می دانی چرا اصرار دارم که تصور کنی؟ چون تخیل نیست!

تو با باطن اعمالت دیر یا زود روبرو می شوی..

من می دانم که نوع انسان طاقت روبرو شدن با تصویر واقعی اعمالش را ندارد.. به شدت تکان دهنده است.

هرکار می توانی برایش بکن.. طراحی کن...شبیه سازی کن.. تصور کن.... اصلا تخیل کن... بهتر از همه قبل از همه ی فعل و قول و فکرت، توقف کن، بعد با جزییات و وسواس تجسم کن، حالا اگر طاقتش را داری که به واقعی ترین شکل ممکن با تمام پوست و گوشتت زندگی اش کنی، انتخابش کن...

می دانم عزیزم دنیا سخت است. ولی تو انسانی. یک ابر سازه ی فوق پیشرفته با کلی قابلیت و آپشن مادی و غیر مادی!

پی نوشت: بعضی تصویرها در قرآن کشیده شده است. تو بخوان و از رویش بکش!

جدی شده های بی حجت

می دانی قوه ی تشخیص به انسان داده شده است. ممکن است متغیرها و عوامل زیادی پیدا شود که روی خروجی این تشخیص ها اثر بگذارد.

این عوامل را بشناس

درجه ی اتقان هر کدام را چک کن

اگر با معیار اراده ی خدا، ناخالصی داشت، ساعت 9 شب با بقیه ی آشغال ها بذارش بیرون.

جنم به میزان لازم

اختیار را هیچکس از انسان سلب نمی کند. این سازه، درون انسان جاساز شده است. یک سازه ی غیر مادی. و ترس، تهدید، دعوا، فشار، تطمیع، اجبارهای بیرونی و موانع مختلف، فقط نوع استفاده یا میزان استفاده ی تو را از اختیارت مشخص می کنند و این هم انتخاب دیگری از سمت توست. اینکه با وجود این عوامل می خواهی از اختیارت چند درصد استفاده کنی. پس همه ی فعالیت های تو بخاطر وجود اختیار صد در صد ارادیست. هیچوقت گول فشار و ترس و فلان مدل روحی روانی و فلان سختی و مانع را نخور. بالا بروی پایین بروی اختیار از تو گرفته نمی شود. هیچکس نمی تواند این کار را بکند. نه فکر نه وسوسه نه شیطان نه آدمیان نه محیط نه مریضی.

جالب نیست؟

اتمام حجت نیست؟

وصیت نامه

سلام بر عزیزان دلم. سلام بر همه ی اعضای خانواده ام، فامیلم، دوستانم، همسایه هایم، آشناها، همکارها، دانشجوها و هر که ولو به کوتاهی سلامی از کنارشان گذاشتم. من برای مرگم، ذره ای شوکه نشده ام، ناراحت نیستم، اعتراضی ندارم. من مشتاق ادامه دادن خودم در سطح پیشرفته تری هستم. جسم مادی من، مدتی موقت روح مرا در خود جای داده بود، ولی روح راه های زیادی برای طی شدن دارد. جای بدی نمی رود. نمی میرد. از بین نمی رود. خود واقعی من و هر موجود انسانی دیگر، تمام شدنی نیستیم. من خوشحال و شاکرم که شروعی بی پایان را تجربه می کنم بدون محدودیت جسمی و زمانی و دست و پاگیر. من مرگ را تولد زندگی اصلی و جاودان خود در موطن اصلی ام می دانم و تولدم را و شروع زیستنم را به خودم تبریک می گویم. چشمم به روی خیلی از چیزهای واقعی و حقیقی باز می شود. درک جهان غیر مادی خواسته ی دل و جان من بوده است. دنیا خیلی کوچک و تنگ و محدود است. ساخت و ساحت بشر با زمین و دنیا برای همیشه همخوانی ندارد. جان من به جانانش حرکت و رجعت می کند و من از این به سوی او رفتن بسیار خوشحالم. عزیزان من، امیرمهدی عزیزم، فاطمه ی عزیزم، همسر عزیزم، مادر عزیزم، پدر عزیزم، خواهر عزیزم، برادران عزیزم، من اگر روحم در نگرانی ناشی از طاقت کم شما به خاطر نبودنم معذب شود، سبک، سفرش را شروع نمی کند. تعلقی نگران کننده در دنیا پیدا می کند. اینکه شما شخصیت محکم و مقاومی نداشته باشید، اینکه سایزتان از سایزِ نبودن و نداشتن من، بزرگ تر نباشد، اینکه قدتان از قد مشکلات، بلندتر نباشد، موجب نگرانی من خواهد بود. اشکالی ندارد تخلیه ی روانی شوید. بلاخره سوگ عزیزان و دلبستگی ها غم دارد ولی زود از غم خلاص شوی. اصلا در سوگ نمانید. خیلی کوتاه. تا من و شما آزادانه و سبک و مقاوم زندگی را از سر بگیریم. نمی گویم مرا فراموش کنید. مرا در روضه و مسجد و هیات و دعا و نماز و عمل صالح شریک کنید ولی از نظر روانی به خودتان زود مسلط شوید و فرصت های زندگی را از دست ندهید. مرگ در نگاه دینی ما پایان هیچ کسی نیست. یک تغییر جاست و جای خوب تری هم هست. فکر کنید من به یک مسافرت دلخواه و مورد علاقه ام رفته ام. همه دوباره دور هم جمع خواهیم شد ان شالله. عزیزانم بیشترین چیزی که از شما می خواهم، مهر و محبت و دوست داشتن و علاقه به همدیگر هست. خوب بودن. با خدا بودن. تا می توانید با اهل بیت و شهدا رفاقت کنید. توسل و توکل معجزه می کند. هیچوقت احساس تنهایی و استیصال نکنید. یک خدا داشته باشید که برای همیشه و همه چیز و همه وقتتان کافیست. برایم حلالیت بگیرید. برای خودتان هم از همدیگر حلالیت بگیرید. قدری نماز و روزه و نماز آیات و رد مضالم برایم بدهید. در مورد مسائل مالی و اموال، اختیار تصمیم با همسرم که مردی عاقل و عادل است باشد. خودشان خیر رقم زنند هرچه که میدانند. بروید زندگی کنید و سرتان را بالا بگیرید. من که همه ی شما را می بینم و برایتان دعا می کنم شما هم با خیال راحت در کنار هم خدا را بندگی و زندگی را زندگی کنید. عاشقتونم. در پناه خدا

اگر دور من می چرخی؛ سلام بر تو

خود حضرت عزراییل، سلام خدا بر او باد، احتمالا برای رها کردن روح من از کالبد جسمانی، قدم رنجه نمی فرمایند ولی بهرحال مأموری الهی برای قبض روح من تشریف خواهند آورد. بهرحال اینکه شما از سمت خداوند عزیز و صاحب اصلی من می آیید مرا به ذوق می آورد..

سلام بر شما گرچه می دانم تا به امروز حداقل پنج باری آمده اید. شاید هم خیلی بیشتر از این تعدادی که من می دانم... هر بار از بار قبل، نزدیک تر و بیشتر... سلام بر شما... سلام بر شما با تمثال غیر جسمانی تان. درود خدا بر شما و ممنون از زحمت شما.

می دانید که من تعلقاتی داشتم که با شما نیامدم. خدا منت دوباره بر سرم گذاشت. خیلی خیلی منت نهاد که من اکنون دوباره حدود شش سالی هست فرصت مجدد پیدا کرده ام. آن بیداری و هوشیاری جدا شدن از جسمم گرچه شبی تا صبح بود ولی هفته ها التماس و گریه و تمنا و خواهش کردم که بخاطر ناتوانی و کوچکی بچه هایم مرا نبرید... و نبردید.

چرا هر روز و هر لحظه شکرش را به جا نیاوردم؟ الان که باز مدتیست شما را نزدیک می بینم و یادتان کرده ام دلم می خواهد حتما وصیت نامه بنویسم.

برای بچه هایم. برای جدا کردن این بند ناف. برای اینکه بچه هایم مادر و پدرم و . ... محکم و مقاوم باشند. متزلزل و غصه دار و دل شکسته نشوند. کم نیاورند. برای اینکه آدم های اطرافم یاد بگیرن و بدانند و بخواهند که شخصیت محکمی داشته باشند. که ایستگاه مغزی شان را بالا ببرند. که سایزشان از سایز این از دست دادن ها و نداشتن ها خیلی خیلی بزرگ تر باشد. که من خیالم راحت باشد.

این تعلقات روح مرا اذیت می کند چقدر سخت بود آن گریه ها و التماس ها.. چقدر جدا شدن ها سخت بود. در حالیکه جدا شدن خود روح فقط درد خاصی در قفسه ی سینه داشت و برگشتش هم اصلا دردی نداشت. ولی خود حال روح.. خیلی عجیب بود. خیلی گیر بود. چشم از بچه ها بر نمی داشتم.

خدای عزیزم من دوباره یاد آن فرصت ها و عبرت ها کرده ام. روزهای مرا در کندن از تعلقات، در تبیین های لازم، در تعیین تکلیف کردن ها، در آماده شدن ها زنده تر و مفیدتر کن.

تو و تمام ماموران الهی ات برای دنیای من خیلی طرح و برنامه داشته اید. من دوست ندارم هنوز حق مطلب ادا نشده، تو را ملاقاتت کنم. مرا با روی باز، با خیالی راحت، با قلبی مطمئن بپذیر و ببر.

وگرنه نگهم دار تا مهیا شوم. قربان همه ی خدایی ات.... حجم ضعیفی مرا فقط خودت می دانی.. ارحم یا رب...

نتیجه یکیست

می دانی من یک گیر و گرفت اساسی دارم. خلاصه ی حرف روانپزشکان و روانشناسان یک چیزی توی مایه های ایستگاه مغزی نامتناسب است. من این اسم را رویش گذاشته ام البته.

انباشت ذهنی عمیق و سرریز.. که باید برای همیشه تمیز و خالی و سبکش کنی.

حالا گیر کار کجاست؟ گیر کار خود این نیست. اینست که من فکر می کنم آن ها اشتباه می کنند!! این ظرفیت وجودی من است که باید وسیع تر شود نه تخلیه ی ذهنی و کم وزنی افکار و دغدغه هایم.

گرچه نتیجه یکیست؛ صفر بر 10 به نفع درجا زدن!