خدایا مرا بکش یک گوشه ...

به شانه هایم یک تکان جدی بده...

نمیدانم چه خوردم که انقدر در هپروت و....

چه اعتیاد نافرمی.....

زمان هوشیاری اش در طول ۲۴ ساعت نیم دقیقه بیشتر نیست....

خدایااا

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای صبور من یک فرصت خوب هدیه بده به من.... لازم دارم وسط این هیاهو.... کار خودته

به نام تو که هستی

 

خالق خود من، یک فرصت عمیق فکر و خلوت با تو را احتیاج داشتم. امروز کلاس نداشتم فقط آمدم که کمی سنگهایم را با خودم در حضور مقدس تو وا بکنم. خصوصا اینکه رجب است و من دارم ندار و فقیر می شوم.

در حال حاضر اوضاع بندگی ام قاراش میش است.. دوباره چشمانم لرزان شده و درست نمی بیند.. دستهایم که اصلا سست و رنجور... ول شده است از توی دست های گرم تو... سردم شده...

جاهایی بود که در ازای از دست دادن سرمایه های وجودی ام، می توانستم برای مدتی کوتاه گرم شوم..... ولی بال و پر من با گرمای مصنوعی آنها می سوخت..

با اینکه من نخواستم که جای دیگری واقعا پناه بگیرم ولی همین توقف های کوتاه هم به بال و پرم گرفته است.. درد و التهاب همین پناهندگی های اشتباه، دردهای دیگری به مشکلم افزوده و اکنون همه جای بدنم و همه جای روحم و همه جای فکرم و همه جای دلم درد می کند. خدا نخواه که قصه ام اینگونه تمام بشود.

 درست است که صدای بندگی من از ته چاه می آید ولی می آید.. یعنی من هنوز به امیدهای ولو اندک زنده هستم.

خب و اما روضه بس است. من آمدم اینجا که فقط تکلیف خودم را روشن کنم. آنچه حقیقتا دلم می خواهد و راهش را... آنچه دلم حقیقتا نمی خواهد و راهش را.. سره از ناسره باز شناسم... اینجا پر شده است ها... یک عالمه جنس نامرغوب ریخته اند توی بازار این عباد و آدمیان که به اسم تو و پناهت خرید و فروش می شود. سر من یکی خیلی کلاه رفته است.. اعتمادهای بیجا..اطمینان های نا به جا، آدرس های غلط و رد گم کن و .... که نمی خواهم بقیه اش را بگویم...

خدای همه ی ما

آنچه حقیقتا دلم می خواهد تو هستی... 

آنچه حقیقتا دلم نمی خواهد وابستگی است...

 خدایا تو بهتر از خود من و بهتر از هر کس می دانی که اگر اولی بخواهد نباشد و بعد دومی را بخواهی بگیری یا بگیرم یا بگیرند، من می میرم....

می گویم خدا، استاد اخلاق واجب شده ام ... بی اخلاقی هایم دارند کار دستم می دهندها... یله و رها شدن چیز بدیست و من خیلی این مدل را در خودم سراغ نداشته ام... می شود یک کاری بکنی... گفتم سر کلاس اخلاق بروم که نه دنبال این نیستم.. با کسی قرار حساب کتاب بذارم که اینم جالب نیست و اصلا همچین کسی پیدا نمیشود و بعد هم خوب نیست غیر تو کسی بداند اوضاع چقدر قمر در عقرب است.. بعد گفتم بگردم راه های رفعش را پیدا کنم که  اینقدر این حرف ها شعاری و مثل هم شده که رغبتی ندارم بخوانمشان...

 می گویم هرچند کار کشیش ها و کلیسا خیلی بد بوده است و فلان فلان شده بوده اند و همه را از دین زده کرده اند و... ولی من الان دقیقا یک کسی را می خواهم که بنشیند مقابلم،  ادب و خطبم کند، دستورات جزیی و موردی بدهد.. حساب پس بکشد..و شوخی هم نداشته باشد... مراقبم هم باشد که دست از پا خطا نکنم.... که خب انتظار بیجایی دارم....

خدایا هی من میخواهم صحبت هایم با تو را به اختیار نکشانم آخرشم به همین جا کشیده میشود... خدای من اصلا دستت درد نکند که به من اختیار دادی.. من دارم ازین اختیار لذت می برم... اختیار چیز خیلی خوبی است... 

چقدر خوب بود برای خنکی دل من هم که شده چند لحظه به این فرشته ها اختیار می دادی که پیش خودشان فکر نکنند خوبی و خوب بودن و نزدیک بودن به تو، همان آب خوردنیست که کنار دست خودشان هست.. بعد انقدر راحت جلوی تو ما را سکه ی یک پول نکنند که این آدمهای بخت برگشته  فساد و فحشا و اینها  به پا می کنند....  به تو قول می دهم هیچکدامشان یک لحظه تاب به دوش گرفتن اختیار را نداشتند... قول می دهم.... خصوصا که چشیده اند شیرینی نزدیکی به تو را.... شرط می بندم یکی یکی جان می دادند....

 

وقت هایی که ذهنم مشغول است ترجیح میدهم اصلا فرادا نمازم را نخوانم... بسپارمش به کس دیگری مسئولیتش را وقتهایی که خودم گیج میزنم.. که البته همیشه هم این امکان نیست... خدا بیامرزد کسی را که مسجد را کنار کتابخانه ساخته و...

 

بین نماز لای قران را باز کردم تا درست در وسط همین اوضاع و احوال برایم حرف بزنی... و تو گفتی یا مرض دارم، یا تردید دارم یا ... بقیه اش را به یاد نمی آورم...نمی دانم چرا آیه اش را به ذهن نسپردم و درش را بستم...

تو خیلی محترمانه حرف میزنی و یک دفعه هم انقدر رک توی پر آدم میزنی که دردش درست مثل یک سیلی محکم نواخته شده می ماند... فقط خشکت می زند...یعنی تو صاف صاف توی گوش من داد زدی که من... و حتی بر عکس همیشه یک بار هم بیشتر نگفتی و من هرچه گشتم که دوباره مرورش کنم،  نخواستی... حرف را به آدم یک بار میزنند خب...می دانم..

 به خودم گفتم یا باید بپذیرم که این یک بیماری است و علائم این بیماری اتفاقا زده است به کل وجودم و داد می زند که تب دار شده ام و خب طبیعیست که بیماری های زیادی هستند که به بخاطر بقیه باید زود  دوا درمانش کنی... مسری اگر باشد ... خدا نکند باشد.... 

و بعد اینکه تردید خیلی چیز ناجوری است.. صراط مستقیم و اطمینان و حسن ختام برایت باقی نمی گذارد...بترسی بد نیست... مردد هستی یعنی؟! و بعد راست راست برای خودت می چرخی؟ فکر می کنی خیلی هم حالی ات میشود... 

خدایا فکر میکنم یا خوسته ای که عرضه ام را نشانت دهم... یا دست شسته ای و رفته ای به کارها و بنده های مهمترت برسی....و لابد پیش خودت هم گفته ای اگر بخواهد جدی بگیرد می گیرد.... زور زورکی که نمی شود... آدم است.. اختیار دارد... 

اما من خیلی ریز و آهسته و نرم و کم صدا، نجوایی درونم می شنوم که می گوید احتمال دارد اولی باشد..   یعنی یک سوزن یا سر سوزنی در انبار کاه وجود من دیده شده است که درست مثل قاشق خاله ریزه بایدبگردم پیدایش کنم برای حفظ حیثیت خودم.....

و تو فکر کن که من برخلاف همیشه ام، این بار بخواهم دست روی زانوهای درب و داغانم بگذارم و خودم را از وسط یک عالمه لجن بیرون بکشم،.. کمکم می کنی؟ 

اصلا خدای من چه جوریاست این سرپا شدن ها؟ عزم جزم می خواهد که قد بکشی لابد.. 

چقدر دلم می خواهد روزه بگیرم.. گاهی فکر می کنم فقط روزه است که به سرپا شدنم کمک می کند.. ولی چند سالیست که ... خدایا بعد هم می گویی غر نزن...

چشم

 

خب طبیعیست که وقتی در خانه می مانی و انتظار داری در شلوغی و سر و صدا و ده دقیقه یک بار در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو اتاقت، تمرکز هم داشته باشی؟ استرس هم نگیری؟ 

و قرآن را فرستاده ای و همه ی حرفهایت را زده ای.... 

 

و مفسرش را معرفی کرده ای که چون من سواد و توان فهم عمیقش را ندارم تحت آموزش و پرورش آنها قرار بگیرم

 نمونه ی عملی چندگانه ای هم گذاشته ای که من فکر نکنم قواعد بازی در دنیا اینقدر پیچیده است که کسی تا به حال از پسش برنیامده

و بعد مرا غیر معصوم آفریده ای.... و حالا می گویی حرکت کن... بدو تا برسی یا حداقل خیلی عقب نمانی..جا نمانی..

 بعد جلوی پایم، مقابل نگاهم، درون و بیرونم، را پر از ابزارهای خطرناک کرده ای... مثلا من حق انتخاب دارم چون اختیار دارم... و آنوقت این انتخابها اینقدرررر متنوع و رنگارنگ و با بسته بندی شیکی هستند که من دوست دارم هر چند اندک و کم و بی مورد و نابه جا یک لذتی یا تستی از هر کدام از این انتخاب ها داشته باشم... چون خودت مرا نیازمند و پر از غرایز مختلف خلق کرده ای.. مخلوق خودت هستم و این ابزارهایی است که تو به من داده ای...

خلاصه من باید مواظبت کنم و موارد مورد مواظبت به شدت زیاد هستند.. از کمیت ها و کیفیت های مختلف و مرتبط با تک تک جوارح و جوانحم.... 

این ها هم که تازه فقط مربوط به جسم و جان هستند ...

جامعه و جهان را هم اضافه کن که مواظبت های زیادی لازم دارند از سمت من... یعنی حقی بر گردن من نسبت به تک تک مشمولات آن ها وجود دارد...چه انس باشند چه جن باشند چه شیء باشند...

بعد من درست در زمان غیاب معصومین آمده ام..(گرچه این یکی را خودم به خوبی میدانم که از دهنم بزرگتر است و من همین الان هم نایب بر حقش را پیرو درست و حسابی نیستم و حرفهای گام به گامش را جدی نمیگیرم)

خلاصه بعد باید آب دهانم را قورت دهم تصمیم را بگیرم و شروع کنم به حرکت... حرکت روی یک همچین مدار خطرناکی...

بعد یکی یکی رو میشوند احتیاجات جدید..

اینکه اراده ام لنگ می زند..پس این یک ملزومه ی واجبی است که یادم باشد تقویت شود و تحصیل بشود..

اینکه مدیریت فوق العاده، خصوصا مدیریت بحران نیاز دارم و خب در وسط بحبوبه ی احساس و غضب و شهوت و تمام ناراسته های پیشامد کرده، مدیریت بحران از کجا بیاورم؟.. پس یادم باشد این هم لازم است و شرایط اینجا ثباتش کمتر از ناپایداری هایش هست و باید بجنبم...

اینکه خوابم می برد، یادم میرود، حواسم پرت می شود که اصلا جریان چی بوده و من اینجا باید دقیقا چه کار می کردم هم مسئله ی دیگریست... یعنی من نیاز به یک به روز رسانی هر ساعته دارم... 

قربانت بروم نگو نماز که همان نماز را هنوز من کشف نکرده ام.... 

دیگر چه؟ آهان من یک ذهن هوشیار و یک وجدان همیشه بیدار می خواهم که از قضا درست وسط احتیاجات، غیبش نزند و برای خودش یک گوشه استراحت نکند... خوابی نزدیک به مرگ....

اصلا بگذار اینطور برایت بگویم... تو که ذره ای به حکمت و کار درستی ات شک ندارم، یک موجودی البته یکی نه، به تعداد زیاد موجود انسان نام آفریده ای با پیچیدگیهای فراوان..درونش کلی ویژگی های متناقض با هم قرار داده ای و تهش هم گفته ای ببین اینها که داری خیلی خطرناک و حساس هستن.. یکی از دیگری عجیب و غریب تر..مواظب باش که اگر اشتباه از اراده و انتخاب و اختیارت استفاده کنی ذره ذره از خودت و من دور می شوی.. بعد هم که زمان بازی و ماندنت در دنیا تمام شد و از حضور جمع مرخص شدی، می آیی پیش خودم البته شاید همچنان نگذارم مرا ببینی یعنی خودت نتوانی مرا ببینی... و مو را از ماست می کشم بیرون.. چرا؟ چون تو آزادی مسئولانه داشته ای...

و اصلا نمی توانی هیچ دفاعی از خودت بکنی چون کسانی بوده اند که بر عکس تو و  این همه ی دیگر،سوء اختیار نداشته اند و حسن اختیار به خرج داده اند... پس ساکت شو...

بعد هم تمام شهود عینی، از زمین و زمان و همان جوارج و جوانح مرا لگدکوب کنند که بله خدا این کار را هم کرده بود... این هم شده بود... دیگر امام و قرآن و اینها که دیگر جای خود.....

بعد هم من این هممممه سال تو را ندیده، بروم یک جای خیلی دورتر از همیشه ام به تو....

خب خدای من دوباره خودت نگاه کن... اولا آن ها که این همه قوی بوده اند و شجاع و غیور و مراقب، کم بوده اند، بعد اینکه چیزی خلق کرده ای که دیگر چیز خطرناکی نبوده که به او نداده باشی... و تازه بدتر از بد مختارش کرده ای. (ببخش مرا که می دانم می بخشی این گونه گستاخی در سخن را)

دیگر نمی توانم ادامه دهم نوشتن را... باشد برای بعد..

فقط این را بگویم نمیخواهم گله کنم و اگر این ها را می گویم بخاطر این است که دوباره بتوانم جای هر چیز را درست تشخیص دهم و خب چون بالاخره همچنان در دنیا تشریف دارم، به آزمون و خطایم ادامه دهم... و اگر خیییییلی کمتر از نیم درصد احتمال پیروزی ام باشد، پیروز شوم....

فقط قربان تمام جامعیت و مانعیتت بروم.. أنا عبدک الضعیف.... و تو نیز دائم الممتحن... رحم کن بر ما...

تو می دانی که من اینقدر پر رو هستم که معنایم از رحم فقط بخشش نباشد... خود تو و عند تو آرام گرفتنم باشد...

 

یک چیز دیگر هم برای تو بگویم و تمام.. اینکه من می دانم اول و آخر دنیا را...من میدانم که آخرش همه چیز مثل یک فیلم سینمایی می شود که میشینیم به تماشایش و بعد اشک میریزیم به حال آدم توی داستان.. که این بار اشک و بغض و... نه.... این بار قالب تهی می کنیم و کشان کشان از روی صندلی به سمتی برده میشویم که ملاقات واقعی با آدم توی داستان است.... شوکه میشویم که این تراژدی گریه آوری که دیدیم، مستندی از زندگی خودمان و انتخابات خودمان بوده و... و ...نمی خواهم اذییتت کنم خدا...اما همه اش هم از همین اختیار لعنتی(ببخش مرا) بوده است... اینکه این همه، ما را آدم حسابی فرض کردی و دادی اش و به من مثلا نباید می دادی خدا... نباید....(ببخش مرا).....

خدای مریم.. من از همین الان گریه را شروع کرده ام.. من از همین الان جلوی چشمم دارم خیلی چیزها را می بینم.. دارم زجر می کشم از اینکه یک روز چنان پسم میزنی که زخمی و جراحتی بالاتر از آن قابل تصور نخواهد بود...

بی خاطرات تو....بی آرزوی تو.... دل را کجا برم؟؟؟ شب، گریه را، کجا؟؟؟ 

خدایا دوست دارم کمی بی پروا خودم را خالی کنم.. ببخش مرا...

چرا از همان اول مقابل خودت صفمان نکردی و بعد در این کره ی غریب جامان دهی؟ چرا از اول نگفتی که اینجا چه جهنمی است.. چرا نگفتی همه چیزمان را از دست می دهیم.. چرا نگفتی به هق هق نداشتنت می افتیم.. چرا نگفتی.. خدااااا چرا گولمان زدی.... صبر کن.. بگذار راحت حرفهایم را بزنم... می دانم که همه اش را گفته ای.. ولی بگذار خالی شوم... چرا نگفتی تنها میشویم و تو میروی... چرا نگفتی دورمان شلوغ میشود از آدمها، پر از صدا، پر از تصویر، پر از خطا، دام، دانه، انتخاب،....چرا نگفتی اینجا چه جای مخوفیست خدا... چرا چنین کردی ... مرا به شک می اندازی.. خاطر خواهی ات خیلی هفت خان رستم شده.. از اول می گفتی من یکی را دوست نداری.. نزد خودت بودنم را نمی خواهی...

آخر چطور است که نجات پیدا کردن از اینجا فقط کار عده ای محدود و قلیل است ولی تو همه را دوست داری؟.... خب ما را اینجا نمی آوردی از اول خدا.... حال و روزمان که برایت معلوم بود.. پس چه دوست داشتنی..؟؟؟

خدایا شرمنده ام ولی من نمی خواهم بازی کنم... من را ببر بیرون زمین... 

من نمی خواستم بازی کنم... تو می خواستی.....

من می خواستم فقط یک گوشه ای کنار خودت آرام و بی سر و صدا بنشینم... مرا ببر بیرون..... خدایا من عرضه اینجا ماندن را ندارم....

 

برای بی بی بی حرم

الان که به دستانم جسارت نوشتن برای تو را داده ام، برای اینکه بتواند چیزی بنویسد که روی برگردانده ات را کمی برگردانی، شعر دلنشین آن خواننده ی محبوب را گوش می دهم...

 

به اسمت قسم .. تو قلبم، حرم، داری... دوستت دارمو .. می دونم دوستم داری... و اینگونه است که می توانم چیزی بگویم و بفرستمش به سوی تو.....

یک بانو.. یک بانو با کمتر از بیست سال سن... 

زن است با تمام اقتضائات زنانه...

اقتضائاتی که گاهی دستاویز من میشوند برای سر کج کردن...

پر از احساس است...شکننده است...ولی...

ولی روی همه ی احساسش را دست عقل و ایمان کشیده و رام کرده چیزهایی را که باید در اختیار خودش باشد و نه او در اختیار آن ها...

بعد دیگر قلم به نوشتن نمی رود که چه کرده است و چه شده است و.....

 

 و من هم یک زنم..

18 سالم نه.. سی و سه ساله دارم میشوم...

از احساس و عقلم ملغمه ای ساخته ام که خودم هم نمی توانم خودم را بیرون بکشم...

و بعد قلم به نوشتن نمی رود که چه کرده ام و چه شده ام...

بعد به همچو منی میگویند این ایام به حضرت متوسل شو و مسائلت را حل کن...

که به که متوسل شود؟ چه بگوید به او...

یک لحظه تصور کن که بشود به آدمی به این سطح و شعور و پیشینه و پسینه بخواهی بگویی که .... چه بگویی؟ 

سرت را بیندازی پایین خیلی بهتر است.. حتی برای خودت...

من باید با یک کوله باری که بلرزد و بریزد از شرم بروم در خانه ی فامیل معمولی و دوووور و غریب مثلا فضه.... که خود فضه هم نفهمد کجا رفته ام و چه گفته ام....

 فقط یک چیز یادم نمی رود.. آن هم اینکه تو مادری......و مادر همه ای....

 

به جبران گذشته

حقیقتش تو بهتر از هر کس میدانی که وقتی اوضاع در هم میپیچد خودت باید بیایی وسط، منت به سرم نهی و بنده ات را ترمیم کنی... بنده ای که هم شکسته است هم شکسته شده است.. نمیخواهم دوباره از نمک نشناسی ها بگویم که فرشته های تو حتی آنهایی که من یادم نیست را ثبت کرده اند و من را در شرم انجامشان روسیاه دیده اند..نمیخواهم که دست به قلم شده باشم که تو دوباره همان حرفها را بشنوی.. که خود دیده ای و آن ها را باید تو به من نهیب بزنی و اگر جرأت داشتم می گفتم گوشمالی دهی.... که نده توانش نیست خدا...

خدای مریم نمی دانم چرا همه چیز تهش به وحدت و توحید و یکی بودن و تمرکز و اینها برمیگردد ته همه چیز بطور عجیب غریبی به یک نفر ختم می شود.. چه آن یک نفر خدا باشد در کل و چه خودت یا همسرت در جزء...

اینکه باید عرضه ی موحد بودن را داشت چیز عجیبی است.. کمی با برخی هواهای درونی ما در تضاد است.. با خیلی چیزها که نمیخواهم بازش کنم... و تو واقفی خدای وسیع من...

خواسته ای که نگاهمان پایین باشد و اگر بالا رفت فقط به آسمان باشد... و من میخواهم دوباره سرم را بالا بگیرم... پایین که نگرفتم...

 برا همین هم باید چشمم را، ذهنم را، دلم را، فکرم را بروم آب بکشم.. بشویم و التماست کنم یا همان به پایت بیفتم که دوباره چشم به روی بی ادبی هایم ببندی... طبق معمول... خدای من تو خود نگران تری...می دانی که خود اینها به اندازه کافی شاکی پرونده ی من هستند و نامه ی عملی که تا همین جای کارش هم درست شده وحشتناک است در دور کردن من و تو...دوری تاب ناآوری که برای یک زندگی جاودانه منو تو را از هم دور می کند.... 

یک مریمی که تا قبل از این تحول احتمالی، نمیفهمیده چه اتفاقی دارد میفتد ولی خب اتفاقات منتظر نمی مانند که بفهمی شان یا نه...

می گویند محاسن طرفت را ببین و ایرادات خودت را و من حالا که کمی متمرکز شده ام همه ی این ناراستی ها از جانب خودم بوده است. به هر حال کسی هم که پایش لرزیده خود من بوده ام..که من سر به هوا بوده ام.. که غایب اصلی من بوده ام.. که اصلا معلوم نیست چرا من این همه سر به هوا و شیطان و جاهل و غافل و خائن و... شده ام خدا

دوباره یاد حرفهای قدیمی ام می افتم... چیست که من را این هه پر رو و گستاخ می کند.. چیست که اینقدر ریشه دار شده که مرا به راحتی به بند می کشد و قدرتش این همه کی بدست آمده.... چه شده که این شده...

خیلی حرف مسخره ایست که ایرادات کس دیگر مرا چنین کرده باشد.. یعنی من از ابتدا اینقدر سست و به درد نخور بوده ام که با یک توجهی که آن هم حالا شک کرده ام که اصلا نبوده باشد... شاید بوده و من نخواسته ام ببینم و پشت بندش به خودم اجازه داده باشم که...

پس تو کجای زندگی من بوده ای؟ مگر من قبل از  همسر یا هر کس دیگه ای مورد توجه چه کسی بوده ام که حالا بخواهم مورد توجه آن ها باشم...

لعنت به این همه خیانت در حق تو و عشق و علاقه ات به من و به همه بنده های حواس پرت....

شرمم باد که جز تو دیده ام و می بینم و فقط تو را کورم برای دیدن