بین نماز لای قران را باز کردم تا درست در وسط همین اوضاع و احوال برایم حرف بزنی... و تو گفتی یا مرض دارم، یا تردید دارم یا ... بقیه اش را به یاد نمی آورم...نمی دانم چرا آیه اش را به ذهن نسپردم و درش را بستم...
تو خیلی محترمانه حرف میزنی و یک دفعه هم انقدر رک توی پر آدم میزنی که دردش درست مثل یک سیلی محکم نواخته شده می ماند... فقط خشکت می زند...یعنی تو صاف صاف توی گوش من داد زدی که من... و حتی بر عکس همیشه یک بار هم بیشتر نگفتی و من هرچه گشتم که دوباره مرورش کنم، نخواستی... حرف را به آدم یک بار میزنند خب...می دانم..
به خودم گفتم یا باید بپذیرم که این یک بیماری است و علائم این بیماری اتفاقا زده است به کل وجودم و داد می زند که تب دار شده ام و خب طبیعیست که بیماری های زیادی هستند که به بخاطر بقیه باید زود دوا درمانش کنی... مسری اگر باشد ... خدا نکند باشد....
و بعد اینکه تردید خیلی چیز ناجوری است.. صراط مستقیم و اطمینان و حسن ختام برایت باقی نمی گذارد...بترسی بد نیست... مردد هستی یعنی؟! و بعد راست راست برای خودت می چرخی؟ فکر می کنی خیلی هم حالی ات میشود...
خدایا فکر میکنم یا خوسته ای که عرضه ام را نشانت دهم... یا دست شسته ای و رفته ای به کارها و بنده های مهمترت برسی....و لابد پیش خودت هم گفته ای اگر بخواهد جدی بگیرد می گیرد.... زور زورکی که نمی شود... آدم است.. اختیار دارد...
اما من خیلی ریز و آهسته و نرم و کم صدا، نجوایی درونم می شنوم که می گوید احتمال دارد اولی باشد.. یعنی یک سوزن یا سر سوزنی در انبار کاه وجود من دیده شده است که درست مثل قاشق خاله ریزه بایدبگردم پیدایش کنم برای حفظ حیثیت خودم.....
و تو فکر کن که من برخلاف همیشه ام، این بار بخواهم دست روی زانوهای درب و داغانم بگذارم و خودم را از وسط یک عالمه لجن بیرون بکشم،.. کمکم می کنی؟
اصلا خدای من چه جوریاست این سرپا شدن ها؟ عزم جزم می خواهد که قد بکشی لابد..
چقدر دلم می خواهد روزه بگیرم.. گاهی فکر می کنم فقط روزه است که به سرپا شدنم کمک می کند.. ولی چند سالیست که ... خدایا بعد هم می گویی غر نزن...
چشم![]()