می گویم خدا، استاد اخلاق واجب شده ام ... بی اخلاقی هایم دارند کار دستم می دهندها... یله و رها شدن چیز بدیست و من خیلی این مدل را در خودم سراغ نداشته ام... می شود یک کاری بکنی... گفتم سر کلاس اخلاق بروم که نه دنبال این نیستم.. با کسی قرار حساب کتاب بذارم که اینم جالب نیست و اصلا همچین کسی پیدا نمیشود و بعد هم خوب نیست غیر تو کسی بداند اوضاع چقدر قمر در عقرب است.. بعد گفتم بگردم راه های رفعش را پیدا کنم که  اینقدر این حرف ها شعاری و مثل هم شده که رغبتی ندارم بخوانمشان...

 می گویم هرچند کار کشیش ها و کلیسا خیلی بد بوده است و فلان فلان شده بوده اند و همه را از دین زده کرده اند و... ولی من الان دقیقا یک کسی را می خواهم که بنشیند مقابلم،  ادب و خطبم کند، دستورات جزیی و موردی بدهد.. حساب پس بکشد..و شوخی هم نداشته باشد... مراقبم هم باشد که دست از پا خطا نکنم.... که خب انتظار بیجایی دارم....

خدایا هی من میخواهم صحبت هایم با تو را به اختیار نکشانم آخرشم به همین جا کشیده میشود... خدای من اصلا دستت درد نکند که به من اختیار دادی.. من دارم ازین اختیار لذت می برم... اختیار چیز خیلی خوبی است... 

چقدر خوب بود برای خنکی دل من هم که شده چند لحظه به این فرشته ها اختیار می دادی که پیش خودشان فکر نکنند خوبی و خوب بودن و نزدیک بودن به تو، همان آب خوردنیست که کنار دست خودشان هست.. بعد انقدر راحت جلوی تو ما را سکه ی یک پول نکنند که این آدمهای بخت برگشته  فساد و فحشا و اینها  به پا می کنند....  به تو قول می دهم هیچکدامشان یک لحظه تاب به دوش گرفتن اختیار را نداشتند... قول می دهم.... خصوصا که چشیده اند شیرینی نزدیکی به تو را.... شرط می بندم یکی یکی جان می دادند....