خدای مریم.. من از همین الان گریه را شروع کرده ام.. من از همین الان جلوی چشمم دارم خیلی چیزها را می بینم.. دارم زجر می کشم از اینکه یک روز چنان پسم میزنی که زخمی و جراحتی بالاتر از آن قابل تصور نخواهد بود...
بی خاطرات تو....بی آرزوی تو.... دل را کجا برم؟؟؟ شب، گریه را، کجا؟؟؟
خدایا دوست دارم کمی بی پروا خودم را خالی کنم.. ببخش مرا...
چرا از همان اول مقابل خودت صفمان نکردی و بعد در این کره ی غریب جامان دهی؟ چرا از اول نگفتی که اینجا چه جهنمی است.. چرا نگفتی همه چیزمان را از دست می دهیم.. چرا نگفتی به هق هق نداشتنت می افتیم.. چرا نگفتی.. خدااااا چرا گولمان زدی.... صبر کن.. بگذار راحت حرفهایم را بزنم... می دانم که همه اش را گفته ای.. ولی بگذار خالی شوم... چرا نگفتی تنها میشویم و تو میروی... چرا نگفتی دورمان شلوغ میشود از آدمها، پر از صدا، پر از تصویر، پر از خطا، دام، دانه، انتخاب،....چرا نگفتی اینجا چه جای مخوفیست خدا... چرا چنین کردی ... مرا به شک می اندازی.. خاطر خواهی ات خیلی هفت خان رستم شده.. از اول می گفتی من یکی را دوست نداری.. نزد خودت بودنم را نمی خواهی...
آخر چطور است که نجات پیدا کردن از اینجا فقط کار عده ای محدود و قلیل است ولی تو همه را دوست داری؟.... خب ما را اینجا نمی آوردی از اول خدا.... حال و روزمان که برایت معلوم بود.. پس چه دوست داشتنی..؟؟؟
خدایا شرمنده ام ولی من نمی خواهم بازی کنم... من را ببر بیرون زمین...
من نمی خواستم بازی کنم... تو می خواستی.....
من می خواستم فقط یک گوشه ای کنار خودت آرام و بی سر و صدا بنشینم... مرا ببر بیرون..... خدایا من عرضه اینجا ماندن را ندارم....