خب بعد که قبول کردم غلط است... بقیه اش چه؟؟؟ تازه شروع می شود مبارزه... و من بلدش نیستم... 

خدایا من به پای تو می افتم که دوباره خودت همه چیز را درست کنی.. من بی عرضه ترین بنده ی تو هستم... این را بعد از سی و چند سال تو خوب تر از خودم می فهمی.... و دیده ای.. دیگر بر خلاف قبل برایم به آن شدت مهم نیست که جلوی تو چرا خراب کرده ام... برایم این مهم است که تو مرا در خود هضم کنی.... من تحمل دوری ات را  ندارم و زیادی دور شدهام... اصلا چند وقتی است به دیدارت نیامده ام... اندازه ی یک چای دو نفره خوردن هم ندیده امت.... دلتنگی ام زده است بیرون... و حالم خوب نیست.. پشت دیوار نمازهای صوری به خیال کاذب دیدارت زمزمه هایی می کنم و دوباره می بینم سراب بوده و خنگ تر از این حرفها بوده و هستم....

خدایا تو درون درون مرا می دانی در خواستن خودت.... و متاسفانه روی روی کارم را هم می بینی.... گوش ندادن به تو...و من از این حیث منافقی هستم در لباس مظلوم مسلمان... مسلمانی ام را نگیر بیشتر از این جدایم نکن... خیلیییییییییییییی ها مثل من بدبخت شده اند.... بختم را باز کن خدا!

خب بگو

رک بگو

اگر یک کاری غلط است که می گویی توجیه نکنیم، خیلی خب... البته این خیلی خب را همین الانم استحکام نمی گویم.. همین قدرش را هم بعد از 6 سال دارم می گویم...

ولی خب گفته ای ظاهرا که غلط است... چرا؟ چون غلط است! مطمئنی؟ تو مطمئنی ولی این اطمینان را به من نمیدهی.. من دلم جور دیگر جای دیگر است... هوایش را با هوایت یکی کن....

چرا مرا نمی نشانی یک ساعتی یک دل سیر در موردش با من حرف بزنی... چرا آرامم نمی کنی با حرفهایت که قانع شوم... چرا همه اش را به عهده اختیار و انتخاب خودم گذاشته ای... من با تمام وجودم نیاز دارم با من جدی حرف بزنی... شوکه ام نکنی ولی قانعم کنی خدا...

وضعین من وضعیتی نیست که به حال و اراده ی خودم رهایم کنی... خودت را شفاف تر کن برایم... نمی بینم... هیچ چیز نمیبینم... دارم کور میشوم از ندیدن.. بیا یک دل سیر و مفصل و اختصاصا با من رور در رو حرف بزن.. در همین مورد حرف بزن.. متوجهم کن کامل و اتم.. مقطعی و تلنگری و نامحسوس جواب نمی دهد.. نیاز دارم بشنوم.... 

فریاد .... فریاد !!!

صدایم می رسد، صدایت نمی رسد خدا

اینجا نفسم تنگ شده است

اینجا هوا پر از دود است

خدایا نخواه اینطور!

خدایا دلم را آرام عوضش کن... آرام عوضمان کن.. تصرفش کن.. یک تصرف رحمانی

دلم گیر کرده است.. دوباره خانمان سوزم نکند.. چقدر این دنیا را پرکرده ای از دور کردنی های از خودت.

چرا این امتحان من تمامی ندارد؟ خیلی وقت است امتحانم همین شده است.. می خواهی بلاخره یک جور پاسم کنی؟ میبینی که اوضاعم را... خیلی عقبم، خیلی کندم، خیلی خوابم، خیلی هضمم، این امتحان از کجا پیدایش شده وسط زندگی من... چرا من حالا؟

این بار چندم است که این امتحان را میگذرانم و مردود و مشروط می شوم.. و باز هم سر و کله اش پیدا می شود... کی می خواهم به خودم بیایم؟ اگر اشتباه نکنم این سومین بار است که در طول 6 سال تکرار می شود...

من دیگر خجالت می کشم که  نفهمیده ام چه کنم. که بفهمم هم توانش را از دست داده ام... خدایا باز هم ولی عوضش نمی کنی؟ چرا عوض نمی کنی؟ باید حتما پاس شوم؟ قربان این وسعت خاطرخواهی ات... ارفاق عجیبی داری و تحمل عجیب تری... که مرا فقط می ترساند...

ولی خدای من سربلندم کن... به شهادت ختمش کن. هر طور که می شود.. فدایی خودت کن... نگذار جور دیگر بشود.. نگذار بمانم همینطور... زود داریم میرویم... دنیای دیگر تو مقابل چشم من است و من ترسان و لرزان و اوضاع وخیم........وخیمش را فقط تو می فهمی....که شاید اگر می شد مستقیم بنوازی ام، می گفتی وای بر تو.. ویلک...و خیلی از آن حرفهایی که وقتی توی قرآن به در گفته ای که من بشنوم، تاب تأمل و توقفش را ندارم و نشنیده می گیرم.....

خدای من، دارد زیادی اوضاع بهم می ریزد در من.... یک کاری کن... 

من از پا افتاده ام تو بیا از زمین و از وسط این امتحان بلندم کن...تلقینم کن... تطهیرم کن.... بپذیرم برای خودت....

خدایا من وسط این خرابی ها تو را فریاد کردم....

تو را التماس کردم...

نخواه عاقبت به خیر نشوم.... نگذار اینطور بمانم در بد جایی دور از تو جاودانه هلاک خواهم شد...

به حق لحظه های جان دادن خوبان و خاصانت، جانم را طاهر بگیر..... غرق کثیفی و کثافتم.. عاقبت به شر نشوم خدا... تاب ندارم... بی اراده ام.... ته کشیده است همه چیز در من...

ذره ای تقوا و تعهد و تقید و اخلاص و جهاد و توحید و ......و... در من نمانده است... بیا کاری کن... شاید تقدیر من در زود برگشتن باشد... مرا اینطور برنگردان خدااااا

 

سلام و عرض ارادت 

دل بزرگت را قربان به قول قزوینی ها.... چقدر وسعت دارد آستانه تحملت... من تو را وسیع و رحیم شناخته ام... به وسعت تاب و قرارت رحم کن که قبول دارم خراب کرده ام...

ولی فرصت...رخصت.....مساعدت این بار قدم به قدم... طالبم از تو.

اینکه مرا دوباره چند تا کن! چند نفری که بشویم بهتر آنالیز میشویم.. بهتر هم می جنگیم.. سر جای خودمان قرار میگیریم... ان شائک....

مثلا یک مریمی که ایستاده است کنار و فقط شوکه شده است و نفسش حبس شده است و واقعیت را میبیند و سرخ و سفید می شود... 

یک مریمی که هنوز دارد شیطنت می کند، غفلت می کند، درنگ می کند، نافرمانی می کند... این یکی کثیف و سیاه است...

تو بیا نرم محاکمه کن و باز بپرورم.....

نمیدانم چه شد که یاد تو یک دفعه وسط ترجمه یک متن حقوقی افتاد روی لبهایم و با بغض لرزید و با اشک سرازیر شد توی قلب و وجودم...

خدایا بابت اینکه عاشقت هستم تو را شکر.. بابت اینکه بی معرفتم تو را عذر.....

خدای مریم این روزها تو برایم دلتنگی و من می فهمم چرا..

این روزها دلتنگی تو از بنده ات به دلایلی زده است بیرون و من می فهمم چرا..

ببخش مرا 

نامحسوس کنارم بمان مثل همیشه  موقع خطاکردن هایم. 

خدایا به دور از شرمندگی و خجالت و هنوز عاقل نشدنم، ولی پیشرفت کرده ام... می دانی چرا؟

سابقا خطا می کردم و حس می کردم تو روی میگردانی و تلخ می شوی و بعد دور می شوی که مجازاتم می کنی...

این روزها انقدر محبتت وسعت گرفته که هنچنان خطا می کنم ولی حس نمی کنم میروی.. حس می کنم بی تاب می شوی... حس می کنم دلسوزی عجیبی برایم می کنی... حس می کنم می خواهی بگویی که در چه چاهی افتاده ام و صدا میزنی که دستت را محکم بگیرم ولی من ته همان چاه به دنبال چیزهای احتمالی برای سرگرمی خودم در ظلمت میگردم...

خدای مریم احساس من به تو فرق کرده است.. عاشق بودنت برای بنده ها افتاده است به جانم و به محض اینکه یادش می افتم ناخداگاه بغضم می شکند و میریزد توی چشمم و میپاشد توی وجودم....

وسعتت، محبتت مرا دیوانه تر کرده خدا

هستی ات، بودنت، تحمل و تاب و توانت همه مجنونم کرده خدا....

چقدر دورم و چقدر نزدیکی...

سربسته بگویم که ازین بی آبروتر جلوه نکنم..... عاشقت هستم ولی نمی دانم که چنین عاشقم!!!!....