فریاد .... فریاد !!!
صدایم می رسد، صدایت نمی رسد خدا
اینجا نفسم تنگ شده است
اینجا هوا پر از دود است
خدایا نخواه اینطور!
خدایا دلم را آرام عوضش کن... آرام عوضمان کن.. تصرفش کن.. یک تصرف رحمانی
دلم گیر کرده است.. دوباره خانمان سوزم نکند.. چقدر این دنیا را پرکرده ای از دور کردنی های از خودت.
چرا این امتحان من تمامی ندارد؟ خیلی وقت است امتحانم همین شده است.. می خواهی بلاخره یک جور پاسم کنی؟ میبینی که اوضاعم را... خیلی عقبم، خیلی کندم، خیلی خوابم، خیلی هضمم، این امتحان از کجا پیدایش شده وسط زندگی من... چرا من حالا؟
این بار چندم است که این امتحان را میگذرانم و مردود و مشروط می شوم.. و باز هم سر و کله اش پیدا می شود... کی می خواهم به خودم بیایم؟ اگر اشتباه نکنم این سومین بار است که در طول 6 سال تکرار می شود...
من دیگر خجالت می کشم که نفهمیده ام چه کنم. که بفهمم هم توانش را از دست داده ام... خدایا باز هم ولی عوضش نمی کنی؟ چرا عوض نمی کنی؟ باید حتما پاس شوم؟ قربان این وسعت خاطرخواهی ات... ارفاق عجیبی داری و تحمل عجیب تری... که مرا فقط می ترساند...
ولی خدای من سربلندم کن... به شهادت ختمش کن. هر طور که می شود.. فدایی خودت کن... نگذار جور دیگر بشود.. نگذار بمانم همینطور... زود داریم میرویم... دنیای دیگر تو مقابل چشم من است و من ترسان و لرزان و اوضاع وخیم........وخیمش را فقط تو می فهمی....که شاید اگر می شد مستقیم بنوازی ام، می گفتی وای بر تو.. ویلک...و خیلی از آن حرفهایی که وقتی توی قرآن به در گفته ای که من بشنوم، تاب تأمل و توقفش را ندارم و نشنیده می گیرم.....
خدای من، دارد زیادی اوضاع بهم می ریزد در من.... یک کاری کن...
من از پا افتاده ام تو بیا از زمین و از وسط این امتحان بلندم کن...تلقینم کن... تطهیرم کن.... بپذیرم برای خودت....
خدایا من وسط این خرابی ها تو را فریاد کردم....
تو را التماس کردم...
نخواه عاقبت به خیر نشوم.... نگذار اینطور بمانم در بد جایی دور از تو جاودانه هلاک خواهم شد...
به حق لحظه های جان دادن خوبان و خاصانت، جانم را طاهر بگیر..... غرق کثیفی و کثافتم.. عاقبت به شر نشوم خدا... تاب ندارم... بی اراده ام.... ته کشیده است همه چیز در من...
ذره ای تقوا و تعهد و تقید و اخلاص و جهاد و توحید و ......و... در من نمانده است... بیا کاری کن... شاید تقدیر من در زود برگشتن باشد... مرا اینطور برنگردان خدااااا