نمیدانم چه شد که یاد تو یک دفعه وسط ترجمه یک متن حقوقی افتاد روی لبهایم و با بغض لرزید و با اشک سرازیر شد توی قلب و وجودم...

خدایا بابت اینکه عاشقت هستم تو را شکر.. بابت اینکه بی معرفتم تو را عذر.....

خدای مریم این روزها تو برایم دلتنگی و من می فهمم چرا..

این روزها دلتنگی تو از بنده ات به دلایلی زده است بیرون و من می فهمم چرا..

ببخش مرا 

نامحسوس کنارم بمان مثل همیشه  موقع خطاکردن هایم. 

خدایا به دور از شرمندگی و خجالت و هنوز عاقل نشدنم، ولی پیشرفت کرده ام... می دانی چرا؟

سابقا خطا می کردم و حس می کردم تو روی میگردانی و تلخ می شوی و بعد دور می شوی که مجازاتم می کنی...

این روزها انقدر محبتت وسعت گرفته که هنچنان خطا می کنم ولی حس نمی کنم میروی.. حس می کنم بی تاب می شوی... حس می کنم دلسوزی عجیبی برایم می کنی... حس می کنم می خواهی بگویی که در چه چاهی افتاده ام و صدا میزنی که دستت را محکم بگیرم ولی من ته همان چاه به دنبال چیزهای احتمالی برای سرگرمی خودم در ظلمت میگردم...

خدای مریم احساس من به تو فرق کرده است.. عاشق بودنت برای بنده ها افتاده است به جانم و به محض اینکه یادش می افتم ناخداگاه بغضم می شکند و میریزد توی چشمم و میپاشد توی وجودم....

وسعتت، محبتت مرا دیوانه تر کرده خدا

هستی ات، بودنت، تحمل و تاب و توانت همه مجنونم کرده خدا....

چقدر دورم و چقدر نزدیکی...

سربسته بگویم که ازین بی آبروتر جلوه نکنم..... عاشقت هستم ولی نمی دانم که چنین عاشقم!!!!....