یک چیز دیگر هم بگویم و بروم..

به شکرانه تأدیب نرم من و به شکرانه ی کریمانه برخورد کردنت آن هم درست وسط دیدن خبط و خطایم میخواهم کمی نگاهم را به اختیار و انتخابی که همیشه از نظر من مقصران اصلی ورقهای برگشته در دنیای امروز هستند، تغییر دهم؛ کمی مثبت تر...

افراد زیادی هستند که می شود آنها را دید، صداهای زیادی هستند که میشود آنها را شنید، جاهای مختلفی هست که میشود آنجا رفت...

شاخص، ذهن ماست که در اثر مراوده ی با هر کس و هرچیز چه بلایی سر تمرکزش و یکی یک دانه بودنش برای تو می آید...

شاخص، ذهن من و نزدیکی اش به زلالی توست...

امروز بعد از مدتها که دلم با شنیدن مناجاتت به هر علت خودساخته ای غریبه شده بود و به جایش با صدای موسیقی پاپ اخت شده بود و با هر بیت و مضرابش نوسان میگرفت، به جای شنیدن کلی التهاب آرامش نما موقع نوشتن رساله و پرش ذهنم به سمت آدمهایی که نباید، اتفاقاتی که نباید و .. و ... ،مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه را گوش می دهم... 

 مولای یا مولای گفتن خالصانه اش، ذهن مرا دوباره متمرکز میکند... یاد سحرهای طرح ولایت می افتم و قدمهایی که با تو برمیداشتم... یاد اینکه تو بودی و حرف میزدی و بقیه چقدررر زیاد در حاشیه بودند و چقدر کمرنگ و چقدر غیر مهم... دلم پر زده است برای روزهایی که...

خدای عزیزم اگر تو نگاهت و منش ات، کریم نبود اجازه نمیدادی که دلم از خواستن و شنیدن و دیدن چیزهای دیگر منصرف شود به سوی تو... ممنونم خدا.. بیش از اندازه ممنونم خدا... این همه هوایم را داشتی اشکم را در آورده.. این همه تحویلم گرفته ای، شوکه شده ام... دمت گرم خدا... تو عین نیاز منی...

قبلا نمیتوانستم بفهمم که تو کریمی... تو بیش از حد کریمی.. دلسوزی، نگرانی،.....بخشنده ای....

تو کجا را می بینی و ما کجا را....؟

کس دیگری را نمیشناسم که نسبت به من اینطور مراقب و هوادار باشد... عاشقم بر تو که عاشقی بر من....خودت خوب می دانی که این گل تمام داشته ی من و تمام اظهار ارادت من به توست... تقدیم به تو

سر این گل کج است و من کلی حرف در فرستادنش به سوی تو دارم که نگفته می دانی....دوستت دارم خدا....

خدای عزیزم بعضی اتفاقات که می افتند چقدر احساس بزرگی می کنی بعدش... عین خواری و تحقیر شدن و تباه شدن شخصیتت رخ داده و اتفاق نادرستی هم بوده ولی تمام که میشود احساس می کنی همه اش نقشه ی تو بوده است.... این برداشت و احساس، بی نظیر و دلچسب است. آرام کننده است. دلگرم کننده است. عین ناراستگی رخ داده ولی تهش مرا از تو دور نکرده. بزرگم کرده، بیدارم کرده.... برای همچو منی که ضعف شدید در نگاه توحیدی ام وجود دارد، این فوق العاده است که دستانم را در دست تو احساس می کنم ولو اینکه... خدایا با تمام وجودم به تو پناه میبرم.. از کشف خودم به تو پناه میبرم.. از اراده و اختیار و انتخاب و احساس خودم به تو پناه میبرم.. از هر آنچه زیبایی و خلق توست.. از هر آنچه بازی و خواب ما در این دنیاست، از هرچه واقعی و خیال، ممکن و ناممکن است، از هرچه توی این دنیا رنگ و وارنگ، ریخته شده که با آن امتحان شویم، از اینکه داری امتحانمان می کنی، از همه چیز و همه کس به تو پناه میبرم...

چقدر وسیعی و چقدر همه جا هستی و من چقدر از این بابت خوشحالم خدا.. 

بابت امامزاده صالح و حس خوش قدم گذاشتن در بهشت و شهدای دانشمند را زیارت کردن و احساس نزدیکی به دنیای قدیم و نزدیکم به تو و دوباره پس از حدود 10 سال، روی ابرها راه رفتنم را از تو ممنونم خدا... هوای مرا داشته باش.. هوای هوایم را هم داشته باش... دوستت دارم بهترین درک کننده ی آدمیان...

یک دل خیلی کوچک داده ای و یک عالمه بار هیجانی که باید به دوشش کشید... اینکه گاهی دلها می میرند یک طرف، گاهی هم چنان تب می کنند، چنان لرز می کنند، چنان ....

 

 

مدتی است احساس میکنم لازم است بیش از پیش روی پای خودم بایستم و از همان موقع دلم ترسیده است... احساس تنهایی  و بی پناهی فقط وقتی خیلی بد است که تو تا قبلش به خود متکی بودن را یاد نگرفته باشی، تمرین نکرده باشی.... بعد یک دفعه تمام اتصالات و ارتباطاتت را قطع کنی یا قطع شود و یک مرتبه خودت را در یک دنیای بزرگ، دست تنها ببینی. وسط کارهای مهم باشی و  دست تنها ببینی..

راه برگشتی هم نداری یعنی به صلاح است که همه ی پلهای پشت سرت را خراب شده بپنداری که البته خراب شده اند....

نمیدانم شاید خدا دارد مرا برای دنیای دیگر آماده می کند.. شاید زمانش نزدیک شده باشد.. وقتی عزیزترین آشناهایت هم از کنارت رفته اند و یا هستند ولی کاری از دستشان برای تو برنمی آید.. 

چه میخواهی بگویی؟ اول بغض فروخورده ی مرا ببین و بعد...

امروز که برای بار دوم از صبح هر کاری روی رساله کرده بودم، پریده.. سریع گوشی را برداشتم که زنگ بزنم به یک دوست قدیمی و بگویم این دفعه دیگر هیچ جایی تغییراتش نیست و خلاصه من سیو کرده بودم و ... گوشی را کنار گذاشتم دقیقا عین آدمهای مستأصلی که ... هر کار کردم نشد زنگ بزنم.. بعد یادم آمد آنتی ویروس لپ تاپ چند وقتیست تمام شده و احتمال دادم اصلاً ویروسی شده باشد. بعد هم دیدم که نسخه ورد من اورجینال نیست و برای همین نمیشود که بازیابی کنم.. 

بعد هم لجبازی ام گل کرد گوشی قبلی ام را آوردم به اینترنت وصل شدم که خودم را اینجا خالی کنم و بگویم که من را خیلی محکم فرض نکن. من آدم به درد نخور سستی هستم که طاقت کوچکترین نوسانات زندگی را ندارد.. مرا برای چه آماده می کنی؟ تنها شدن و تنها کردنم را برای چه می خواهی؟ نکند واقعا خبرهایی هست و خودم بی خبرم؟ 

باشد من خودم و آرامش دیگرانی که بارها مزاحمشان میشدم، هم این را می خواهد که کمی محکم و غیر وابسته و متکی به خود باشم....

ولی توقعم از تو خیلی بالا رفته.. از نمک سفره ام تا... تا... تا ....

 اینجا که دیگر عیبی ندارد که بگویم... که داد بزنم نحن محتاجون الیک...؟!

به خود تو، به خود تو محتاج ترینم خدا...