مدتی است احساس میکنم لازم است بیش از پیش روی پای خودم بایستم و از همان موقع دلم ترسیده است... احساس تنهایی و بی پناهی فقط وقتی خیلی بد است که تو تا قبلش به خود متکی بودن را یاد نگرفته باشی، تمرین نکرده باشی.... بعد یک دفعه تمام اتصالات و ارتباطاتت را قطع کنی یا قطع شود و یک مرتبه خودت را در یک دنیای بزرگ، دست تنها ببینی. وسط کارهای مهم باشی و دست تنها ببینی..
راه برگشتی هم نداری یعنی به صلاح است که همه ی پلهای پشت سرت را خراب شده بپنداری که البته خراب شده اند....
نمیدانم شاید خدا دارد مرا برای دنیای دیگر آماده می کند.. شاید زمانش نزدیک شده باشد.. وقتی عزیزترین آشناهایت هم از کنارت رفته اند و یا هستند ولی کاری از دستشان برای تو برنمی آید..
چه میخواهی بگویی؟ اول بغض فروخورده ی مرا ببین و بعد...
امروز که برای بار دوم از صبح هر کاری روی رساله کرده بودم، پریده.. سریع گوشی را برداشتم که زنگ بزنم به یک دوست قدیمی و بگویم این دفعه دیگر هیچ جایی تغییراتش نیست و خلاصه من سیو کرده بودم و ... گوشی را کنار گذاشتم دقیقا عین آدمهای مستأصلی که ... هر کار کردم نشد زنگ بزنم.. بعد یادم آمد آنتی ویروس لپ تاپ چند وقتیست تمام شده و احتمال دادم اصلاً ویروسی شده باشد. بعد هم دیدم که نسخه ورد من اورجینال نیست و برای همین نمیشود که بازیابی کنم..
بعد هم لجبازی ام گل کرد گوشی قبلی ام را آوردم به اینترنت وصل شدم که خودم را اینجا خالی کنم و بگویم که من را خیلی محکم فرض نکن. من آدم به درد نخور سستی هستم که طاقت کوچکترین نوسانات زندگی را ندارد.. مرا برای چه آماده می کنی؟ تنها شدن و تنها کردنم را برای چه می خواهی؟ نکند واقعا خبرهایی هست و خودم بی خبرم؟
باشد من خودم و آرامش دیگرانی که بارها مزاحمشان میشدم، هم این را می خواهد که کمی محکم و غیر وابسته و متکی به خود باشم....
ولی توقعم از تو خیلی بالا رفته.. از نمک سفره ام تا... تا... تا ....
اینجا که دیگر عیبی ندارد که بگویم... که داد بزنم نحن محتاجون الیک...؟!
به خود تو، به خود تو محتاج ترینم خدا...