مهر نشده بود و هنوز تابستان بود دفتر برنامه ریزی این ترم را خریدم. اهداف و آینده نگار و ماه نگار پاییز را هم تکمیل کردم. هنوز آبان تمام نشده تمام صفخات دفترم تمام شده و غیر از روزنگارها پر شده از موارد مرتبط با جلسه های مختلف.

امروز که یادداشتی در صفحه آخر می نوشتم و کمی هم به دلیل شدت افراط ها و برنامه های متعدد دوباره به مدیرگروهی و مشاور انجمن علمی بودنم حسابی شک کرده ام برگشتم به صفحه اول. به اهدافم!

چند هدف 5 ساله نوشته بودم. بعدش اهداف 4 ماهه تنظیم کرده بودم. بعد اهداف سه هفته و بعد دو روزه. که بشود بلند مدت و میان مدت و کوتاه مدت.

الان درست شبیه رییس کل بانک مرکزی شده ام که وقتی انتهای ماجرای برجام از او پرسیدند چه چیزی عاید ایران شد؟ گفت تقریبا هیچ!

اهداف قشنگ و پر معنای عمر من، وسط یک عالمه جلسه و کار موردی و کار اجرایی کاملا از دست رفته اند و گم شده اند. من هممممه کار کرده ام الا همان ها که نوشته بوده ام. می دانم هنوز 5 سال تمام نشده است ولی همه ی وقت میان مدت ها و کوتاه مدت ها کاملا به امور دیگری اختصاص پیدا کرده است. بله کارهای زیادی کرده ام ولی هیچ کدام برای من هدف نبوده است!!

من یک عالمه برنامه برای انجمن علمی دانشکده و گروه حقوق تنظیم کرده و اجرا کرده ام ولی همینطور هم با سرعت و زیاد از اهداف خودم دور شده ام.

نمی خواهم گله کنم. ناشکری نمی کنم. لازمه کار خوب و خوب کار کردن در انجمن و گروه همین ها بوده است ولی لازمه ی رشد من و نیاز من هیچ کدام از اینها نبوده است.

من می خواهم کمی بایستم.

من می خواهم کمی دنیا را نگه دارم و سرعت را کند کنم تا دوباره خودم را پیدا کنم.

من به هزار و یک دلیل نیاز داشتم که رابطه دو نفره ام قوی شود. یک وجود با یک موجود. من و خدا. برای همین نوشته بودم نمازم باید حضوری ترشود. مؤانست و رفاقتم با قرآن هم باید برقرار شود. عاایدی من در طول این دو سه ماه کاملا هیچ بوده است!! چرا؟ چون افراط در کارها و عدم تعادل و تقسیم ساعات شبانه روز داشته ام.

من نوشته بودم وجودم باید حاضرتر باشد فعل و قول و قلمم باید شتابش گرفته شود که نشده. کمی بهتر شده ولی. به برکت مشاوره ها و یک کورسوی امیدی که از نیروی حال به من رسیده.

نوشته بودم با ادب و محترم و با کرامت بشوم که بچه ها با ادب و محترم و با کرامت بشوند. هیچ کدامش نشده. برای دوباره افتادن در وادی پژوهش نوشته بودم که باید دوباره مطالعه از سر گرفته بشه که نهایتا فلان کارهای پژوهشی انجام بشه که حتی یک درصد هم جلو نرفته ام. نرسیدم که جلو بروم. حتی تقریبا هم نداره. کاملا هیچ دستاوردی نداشته ام.

برای خانه ایده ای به ذهنم رسیده بود که سلیقه و ذوق و رنگ بریزم تویش که آن هم ابتر ماند و رمقی نماند و وقت نشد که اجرایی کنم. با اینکه تدریج داشت و فشاری نداشت.

برای مووع آخر هم چیزهایی نوشته بودم که یک حرکت درمانی برایش انجام دادم که بخاطر سرعت و کثرت کارهایم در طول هفته کاملا اثرش شسته شد و رفت!

برای همین می خوام هر چه سریع تر از این قطار پیاده شوم. سرعتش زیاد شده و من باید پیاده شوم. فقط انقدری پیاده شدن، جرات و جسارت وتدبیر می خواهد که دائم با خودم می گویم حتما ایستگاه بعدی دیگر پیدا می شوم......!