بازی سراپا باخت
شاید از سال 94 باشد که بطور متناوب تقریبا درگیر یک بازی موذیانه ازسمت شیطان شده ام تا همین مرداد 1403. حدود 10 سال!!!
برایش شاید روزی مفصل بنویسم. اینکه از چه ماجرای ساده ای شروع شد، جدی گرفته نشد... نشد .. نشد.... و سرانجام به چه جریان وحشتناکی ختم شد. مثل سناریوی پیچ در پیچ و مبهم و تو در تویی می شود برایش داستان نوشت. اینکه شاید دقیقا به موازات نقشه ی سریالی خدا برای زندگی ام، یک نقشه ی شوم هم از آن طرف برایم کشیده شد. و متاسفانه شاید فقط به خاطر اینکه من ارزش خودم را نمی دانستم، خیلی بیشتر توی این یکی نقشه بازی کردم و گاهی هم البته محکم سر جایم و در نقشه ی خدا ایستادم!
در موردش براحتی نمی توان نوشت. خیلی سخت است. ولی برای تجربه نکردن های نزدیک احتمالی اش، مهندسی معکوس حتما لازم دارد. توی قصه ها خیلی شنیده اید. توی فیلم ها خیلی دیده اید. چیز جدیدی نیست. من برای هیچکس نمی نویسم. پس اگر احیانا کسی هست که می خواند از دوستان قدیم یا جدید منت نهد و صفحه را ببندد که راحت بنویسم. بعید می دانم کسی دنبال کند در این دوره ای که دیگر وبلاگ نویسی از تب و تاب افتاده.
یک عصری بود که تنها در خانه نشسته بودم. روشنای سفید و پر نور خورشید از روی سفیدی کابینت های آشپزخانه پاشیده شده بود وسط حال. روحم حس غریبگی تازه شکفته ای را تجربه می کرد. گوشی دستم بود تقریبا تازه پیام رسان لاین و وایبر و این ها داشت فراگیر می شد که بدون مسیج دادن، پشت هم و در یک نزدیکی جالبی بنشینی چت کنی. آن حس غریبگی که هنوز هم به عنوان سرنخ اول، مسبب همه ی بالا پایین شدن های زندگی است، از یک طرف و این برنامه های مجازی که آن همه فرسخ و فرسنگ را بی معنا می کرد و هر که را می خواستی به سرعت و سهولت و خیلی عجیب به فاصله ی نزدیک طوری کنارت می نشاند که اگر می رفتی می دیدی اش، هم این نزدیکی و راحتی را احساس نمی کردی. این هم سرنخ دوم برای نقشه یک دهه ی شیطان بود.
نقشه ای که مرا از سر سجاده، از سر دفترهایی که اولش می نوشتم «محرمانه؛ کسی وارد نشود»، از دیوان حافظی که خواندنش دیگر برایم راحت شده بود، از قلم خوشنویسی که وقتی روحم تب می کرد و به غلیان می افتاد، از توی کمد چوبی ام در می آوردم می زدم توی دوات سیاه یا آبی و همان شعرهای حافظ را توی دفترهای شخصی ام خطاطی می کردم، حتی از دو سه قطره اشکی که گاهی شب ها قبل از خواب می ریختم و سبک می شدم یا حداقل بعدش براحتی می توانستم بخوابم، از همه ی اینها دور و دور و دور کرد و نشاند پای گوشی!
حتی مرا از شعر گفتن، از سر گذاشتن روی قبر شهیدانی که با هم دوست شده بودیم و قتی بار سنگین حرف هایم را برایشان می بردم انگار از قبر می آمدند بیرون، کل بساطم را می تکاندند و سبک و خالی و منظم دوباره مرا تحویل زندگی می دادند، از این هم دورم کرد. از کاشی های فیروزه ای مسجد جامع که من بین نماز با تک تک شان حرف می زدم، قول و قرار می گذاشتم، حتی از آسفالت های کف خیابان که موقع راه رفتن همه شان را قدم به قدم می دیدم پرت کرد و انداخت توی غبار راه..
یک گوشی که پیام رسان داشته باشد، اینترنت داشته باشد، به دنیای مزخرف بیرون از خودم وصل باشد، توانست مرا از توی همه ی خوابهای قشنگ و رویاهای صادقه ای که می دیدم پرت کند توی کابوسهای وحشتناک. توی کابوس هایی که همه شان یکی یکی در طول این ده سال بطرز تلخی تعبیر شدند....
شاید ماجرا برای خیلی ها تکراری باشد و سوژه ی نابی برای نوشتن و داستان پردازی نباشد، ولی نوع پرداخت من به مسئله و زاویه ی دید من خیلی بکر است. بکر برای خودم. برای نفس خودم. نه برای دیگرانی که درست یا به غلط دیگر اصلا برایم مهم نیستند.. هیچ دیگرانی... از هیج مدلش.. از هیچ جنسش...
کل ماجرا این بود که من از مسلمانی درآمدم! مشرک شدم، بعد منافق . دست آخر هم که کافر! گفتم که نقشه با شیطان بود. می خواستی چه بشود جز این؟
خیلی تعجب نکن. می دانم جا خوردی. ولی بطرز بسیار ساده لوحانه و غیر عجیب غریبی، ضمن احترام کذایی به خودت، بسیاری از آدم های اطرافت همین اند. حالا آرام بگیر و بقیه اش را بخوان.
دنیا داشت می رفت البته نه به سرعت الان. من هم بودم! کیفیتش زیاد جالب نبود؛ نه جزء سارعون بودم نه جزء سابقون. روزها را شب می کردیم حداقل با گناهان صغیره.. و اصرار برش!
خلاف بزرگمان گاهی بداخلاق شدن بود و ساکت شدن. منفی بافتن یا بهمان برخوردن. بقیه اش هم که تماشاچی و دنباله روی آدم های عموما پاک و خوبی که دور و برمان بودند. هم کلاسی شده بودیم یا معاشرت محدود خانوادگی داشتیم یا کلاس ها و فضاهای معنوی و سالمی که به تورمان خورده بود . عین یک آدم منگ وسط آن ها افتاده بودیم و خیرش به ما هم می رسید. در همین حد.
عقل پخته و مجربی نداشتیم ولی در ابتلای خاصی هم نبودیم که کار دستمان بدهد. نفس منزوی تارک الدنیایی هم داشتیم که معلوم نبود با خودش چند چند است. عموما دلتنگ و غم دار و تنها. علتش هم همان وقایع بچگی بود که اتفاقا یک آدم ناخوب و امروزه مشرک برایمان رقم زد. ولی بهرحال توی ماجرای شخصی تری گیر نکرده بودیم که برای نفس بیمار، صعب العلاج باشد. همینطور سرماخورده و تب دار بود برای خودش.
خلاصه زد و به لحاظ سن بزرگتر شدیم ولی هنوز بالغ ذهنی نشده بودیم. مثل هر ادمیزادی که بهرحال بر اساس تنظیمات کارخانه توانایی هایی دارد افتادیم توی یک سری کارها و بلاخره لابد فوایدی داشتیم و تجاربی اندوختیم و چون جومان سنگین بود بیرونمان دیگران را کشت (و چقدر آن ها ساده و نابالغ بودند) و درونمان خودمان را..
گذشت گذشت انقدری گذشت که لابد اگر مرده بودیم می گفتند طفلی تلاش های پراکنده ای کرد منتهی خط سیر مشخص و محکم و در حرکت و مستمر و هوشمندانه و توجیهی نداشت. پس احتمالا همان ها را حساب کتاب می کردند آخرش هم می گفتند نمی شود باید برود عذابهایش را ببیند بابت همه ی ظلمهای احمقانه ای که به خودش و به دیگران کرد، بعدش هم برود یک گوشه ی امن و دوره ی نقاهت بگذراند. همان جا هم بماند. نه بالاتر و بهترش. چون بهرحال توی همان خط خطی کردن های دفترش همیشه یک گل
آخر هر نوشته ای برای خدا می گذاشت و می نوشت دوستت دارم. طفلی ساده ی احمق فکر کرد محکش نمی زنند هی قربان صدقه ی خدا می رفت... خدا هم که دنبال بهانه است، بهرحال مسلمان ها خیلی خیلی خیلی کم اند که مشرک و منافق و نهایتا کافر نشوند، پس بماند همین گوشه ی امن.....
اما ماجرا به این جای امن ختم نشد. خیلی جلوتر رفت و بی گدار به آب زده شد. من همه ی وجودم را مسخ شده دیدم و مسخر شیطان. بسیار واداده و شل و ضعیف.. بسیار ترسیده و مضطرب و ... هعییییی... تا ان جا که از مسلمانی سه چهار تا تظاهرش ماند و گاهی همان هم نماند..
گاهی زور یک وسوسه، خیلی بالاست. اسمش وسوسه هست ولی کشان کشان بردن است. نامردیست وقتی که شیطان برمیگردد به خدا میگوید من مجبورش نکردم من فقط وسوسه کردم. ظلم است.
او می داند که من از کجا می خورم. او می داند که کی بیاید و چه بگوید. او دشمن قسم خورده است. بی انصافی است که آن دنیا هم دوباره گولمان بزند و جور دیگر هم زمینمان...
اینکه بگوید من کاری نکردم خیلی حرف سنگینی است. تو کاری نکردی؟ تو نبودی که دست می گذاشتی روی نقاط ضعف من؟ تو نبودی که کلی جن و انس اسیر کردی و اجیر؟ تو نبودی که نمی گذاشتی من از زمین بلند شوم؟ تو نبودی که روی ذهن و احساس من رژه می رفتی؟ تو نبودی که دائم سرنخ و بهانه و توجیه می ریختی توی دامن من؟ می دانم گردن نمی گیری. از تمام نیروهای خودم علیه خودم استفاده کردی و همین، کار مرا وحشتناک سخت و غیر قابل دفاع کرده است... بدجور به من نزدیک شده ای.. چطور با تو دارم نفس می کشم؟ چطور با تو دارم راه می روم؟ چطور با تو دارم زندگی می کنم؟ بدون هیچ واهمه ای؟ بدون هیچ دفاعی؟
مگر کسی هست که نداند او چقدر کثیف است؟ مگر کسی شک دارد به حجم قد علم کردنش مقابل ما؟ مگر قسم او برای این دشمنی توی کل عالم نپیچیده بود؟ همینطور بایستد کناری و بگوید خود آدم خواست؟! خودش کرد؟؟؟ اینقدر وقیح؟ دوباره هم که تحقیر می شویم. صاف صاف بایستد ببیند ما داریم ادب خطب می شویم و می رویم قاطی باقالی ها؟! کی پشت ما ایستاده که بزند توی دهنش؟!