مرض
کسی پیش من آمده است که در یک حالت گیجی به سر می برد ابتدا به حالت دردل آمده بود اکنون مضطر شده. کمی بیشتر حرف بزند انگار اشکش می لغزد روی گونه هایش.
مشکلاتش را لیست می کند...
می گوید اوقات مهمش را دارد از دست می دهد؛ درست در ایام بسیار طلایی و حیاتی زندگی شخصی و اجتماعی اش. می گوید انگار از شدت غفلت یا ناراستی درونی روحش بیهوش شده..
مشغولیت ذهنی کاملا بی مورد و پوچ و حتی خطرناک را عامل این وضعیت خود می داند.
این اشغال بودن های ذهنی، مشغولیت های بی مورد واقعی و خارج از ذهن هم برایش ایجاد کرده است.
این در حالی است که کارهای خوب و عالی برای انجام داشته یا همین اکنون می تواند داشته باشد.
می گوید در کارم و حتی در شخصیتم و ذهنم بسیار آدم سالم و پاکی بودم ولی الان قافیه را حسابی باخته ام.
حالات روحی اش بخاطر مرض ذهنی غیر عادی شده است. می گوید خودم را دیگر نمی شناسم از بس متفاوت شده ام.
...
چقدر ارتباط ذهن و روح عجیب و عمیق و تنگاتنگ است. چه بگویم که بلند شود از جایش. از این مسخ بودنش.
خب اصل ماجرا این است ذهن این بنده خدا هرز رفته است. من احتمال می دهم بد ورودی هایی گرفته است البته از توضیحات خودش متوجه شدم. اینکه بد شنیده است. بد دیده است. بد خواسته است. یک عالمه کرم و انگل توی مغز این بنده خدا می لولند.
شاید سم زدایی و پاک سازی فکر خوبی باشد. نگهبان استخدام کند با حقوق بالا برای همه ی ورودی های حساس. مثلا از کجا یا از کی این بدها را شنیده و به سمتش رفته؟ این یک نگهبان می خواهد. چه وقتی هوس کرده؟ چرا وا داده اصلا و نتوانسته مقاومت کنه؟ چه چیز عایدش می شده که حاضر به این کار شده؟ دنبال چی بوده که سر از اینجا در آورده؟ چه شرایطی را تجربه می کرده که بارها توی این تله افتاده؟
بعد احتمال می دهم از آنجا که شنیدن کی بود مانند دیدن؟، رفته است توی فضای تصاویر و فیلم ها و یک عالمه جانور موذی فرستاده است توی ذهنش. بعد خیالش راه افتاده عین این بی خانمان های بدبخت هر جا رسیده پلاس شده انقدر که خیالش هرز رفته و پلاسیده. بس که همه جایی شده.
حالا چه توقعی دارد از خودش؟
توقع دارد روحش بپر بپر کند؟ ذهن گندیده. روح بوی تعفن گرفته..
خب من چه بگویم که انقدر رک نگفته باشم؟
دوست من جنست را عوض کن. همین!
چه می زدی؟ عوضش کن. با که می زدی؟ عوضش کن. کی می زدی؟ عوضش کن. چرا می زدی؟ عوضش کن.
- خب اینکه چرا می زدم و در چه شرایطی بودم را اول می گویم. من غم یا ترس یا نگرانی یا دلخوری از نزدیکانم داشتم. فشار زندگی و کاری ام هم بالا بود. بخاطر ایکه فرار کنم. احساس امنیت کنم. پناه بگیرم. رها بشوم. تنهایی ام افسرده ترم نکند و...
طبیعتا اطرافیانم و نزدیکانم که خود درد من بودند درمان برای من نمی شدند.
چه می زدم هم که هرچه مخدر باشد. می خواهد صحبت باشد. تخیل باشد. ملاقات باشد.
خب دوست من حال قبلش را فهمیدم از حال بعدش بگو. بعد از این زدن و ...؟
لذت که دارد. حس می کنی بچه ی تنها و بی کسی بودی که ترسیده بودی، شکسته بودی، بغض داشتی، حتی شوق و هیجان داشتی، کم آورده بودی، بعد یک آغوش به خیال خودت امن پیدا کرده ای و پریده ای توی بغلش. چه چیزی بهتر از این.
بقیه اش باشد برای بعد..