خدای قشنگم من می دانم اگر با توجه به اینکه از تو چیزی می خواهم، لب تر کنم حتماً حتماً تو اجابت می کنی. شک ندارم. الان آمده ام وسط یک عالمه تاریخ و سال و ماجرا و آدم و اتفاق، مثل توی فیلم ها بیفتم روی زمین، صورتم پر شود از اشک های سر ریز، چشمام قرمز و مستاصل، بعد خم شوم دستانم را به حالت دعا و تمنا بگیرم مقابل نگاه تو و بگویم:

عزیزا! عصبانیت و بد اخلاقی را از صورت و سیرت من برگیر.

و بعد که اشک ها همینطور جاری و بی امان شدند و دائم با لرزش چشم ریختند روی پیراهنم، دوباره بگویم عزیزا! صورتم را از اخم و عصبانیت جدا کن...

تو را به خوبان از بنده هایت، مرا دیگر اینطور نبین. مرا خوشرو، آرام، متبسم و متین ببین.

بعد طاقتت تمام شود، دست بکشی روی صورتم، روی گونه هایم.. اشک هایم را پاک کنی. دستم را بگیری از زمین بلندم کنی. بنشانی ام کنار خودت. دستانم را گرم توی دستانت بفشاری و چشم در چشمانم بگویی. عزیزا! چشم!

خداوندا من تو را این چنین شناختم... نه به کسی نمی گویی. منتظری بخوانندت. منتظری عزیزشان بخوانی که عزیزت خوانده اند.

خدایا من امروز نقش یک دخترک مستاصل را برایت بازی کردم تو مرا به آرزویم برسان. بشوم همان دخترک مهربان و خوشرو و آرام توی قصه ها.

عزیزم خدا.