من امروز خیلی دلتنگم. یک عالمه بغض، یک عالمه احساسی که وقت نکردم بروز دهم، یک عالمه حرف هایی که نمی شده و نزده ام؛ بغچه ی همه شان را انداخته ام روی کولم و تاب آوری ام به صفر رسیده... از دیشب منتظرم با تو خلوت کنم پهنش کنم وسط. و تو یکی یکی خالیشان کنی. شاید این اولین یا دومین باری باشد که من واقعا از میزان فشارهای این مدلی حس می کنم مریض شده ام..
چقدر دوست دارم وسط تب بچه، بهانه هاشان، استرس امنیت زوار، توقعات همه، کم مهری ها، درک نشدن ها، بلد نبودن ها، مبارزه ها و. .. تو مرا بکشی کنار و دو نفره در هوای تو قدم بزنیم. دلم برای طرح ولایت و سحرهایش، وسعت بودن تو، حضورت.. تنگ شده.. خدای قشنگم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:21 توسط مهمان دنیا
|